برچسب لوریک میناسیان

دلبر آهنی 1378

این سریال اختلافات و رقابت‌های شديد و اغراق‌آميز دو باجناغ را به نمايش درآورده، در عين حال می‌كوشد مفاهيم مفيد و آموزنده‌ای در مورد دلبستگی به اتومبيل و آثار آن در زندگی را به مخاطبان منتقل كند.

کاراگاه شمسی و دستیارش مادام 1380

این مجموعه روایتگر داستان دو خانم دوست و همسایه به نام‌های شمسی و مادام است. شمسی زنی باهوش، کنجکاو، کم حوصله و تندمزاج است که علاقهٔ زیادی به رمان‌ها و مجموعه تلویزیونی‌های پلیسی، به‌خصوص پوآرو دارد و این موضوع باعث می‌شود که مسائل دوستان و اهالی محله را پیگیری کرده و گره از مشکل آن‌ها بگشاید. در مقابل، صاحبخانه و همسایهٔ ارمنی شمسی، مادام رزا، پیرزنی آرام، ساده، خوشدل و محافظه‌کار است که اگرچه معمولاً از ماجراجویی‌های بی‌پایان شمسی به تنگ می‌آید، اما همواره او را برای رسیدن به نتیجه همراهی می‌کند و گاهی تقابل این دو شخصیت، موقعیت‌ها و دیالوگ‌های کمیک می‌آفریند. تفاوت مذهب و زبان مانعی برای نزدیکی و صمیمیت شمسی و مادام نیست و زندگی آن‌ها با هم درآمیخته و به شدّت به یکدیگر وابسته‌اند. با وجود اینکه هر دو در ابتدای پیری قرار دارند و از راه بافتن بافتنی زندگی خود را می‌گذرانند، امّا کنجکاوی شمسی، پای این زوج کارآگاهی را به ماجراهای جدید می‌کشاند و یکنواختی زندگیشان را برهم می‌زند. علاوه بر مادام، علیرضا، خواهرزاده شمسی که راننده آژانس است و سرهنگ گلچهره کارمند بازنشسته آگاهی، نیز علی‌رغم میل خود، کاراگاه شمسی را در تعقیب مظنونان همراهی می‌کنند.

محاکمه 1377

این مجموعه تلویزیونی، بازگوکنندهٔ بخشی از تاریخ معاصر ایران است. گروهی که به اجرای قانون و عدالت علاقمند هستند برای برپایی دادگاه محاکمهٔ شهربانی رضاشاه، دچار مشکلات فراوانی می‌گردند.

مزد ترس 2 1374

سروان محمدی پس از متلاشی کردن باند قاچاق مواد مخدر، در اندوه فوت دخترش روزگار سپری می‌کند، اما در پی حادثه‌ای درمی‎یابد دخترش زنده است و ریشه‎های این باند هنوز در ترکیه در حال فعالیت هستند. این امر باعث می‌شود سروان محمدی به ترکیه سفر کند و …

مجسمه 1371

مجسمه سه دوره از زندگي مردي بنام بهرام شيرازي را به تصوير مي كشد. جواني، ميانسالي و پيري در دوره اول بهرام هنرجوي هنرستان موسيقي است و همزمان در شهرداري تهران كار مي كند. در دوره دوم مدرس دانشگاه تهران است و موسيقي، تدريس مي كند. و در دوران پيري استاد ممتاز دانشگاه شده و بعنوان موزيك شناس و آهنگساز، شهرتي جهاني يافته است. داستان از آنجا آغاز مي شود كه يكروز صبح، بهرام وقتي ازخواب بيدار مي شود. در مي يابد كه دست راستش (نمايشگر بخش خوب وجود اوست) ديگر بفرمان او نيست و مي خواهد براي خودش مستقلاً عمل كند. و اين حادثه سرآغاز حوادث بعدي فيلم مي شود.

تماس شیطانی 1371

در سال 1320، در موقع اشغال ايران توسط ارتش متفقين، يك بازيگر روسي به نام كاترين در تماشا خانه ي اطلس كشته مي شود و مأموران پس از بازرسي مقدماتي از پيگيري ماجرا امتناع مي كنند. وصالي، كارگردان تماشاخانه، تصميم مي گيرد موضوع را دنبال كند. او در مي يابد كه فاروقي، شوهر كاترين، كه سال ها پيش از او جدا شده به تازگي فوت كرده و دختري به نام نفيسه از او مانده است. وصالي موفق مي شود دفترچه ي خاطرات فاروقي را از نفيسه امانت بگيرد تا به پليس برساند. عطوفتي، رييس تماشاخانه، از سفر باز مي گردد و وصالي از ارتباط او با فاروقي، كه هر دو تمايلات فاشيستي داشته اند، آگاه مي شود. وصالي با مطالعه ي دفتر خاطرات فاروقي به نكات تازه اي مي رسد و براي به دست آوردن اطلاعات به اتاق عطوفتي مي رود و با او گلاويز مي شود.افراد عطوفتي نفيسه را براي به دست آوردن دفترچه گروگان مي گيرند و وصالي پس از آزاد كردن نفيسه با او مي گريزد. در حالي كه دفترچه در اختيار عطوفتي است خانه ي آن ها طعمه ي حريق مي شود.

بوی پیراهن یوسف 1374

دايي غفور راننده تاكسي فرودگاه،‌ با وجود همه مداركي كه ثابت مي كند پسرش يوسف در جنگ شهيد شده، هنوز فكر مي كند كه او زنده است و حتي حرف دامادش اصغر را كه همرزم يوسف بوده قبول نمي كند. او با اين كه پلاك يوسف را هم در شكم يك كوسه يافته اند، هميشه منتظر است پسرش بازگردد. دايي غفور در فرودگاه با دختر جواني به نام شيرين آشنا مي شود كه براي يافتن برادرش خسرو كه در جنگ گم شده از اروپا به ايران آمده است. يكي از آزادگان كه در زندان با خسرو،‌ برادر شيرين بوده و به ايران بازگشته، با شيرين تماس مي گيرد و مي خواهد اطلاعاتي بدهد. شيرين و دايي غفور به ديدن او مي روند و آزاده به آنها مي گويد كه خسرو سالم است و به زودي بازمي گردد. اما پنهاني به دايي غفور مي گويد كه نتوانسته حقيقت را به شيرين بگويد، زيرا خسرو در جريان يك اعتصاب در اردوگاه اعدام شده است. اصغر، داماد دايي غفور كه معالجه اش را در آلمان ناتمام گذاشته و برگشته، مانند دايي غفور فكر مي كند يوسف زنده است. به همين دليل به مرز قصرشيرين ـ محل ورود اسرا ـ مي رود. شيرين در تدارك استقبال از خسرو است كه از حقيقت آگاه مي شود. او به دايي غفور اعتراض مي كند كه مي خواسته او را هم مانند خودش، اسير توهم بازگشت عزيزش كند. شبي كه شيرين قصد رفتن به پاريس را دارد، اصغر تلفني به دايي غفور خبر مي دهد كه اطلاعاتي از خسرو به دست آمده و او به زودي به ايران بازمي گردد. دايي غفور و شيرين شبانه به سمت قصر شيرين حركت مي كنند. صبح روز بعد، هنگامي كه شيرين در ميان آزادگان به دنبال خسرو مي گردد، ناباورانه يوسف را مي بيند و مژده بازگشت عزيز دايي غفور را به او مي دهد.