برچسب فریبا کوثری

یک داستان واقعی 1374

جليلي در جستجوي پسربچه اي براي بازي در فيلم جديدش پسر ساعت بيش از سه ماه جستجو مي كند اما چهره مطلوب خود، يك نوجوان سيزده ساله با نام احمد كه كارگر نانوايي است، مي يابد. وقتي مهدي اسدي (دستيار جليلي) به سراغ او مي رود، او را از كارگاه اخراج كرده اند. جليلي در جستجوي او، به محل اقامتش مي رود و نظرش را براي بازي در فيلم جلب مي كند، اما بعداً مي فهمد كه احمد دچار مشكل و بيماري است. از اين پس، جليلي كارش را رها كرده و در پي درمان مشكل او برمي آيد...

نقش عشق 1369

دو جوان دانشجو در موزه ي هنرهاي معاصر سنتي به تابلو بدون امضايي برمي خورند كه گفته مي شود كار دو نقاش قهوه خانه اي است. دو دانشجو به تحقيق درباره ي زندگي و آثار آن دو نقاش مي پردازند و با پيگيري و مراجعه به دوستان و شاگردان آن دو نقاش گوشه هايي از زندگي نقاش اصلي را روشن مي كنند؛ نقاش كه نقاشي هاي قهوه خانه اي مي كشيده پس از ركود كار همچنان به كشيدن نقاشي ادامه مي دهد، تا اين كه زني كه به او تابلويي سفارش مي دهد و نقاش سخت فريفته ي زن مي شود. از آن پس خيال زن لحظه اي نقاش را تنها نمي گذارد. نقاش در ملاقات ها و برخوردهايش با اساتيد فن درمي يابد كه آنها نيز در نقاشي هايشان چهره هايي مانند چهره ي همان زن كشيده اند. پس از گذشت سال ها نقاش، در دوره اي كه نقاشي هاي انتزاعي رواج گرفته است، پيشنهاد كار در يك گالري را رد مي كند و در سنين پيري، در گمنامي، فوت مي كند.

نصف جهان 1371

يك كارگردان سينما به زادگاهش اصفهان مي رود تا فيلمي درباره ي تاريخ فرهنگ شهر خود بسازد. او ناگهان يكي از شخصيت هاي فيلمنامه ي خود را مي بيند و او را دنبال مي كند. كارگردان، به واسطه ي قهرمان خود با گشت و گذار در گوشه و كنار و مشاهده ي آثار تاريخي شهر آن چه را كه بر زادگاهش رفته و بر معماري شهر تأثير گذاشته در ذهن مرور مي كند. او پس از بررسي هجوم هايي كه در طول تاريخ به شهر شده به زمان حال مي رسد كه شهر توسط هواپيماهاي عراقي بمباران مي شود. كار فيلمبرداري بر اثر حملات موشكي متوقف مي شود. گروه فيلمبرداري شهر را ترك مي كند، اما كارگردان براي پيدا كردن قهرمان گمشده اش در شهر مي ماند.

در مسیر تندباد 1367

در بحبوحه ي جنگ +دوم جهاني و اشغال ايران توسط ارتش متفقين دكتر راستان براي مداواي شوهر خواهر خود به ايل قشقايي مي رود. در آن جا با امير هوشنگ، از بزرگان ايل و ياغي گري هاي قباد و دسته اش آشنا مي شود. او به شيراز باز مي گردد. برادر كوچكش، علي، سر كرده ي اشرار شهر را از پا درآورده است. دكتر به اتفاق علي دوباره به محل ايل مي رود. در آن جا افراد ايل را درگير جنگي ناخواسته مي بيند. آلماني ها برخي از ايلياتي ها را بر ضد ارتش انگليس تجهيز كرده اند. علي كه از ياغي گري هاي قباد به خشم آمده، عليه او وارد معركه مي شود. يكي از افراد قباد امير هوشنگ را از پا درمي آورد و خود قباد به دست همسرانش كشته مي شود.