گمشده 1377
در جریان قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲، پسربچهای به همراه پدرش در تظاهرات شرکت میکند و با مشاهدهٔ کشته شدن پدرش در این تظاهرات، حافظه اش را از دست میدهد؛ اما...
در جریان قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲، پسربچهای به همراه پدرش در تظاهرات شرکت میکند و با مشاهدهٔ کشته شدن پدرش در این تظاهرات، حافظه اش را از دست میدهد؛ اما...
سرهنگ ابراهيم علي اصغرلو، افسر چترباز، طي عملياتي در كردستان به دست اعضاي «كومله» دستگير مي شود. چند بار اقدام به فرار مي كند، اما دستگير و به «اتاق يك»، كه ويژه نگهداري محكومان به اعدام است انتقال مي يابد، چهار زنداني ديگر در اين اتاق نگهداري مي شوند. ابتدا بين سرهنگ و دو مسئول ايدئولوژيك گروه مزبور بحث و جدل در مي گيرد، اما بعد هر پنج نفر به هم نزديك مي شوند و با نقشه اي كه سرهنگ طرح ريزي مي كند مي گريزند.
عوامل ساواك ناموفق در به حرف آوردن عبدالله، زنداني سياسي ـ مذهبي، هاشم را كه يك زنداني شكنجه گر و وابسته با ساواك است، به سلول او مي فرستند و او در نهايت تحت تأثير عبدالله قرار مي گيرد. عبدالله را اعدام مي كنند و هاشم آزاد مي شود و پشيمان از گذشته به شهرش برمي گردد تا به مردم آنجا خدمت كند. بيوك خان بالابيگي، همه كاره شهر، جوانان را به اعتياد كشانده و شيلات را در دستش گرفته است. هاشم خواهرش را تنها و برادرش را معتاد و در دام بيوك خان مي يابد. ابراهيم را در خانه حبس مي كند و بالاخره اعتيادش را ترك مي دهد. بيوك خان با او درگير مي شود و ابراهيم را درمي يابد. ولي او فرار مي كند و به كمك هاشم مي آيد، ايادي بيوك خان را متحول مي كنند و در يك درگيري، هاشم مي گريزد، ابراهيم دستگير مي شود و فيلم پايان مي يابد.
سعيد براي فيلمبرداري از تظاهرات هفده شهريور ماه 1357 به ميدان ژاله مي رود. همسرش فاطمه با يكي از بستگانش به نام مريم در تظاهرات شركت دارند. پس از درگيري و تيراندازي، سعيد زخمي مي شود و دوربينش را به فاطمه مي سپارد. ثابت پور، مأمور ساواك، كه شاهد ماجراست، براي به دست آوردن دوربين فاطمه را تعقيب مي كند، اما فاطمه به خانه اي پناه مي برد و دوربين را در آنجا امانت مي گذارد. به ثابت پور دستور داده مي شود كه همچنان پيگير ماجرا باشد و فيلم تظاهرات و كشتار را ضبط كند. سعيد در بيمارستان فوت مي كند و ثابت پور نيز كه جستجوهايش در بيمارستان بي نتيجه مانده است به بهشت زهرا مي رود. فاطمه و دوستش مريم كه شوهرش را در مبارزه ي ضد حكومتي از دست داده، دوربين را پس مي گيرند. ثابت پور به دليل ناتواني در انجام وظيفه خلع مقام مي شود، اما با گزارش يكي از مأموران به فاطمه و مريم مي رسد. او مريم را غافلگير مي كند و با شليك چند گلوله او را از پا در مي آورد و سرانجام فاطمه نيز ثابت پور را به قتل مي رساند.
قرارگاهي در جنوب، مورد حمله هوايي دشمن قرار مي گيرد، از جمله مجروحان عبدالعلي صفري (يك بسيجي داوطلب از بهشهر) است. وقتي كه قرار است مورد عمل جراحي قرار گيرد، متوجه بزرگي بيش از حد تركش درون پاي صفري و نهايتاً كشف اين امر كه تركش مورد اشاره يك بمب خوشه اي است، مي شوند. ادامه داستان ماجراي التهاب، ترديد، ترس، هيجان و شهامت گروهي است كه بايستي همزمان عمل جراحي بمب خوشه اي را نيز خنثي كنند...
اعضاي يك گروه قاچاق اشياي عتيقه پس از كشتن يك نگهبان در ويرانه هاي تخت جمشيد سنگي قيمتي را مي ربايند و قصد دارند آن را در حراج لندن به فروش برسانند. صادق و حاج مرتضي مأمور مي شوند تا ماجرا را پيگيري كنند. آن ها با دستگير كردن نگهباني، كه در سرقت و خارج كردن اشياي عتيقه دست دارد، اعضاي گروه را شناسايي مي كنند. در همين هنگام دختر صادق بستري مي شود و نياز به عمل جراحي پيدا مي كند. صادق قادر نيست هزينه ي عمل دخترش را بپردازد؛ اما در بيمارستان فردي به نام ساسان روزبه، از مسؤولان گروه قاچاق اشياي عتيقه، صورت حساب را مي پردازد. صادق به ظاهر با روزبه و همسرش طرح دوستي مي ريزد و پس از دستگيري روزبه به او كمك مي كند. صادق به عنوان رابط ميان روزبه و هارون، فروشنده ي اشياي عتيقه در لندن، عمل مي كند و همسر روزبه را كه با هارون در هنگام معامله با ديپلمات هاي خارجي لو رفته اند نجات مي دهد. هارون كه به صادق شك برده است اشياي عتيقه را براي خروج از كشور آماده مي كند و به معاونش دستور مي دهد كه صادق را به قتل برساند. صادق محل اشياي عتيقه را كشف مي كند و قبل از اين كه معاون هارون بتواند نقشه ي خود را عملي كند مأموران به فرماندهي حاج مرتضي سر مي رسند و پس از دستگير كردن قاچاق ها صادق را نجات مي دهند.
بعد از كودتاي 28 مرداد سال 1332، پزشكي به نام «ابوالقاسم» طي اتفاقي دستگير و به همراهي گروهي از اعضاي يك تشكيلات مخالف رژيم شاه به جزيرهاي در جنوب تبعيد ميشود. حضور «ابوالقاسم» به دليل تفاوتي كه در رفتار و منش او وجود دارد، تنشهايي را در ميان تبعيدشدگان به وجود ميآورد و اين فرصتي است براي ديگران تا به ارزيابي مجدد خود بپردازند و...
در سال 57، به هنگام وقوع انقلاب اسلامي، بازپرس دادگر ضمن بررسي پرونده كامپيوتريزه كردن سيستم بايگاني سازمان تأمين خدمات اجتماعي (وزارت بهداري) كه توسط يك شركت آمريكايي انجام مي شد، به يك سري اعمال خلاف از جمله حساب سازي و رشوه خواري پي مي برد و جمعي از مسئولين آمريكايي شركت و همدستان ايراني آنها را دستگير و به زندان مي اندازد. تلاش هاي اوليه شركاي شركت براي آزادي آمريكايي ها بي ثمر مي ماند. دادگر مصر است كه بايد آنها محاكمه و مجازات شوند. تيمي از تكاوران آمريكايي كه قبلاً تجربه آزاد سازي چند خلبان از زندان هانوي در ويتنام را دارند، مأموريت مي يابند آمريكايي هاي بازداشته شده را از زندان برهانند... بازپرس دادگر پس از ارتقاء مقام به دادستاني، پرونده مذكور را از طريق دادگاه دالاس و سپس لاهه تعقيب مي كند و موفق به بازپس گرفتن مطالبات ايران از آمريكا مي شود.