برچسب فریبرز سمندرپور

شیرین و فرهاد 1374

فرهاد كه تازه با شيرين ازدواج كرده، به خدمت سربازي مي رود و دوره سربازي اش با ايام انقلاب و فرار سربازان از پادگان ها مصادف مي شود. آشنايي فرهاد با سربازي كه قصد فرار دارد، و راهنمايي يك نظامي انقلابي، به تدريج سبب مي شود او نيز از پادگان بگريزد. اما زماني كه فرهاد خود را به خانه شيرين و خانواده اش مي رساند، آنجا را خالي مي يابد. مستخدم خانه نشاني تازه خانواده شيرين را مي دهد و فرهاد كه در درگيري هاي خياباني دو گلوله خورده و توسط جوان هاي انقلابي از زندان ساواك گريخته، به دنبال شيرين مي رود. اما وقتي سرمي رسد كه شيرين با پدر و مادرش عازم فرودگاه براي سفر به خارج از كشور است. فرهاد با موتور سيكلتش اتومبيل آنها را متوقف مي كند و شيرين را متقاعد مي كند كه با او در ايران بماند و از پدر و مادرش جدا شود. شيرين قبول مي كند و آن دو زندگي تازه اي را در كنار يكديگر آغاز مي كنند.

مستاجر 1371

حميد كه با پدرش اختلاف دارد همراه با همسرش مريم خانه ي پدري را ترك مي كند و در آپارتماني اجاره اي ساكن مي شوند كه پيرمرد و پيرزني بدقلق صاحب آن هستند و مستأجرهاي بچه دار را نمي پذيرند. مريم كه باردار است تلاش مي كند كه صاحب خانه و همسايه ها از باردار بودن او مطلع نشوند. پيرمرد و پيرزن صاحب خانه درصدد برمي آيند تا مداركي دال بر آبستن بودن مريم پيدا كنند و به همين منظور او و شوهرش را تحت نظر مي گيرند. روزي صاحب خانه يكي از مستأجرها را كه سه فرزند دارد با حكم قانون وادار به تخليه ي آپارتمانش مي كند. حميد دوشادوش مستأجر رانده شده شهر را براي پيدا كردن سرپناهي مناسب زير پا مي گذارد. اما نتيجه اي نمي گيرد و سرانجام در برابر تقاضاي مادرش كه او را به سكونت در خانه ي پدري دعوت مي كند تسليم مي شود.

لاک پشت 1375

محموله هاي قاچاق در ايران طي چند مرحله لو مي رود و شخصي به نام اسكندري در اين رابطه به ايران مي آيد تا قضيه ي چگونگي لو رفتن محموله ها را پيگيري كند. مختار كه عامل تشكيلات اسكندري در داخل ايران است براي بهبود وضع جابه جايي جنس هايشان تقاضاي درصد بيشتري از درآمد را دارد، اما اسكندري فردي به نام سياوش كه پسرش را بر سر استفاده ي زياد از مواد مخدر از دست داده مأمور كشتن مختار و عواملش مي كند. از طرفي پليس فرودگاه، اسكندري را تحت نظر مي گيرد تا سروان نيروي انتظامي و همكارانش بتوانند به شبكه اصلي دست پيدا كنند. سياوش بعد از درگيري هاي زياد به محل اختفاي مختار رفته آن ها را از پاي در مي آورد، او برخلاف نظر پليس، قصد دارد يك تنه حتي اسكندري را هم از ميان بردارد اما همسر سياوش از او مي خواهد كه پليس را در جريان بگذارد، همسر سياوش پليس را به محل درگيري اسكندري و سياوش فرا مي خواند اما قبل از درگيري ها همسرش كشته مي شود و خود او نيز مجروح مي شود. اما پليس اسكندري را دستگير مي كند.

