برچسب لوریک میناسیان

شب بی پایان 1378

اين فيلم به زندگي زن و شوهري مي پردازد كه مرد خود را مشغول مسايلي به غير از خانواده خود كرده و با ادامه فيلم مشخص مي شود در پي ازدواج مجدد مي باشد. اين موضوع بر همسر اول مرد مشخص مي شود و او به زن دوم اطلاع مي دهد اين مسأله باعث زد و خورد بين زن و شوهر شده و در مدت زمان بين شب تا صبح و با حضور دوستان خانوادگي، همسايه و ساير اقوام جنبه هاي مختلفي از زندگي مرد مشخص مي شود. در انتها مرد متنبه شده و تقاضاي خروج از خانواده و سپردن اختيار ادامه زندگي مشترك را به زن مي دهد ليكن زن به خاطر وجود بچه هاي خود از جدايي منصرف شده و قرار بر اين مي شود كه آنها پدر و مادر بچه ها باشند اما زن و شوهر هرگز.

شوخی 1378

رضا فتحعلي براي مشكل مالي خود مجبور به كارهاي خلاف از جمله دزدي و حمل مواد مخدر مي شود. در يكي از شب هايي كه رضا براي حمل مواد مخدر به خارج از شهر مي رود متوجه سقوط هواپيما شده و به نجات مسافران مي پردازد. او كه در حين نجات مسافران از حضور پليس آگاهي مي يابد فرار كرده و مواد را از بين مي برد. رضا پس از بازگشت به منزل ماجرا را براي دوست خود ابراهيم تعريف مي كند، ولي از آنجايي كه رضا فردي معروف و متقلب است حرف هاي او مورد قبول واقع نمي شود. پس از چندي رضا به زندان مي افتد و با انعكاس اخبار سقوط هواپيما، ابراهيم كه از ماجرا اطلاع دارد خود را بجاي رضا به عنوان ناجي مسافران معرفي كرده و مورد تقدير قرار مي گيرد. رضا پس از آزادي به سراغ ابراهيم رفته و او را تهديد مي كند. اما توسط فردي از نجات يافتگان سانحه هواپيما قانع شده و در جريان مراسم عروسي ابراهيم قرار مي گيرد. و اما رضا كه مجدداً در جريان بدهكاري خود به زندان افتاده است با كمك ابراهيم بدهي خود را پرداخته و از زندان آزاد مي شود.

جاده عشق 1372

سارا، خانم معلمي ساكن روستاي مؤمن آباد، بر اثر تصادف با كاميون آسيب مي بيند. پزشك معالج او داروي كميابي را تجويز و زنده ماندن معلم جوان را منوط به رسيدن دارو در اسرع وقت مي كند. يكي از همكاران سارا از خواهر خود مريم كه در رشته ي كارگرداني تئاتر در تهران تحصيل مي كند، كمك مي طلبد. مريم، كه در تدارك است نمايش نامه ي «آخرين شام ژاندارك» را به عنوان پايان نامه ي تحصيلي خود به صحنه ببرد، با تلاش فراوان دارو را به دست مي آورد و به همراه يكي از همكارانش به نام شيرين به طرف روستا حركت مي كند. خواهرش نيز كه از تأخير او نگران شده با راننده ي مجروح كاميون براي يافتن دارو به شهرهاي اطراف مي رود. مريم و همكارش در راه با كوكب، زني روستايي، و دختر بچه ي بيمارش فاطمه مواجه مي شوند و آنها را براي رساندن به درمانگاه سوار اتومبيل خود مي كنند. وقتي پزشك درمانگاه همان دارو را براي نجات جان دختر بچه تجويز مي كند آنها از نو براي تهيه ي دارو بسيج مي شوند.

بوی خوش زندگی 1373

«كمال» و «جمال» دو برادر دو قلو هستند كاملاً شبيه به هم، اما با دو نوع روحيه و اخلاق متفاوت. «جمال» كه بهيار بيمارستان است پيكر مدهوش پيرمردي را در خيابان مي‌يابد. او پيرمرد را به بيمارستان مي رساند و از مرگ نجات مي‌دهد. برادر پيرمرد به همراه وكيلش كه مردي دغلكار است چشم به مايملك و خانه قديمي و بزرگ او دارند پيرمرد كه آدم لجبازي است براي قدرداني از كمك‌هاي «جمال» تصميم مي‌گيرد خانه خود را با قيمت اندكي به او بفروشد. برادر پيرمرد، وكيل، «كمال» و زنش براي جلوگيري از اين اتفاق و يا حداقل دست يافتن به سهمي از خانه دست به هركاري مي‌زنند و براي رسيدن به منظورشان حتي سر يكديگر را كلاه مي‌گذارند.

