آه از این نگاره که افسانه نیست…!
بعضی از قابها هرگز قلب بیننده خود را ترک نمیکنند! انگار چشم انسان میل دارد برخی قابها را با چشم دل تماشا کند.
بعضی از قابها هرگز قلب بیننده خود را ترک نمیکنند! انگار چشم انسان میل دارد برخی قابها را با چشم دل تماشا کند.
حوالی ساعت 9و10 صبح بود که دست در دست بابا به میدان میرفتیم. دوست میداشتم آن جلوجلو باشم. نزدیکترین جا به جایگاه تا بلکه میان این همه جمعیت من هم بتوانم ببینم.
قصه دعاهای آخر مجلس برای من قصه عجیبی است. میرفتیم روضه و آخر برنامه که میشد دستها را بلند میکردیم، بعد از دعا برای تعجیل در فرج یکی از مهمترین دعاها، دعای برای بیماران بود.
عصر روز تاسوعا خیابان کمال و صف طولانی مردم برای گرفتن کلهپاچه نذری. این صف از بنبست کنار تکیه میرزا داوود تا خیابان کمال کشیده شده است.
مادرم چارقد مشکی روی سر مادر جان را مرتب میکند و او را روی ویلچر مینشاند. امشب فرق دارد. غیر از خودم رساندن دو میهمان دیگر اباعبدالله به خیمه عزا نیز بر عهده من است.
کتاب «طلسم سنگ» مجموعه نثرهایی است که از قلم شاعرانه «سید حسن حسینی» جان گرفتهاند. سید حسن حسینی شاعر، نویسنده و پژوهشگری بود که در عرصه ادبیات انقلابی و مذهبی خوش درخشید.
پدر، پسرش را در آغوش گرفته بود. دستهای بیجان پسرک با هر مویه و تکان پدر، روی زمین جلو و عقب میرفت. پدر صورت به صورت پسر گذاشت.
بیش از هزار سال است برای امام حسین(ع) عزاداری میکنیم. بیش از هزار سال است به محرم که میرسیم، شهرها سیاهپوش میشوند.