پنجاه و سه نفر 1368

53 نفر از مأموران ساواك در چند كشور ميان ايرانيان عضو انجمن هاي اسلامي نفوذ كرده اند. احمد كه عضو يك گروه اسلامي است، تعدادي عكس، دويست هزارتومان پول و 52 قطعه نگاتيو عكسهاي شناسايي شده 52 نفر را در يك ساك مخفي كرده و قصد خروج از تهران را دارد كه در محاصره ساواك قرار مي گيرد و ناچار ساك خود را با ساك يكي از مسافران (حسين) عوض مي كند و از خطر مي گريزد. احمد همراه دوستش در يك خانه به طور موقت مخفيانه زندگي مي كند. حسين كه همسرش نيز بيمار است براي مداوا و معالجه اش در خارج از كشور نياز به پول دارد. پس از چند روز همسرش پي به محتويات ساك مي برد و به او مي گويد كه پولها را براي معالجه اش فراهم كرده است. مأموران ساواك ناموفق از دستگيري احمد براي رديابي او شرح گمشدن ساك را در روزنامه آگهي مي كنند. حسين با تلفن آگهي تماس مي گيرد و پي به اصل ماجرا مي برد. احمد، حسين را پيدا مي كند و سپس به او توضيح مي دهد كه محتواي ساك چيست. ساواك خانه حسين را شناسايي مي كند. احمد، حسين را نزد دوستش مي برد و از وي مي خواهد كه با آنها همكاري كند. احمد با نقشه اي خود را جاي حسين به ساواك معرفي مي كند و مي گويد ساك نزد اوست و ساواك را به دنبال خود در خيابانها مي كشاند، ساواك كه متوجه نقشه احمد شده است وي را شكنجه مي كند و به دنبال ساك به مقصد اصلي مي رود. در اين فاصله، حسين به خانه برمي گردد، ساك را برمي دارد و نزد همسرش كه در بيمارستان بستري است مي رود و به او مي گويد كه بايد راه احمد را ادامه دهد. گذرنامه خود و همسرش را به وي نشان مي دهد. همسرش نيز با خوشحالي اين تصميم را مي پذيرد.

حریف دل 1375

سعيد كه در سال آخر دبيرستان تحصيل مي‌كند، بدون اطلاع مادر و پدربزرگش، به ورزش كشتي مي‌پردازد و به زودي استعدادش مورد توجه مربيان قرار مي‌گيرد. پدربزرگ سعيد كه خود از پيشكسوتان ورزش است، زودتر از مادر سعيد، موضوع را مي‌فهمد و شادي خود را پنهان مي‌كند، ولي از شنيدن خبر كشتي‌گيرشدن سعيد، ناراحت مي‌شود و اين ناراحتي زماني به اوج مي‌رسد كه مي‌فهمد مربي سعيد، جوكار ـ رقيب شوهرش كه در يك مسابقه كشتي، سهواً باعث مرگ پدر سعيد شده است اصرار سعيد و پدربزرگش سبب مي‌شود مادر، كشتي‌گرفتن سعيد را بپذيرد. سعيد از طرف باشگاهش در مسابقات انتخاب كشتي‌گيران براي حضور در تيم ملي، شركت مي‌كند و با زحمت فراوان، موفق مي‌شود به مسابقه نهايي راه يابد اما روز مسابقه نهايي مصادف مي‌شود با روز كنكور ورودي دانشگاه ها و به اصرار مادر سعيد بدون توجه به مسابقه‌اي كه در پيش دارد، در كنكور شركت مي‌كند. رقيب سعيد كه به او و پدربزرگ پيشكسوتش ارادت خاصي دارد، با اصرار خود و وساطت دست‌اندركاران سازمان تربيت بدني، زمان كشتي را عقب مي‌اندازد. مربي سعيد و همكاران او، خوشحال از موقعيت به دست آمده، به دنبال سعيد مي‌روند و بعد از امتحان كنكور، براي مسابقه آماده‌اش مي‌كنند. سعيد در يك رقابت تنگاتنگ رقيب خود را شكست مي‌دهد و به عنوان نفر اول، راهي تيم ملي مي‌شود. پدربزرگ سعيد، از اينكه نوه‌اش از پاي آسيب‌ديده حريف به عنوان پل پيروزي خود استفاده نكرده، شاد است.