تکیه بر باد 1379

سينا، جواني جنوبي، براي يافتن يك شغل مناسب به تهران مي آيد و به ليلا نامزدش قول مي دهد پس از آن كه كارش رونق گرفت به زادگاهش، خرمشهر بازگردد. سينا در تهران در كارخانه مرد پولداري به نام فرجامي كار مي كند و به زودي به دليل صداقت و پشتكارش مورد توجه قرار مي گيرد. مرجان، دختر فرجامي كه از وجود نامزد سينا بي خبر است، به تدريج شيفته سينا مي شود. سينا در نامه هايي كه براي ليلا مي فرستد، از كار خود اظهار رضايت مي كند، ولي تاريخ بازگشت را اعلام نمي كند. ليلا به طور ناگهاني به تهران مي آيد و سينا كه موضوع نامزدش را به كسي در تهران نگفته او را به يك مسافرخانه مي برد. ليلا به سينا مي گويد كه از او سه ماهه حامله است و بايد هرچه زودتر با او ازدواج كند. سينا كه معتقد است براي ازدواج كردن با او فرصت بيشتري مي خواهد، ليلا را به يك مركز غيرقانوني سقط جنين مي برد، ولي به دليل سر رسيدن مأموران، با ليلا فرار مي كند. سينا كه از طرفي دلباخته مرجان نيز هست، با او و خانواده اش به شمال مي رود ولي به ليلا مي گويد براي انجام كاري به شمال خواهد رفت. دروغ سينا به زودي فاش مي شود و ليلا به دنبال او روانه شمال مي شود. ليلا و سينا در يك قايق تفريحي سوار مي شوند و در ميان راه مشاجره لفظي بين آنها رخ مي دهد و ليلا به طور ناگهاني در آب مي افتد. سينا به دنبال ليلا خودش را به آب مي اندازد ولي او را نمي يابد. پس از چندي سينا به اتهام قتل محاكمه و به جرم قتل عمد به مرگ محكوم مي شود. در حالي كه مادرش و نيز مرجان مطمئن هستند كه او بي گناه است.

زندانی 707 1380

فيلم درباره جواني است كه به خاطر انتقام جويي، يك هواپيماي مسافربري را در آسمان كيش ربوده و به اسرائيل مي برد.

بودن یا نبودن 1377

آنيك، دختر جواني كه نياز مبرم به پيوند قلب دارد، پس از مصاحبه با يك گروه مستندساز، به همراه پزشك معالجش دكتر نيك نژاد به بيمارستاني مي رود كه پسر جواني به نام امير را ـ كه در شب ازدواجش طي نزاعي دچار ضربه مغزي شده ـ به آنجا آورده اند. دكتر نيك نژاد با ملكي ـ شوهرخاله امير ـ صحبت مي كند تا ميان خانواده و دكتر واسطه شود و براي پدر و مادر امير ماجراي مرگ مغزي را توضيح بدهد. پدر خانواده كه امير را زنده مي پندارد. پيشنهاد پيوند قلب را نمي پذيرد. در اين ميان پدر دختري به نام معصومه ـ كه او نيز بيمار قلبي است اما مانند آنيك وضعيت حادي ندارد ـ به قصد خريدن قلب امير براي دخترش به بيمارستان مي آيد و به ملكي پيشنهاد پرداخت پول مي دهد. خانواده امير به خانه برمي گردند. با ورود دكتر نيك نژاد و پيشنهادش براي پيوند قلب امير به آنيك، برادر امير عصباني مي شود و او را با چاقو زخمي مي كند. وقتي تلاش پدر معصومه كه با پول به سراغ خانواده امير آمده به جايي نمي رسد، آنيك كه خود را به زحمت به خانه امير رسانده دچار ناراحتي مي شود و اعضاي خانواده امير او را به بيمارستان مي رسانند. در بيمارستان مادر آنيك نيز به دخترش مي پيوندد و آن دو بار ديگر به سراغ خانواده امير مي روند و موفق مي شوند رضايت پدر خانواده را جلب كنند. با اصرار پدر، مادر نيز رضايت مي دهد و آنيك راهي اتاق عمل مي شود. خانواده امير پس از مراسم خاكسپاري پسر جوانشان با دسته گل به سراغ آنيك مي روند كه عمل پيوند قلب را با موفقيت پشت سر گذاشته است.

جوجه اردک من 1381

رويا، دانشجوي سال آخر عكاسي، در حال تحقيق درباره موضوع پايان‌نامه‌اش با عنوان «مادر» است. او در راه بازگشت از شهر مادري‌اش در شمال از بازار تخم اردك عجيب و بزرگي مي خرد تا به عنوان سوژه اي براي عكاسي با خود به تهران بياورد. از سويي اردك صاحب تخم به دنبال او راهي مي شود و قدم به قدم رويا را تعقيب مي كند. اردك در اتوبوسي كه رويا سوار بر آن به تهران مي آيد سوار مي شود و وسط راه، دزدي به نام شهرام هزارچهره براي فرار از دست پليس گردن‌بند عتيقه و گران قيمتي را كه دزديده بر گردن اردك و در روسري دور گردنش پنهان مي كند. شهرام دستگير مي شود و اردك نيز كه خانه رويا را پيدا كرده به آنجا مي رود. جوجه اردك متولد مي شود و از سويي شهرام كه از زندان آزاد شده، خانه رويا و مخفي گاه اردك را پيدا مي كند و به همراه رفيقش نقشه اي مي ريزند تا اردك را بدزدند، اما اردك و جوجه اش از دست آنها مي گريزند. دزدها كه با لباس مأمور وارد خانه رويا شده بودند، دستگير مي شوند و قضيه اردك و گردن‌بند و گروه شهرام لو مي رود. از آن طرف مرد پرنده فروشي جوجه اردك را مي دزدد و در نهايت پسر كوچك شروري صاحب آن مي شود. از طرفي بچه هاي ساختمان رويا نيز همگي تصميم مي گيرند هر طور شده اردك و جوجه اش را پيدا كنند. مأمور پليسي نيز كه مسئوليت دستگيري شهرام را دارد بالاخره مخفي گاه شهرام و دوستش را كشف مي كند. پليس دو تا از بچه ها را كه شهرام و رفيقش دزديده اند، نجات مي دهد و شهرام را نيز وقتي قصد ربودن اردك مادر را دارد،‌ دستگير مي كند. رويا و دختر مأموري هم كه به اين پرونده رسيدگي مي كند جوجه اردك را از دست پسر شرور نجات مي دهند.