برچسب فرهاد آییش

شب های تهران 1379

شيرين قوامي و مينا ايراني دو دختر دانشجو هستند كه براي پايان نامه تحصيلي خود درباره آسيب هاي اجتماعي در تهران بزرگ، گزارشي مصور و جسارت آميز تهيه كرده اند. در همين زمان، ناشناسي دختران چشم آبي را شكار كرده و به قتل مي رساند. شيرين و مينا و اطرافيانشان از جمله آقا رحمت، آبدارچي اداره و پسري به نام فرهاد، بر روي موضوع متمركز مي شوند. اين حساسيت پيام هاي تهديدآميزي به دنبال دارد و متعاقب اين اقدامات، مينا به قتل مي رسد. شيرين در جستجوي راز اين قتل، به هر راننده اي كه پيكان سفيد دارد، مظنون مي شود و چون آخرين بار ديده كه مينا سوار بر پيكان سفيدي شده بود. شيرين در كشاكش اين ماجرا شبي به آقا رحمت، آبدارچي اداره برمي خورد، ابتدا خوشحال مي شود اما كمي بعد تازه درمي يابد كه مينا را آقا رحمت كشته و اكنون در صدد كشتن شيرين هم هست. در آخرين لحظات فرهاد به كمك شيرين مي آيد ولي آقا رحمت فرهاد را با چاقو زخمي مي كند و به تعقيب شيرين مي پردازد و شيرين را در محوطه اي مي يابد اما پليس به همراه فرهاد سرمي رسد.

خواستگار محترم 1385

احمد مرادي كه حدود 40 سال پيش به دليل عدم موفقيت در خواستگاري از دختري به نام «اختر» به فرانسه مهاجرت كرده، اينك بنا به توصيه پزشكان معالج خود به ايران بازمي گردد و همزمان به جست و جوي دوستان و آشنايان مي پردازد در حين اين جست و جو «اختر» را درمي يابد، اما...

عروس خوش قدم 1381

دنيا زني ثروتمند است كه پس از مرگ سه همسرش دچار افسردگي شده و براي مداوا نزد روان پزشك مي رود. دكتر از او مي خواهد زندگي اش را شرح دهد و دنيا از ازدواج اولش با فرزام مي گويد: آن دو كه در يك دانشگاه تحصيل مي كنند، بر اثر يك سوء تفاهم اخراج مي شوند. فرزام كه به نيت دنيا برگه قرعه كشي بهزيستي خريده جايزه بزرگ را مي برد و اين را به حساب خوش قدمي دنيا مي گذارد و با او ازدواج مي كند. فرزام وارد تجارت لباس مي شود، فروشگاه زنجيره اي تأسيس مي كند و جزو سرمايه داران بزرگ مي شود، اما بر اثر يك اتفاق مي ميرد. دلال ها كه پي به ثروت دنيا برده اند، باعث آشنايي او با جمال مي شوند كه رئيس كارخانه توليد شير است. اين آشنايي باعث ازدواج آنها مي شود. كار جمال به شدت رونق مي گيرد و به ثروتي فراوان مي رسد، اما او نيز مي ميرد. دنيا كه دچار ناراحتي روحي شده تصميم به خودكشي مي گيرد، اما بر اثر يك اتفاق با بهنام نامجو آشنا مي شود كه نقاش تبليغاتي است و با پي بردن به ثروت و موقعيت دنيا با او ازدواج مي كند، اما بهنام نيز در حال نقاشي بر اثر يك اتفاق مي ميرد. دنيا از دكتر مي پرسد حالا بايد چه كنم و دكتر به او پيشنهاد ازدواج مي دهد. دنيا نمي پذيرد و بين آنها درگيري پيش مي آيد. او در مطب به طور اتفاقي با فرهاد همدوره دانشگاهي اش روبرو مي شود كه به عنوان سرايدار كار مي كند. فرهاد كه در گذشته به دنيا علاقه مند بوده و حالا كه همه ثروتش را از دست داده دوباره به او پيشنهاد ازدواج مي دهد. آنها براي زندگي به روستايي دوردست مي روند و فرهاد مشغول كشاورزي مي شود و دنيا نيز در حالي كه حامله است خود را با خانه داري سرگرم مي كند.

چک 1390

چند روز مانده به نوروز. خانم مسافركشي به نام گوهر پيرمردي خوش برخورد و مهربان به نام بهرامي را كه كيفي سياه همراهش است سوار مي كند. در ادامه، آدم هاي ديگري هم سوار تاكسي مي شوند: مردي ميانسال به نام جوادي كه براي شب عيد خريد كرده، مرد ميانسال ديگري با ظاهر شيك به نام داريوش و جواني دانشجو به نام ميثم بحث هاي داغي درباره مسائل اجتماعي و فرهنگي و سياسي بين آنها شروع مي شود كه ناگهان دو موتورسوار ناشناس شيشه عقب ماشين در حال حركت را مي شكنند و به زور كيف بهرامي را از چنگش درمي آورند. اما چهار نفر ديگر موفق مي شوند جلوي آنها را بگيرند و كيف بهرامي را به او برگردانند. بهرامي كه از پس گرفتن كيفش خيلي خوشحال است و مي خواهد از هر چهار نفر تشكر كند، چكي چهل ميليوني مي كشد تا آنها پس از نقد كردن بين خودشان تقسيم كنند. دسته چك بهرامي تمام شده و نمي تواند براي هر كدام جداگانه چك بكشد. اين جمع ناجور چهار نفره كه تازه با هم آشنا شده اند و هيچ شناختي از هم ندارند، نمي توانند به هم اعتماد كنند و به خانه هاي‌شان بروند تا صبح فردا به بانك بروند و چك را نقد كنند. چك پيش جوادي مي ماند و تصميم مي گيرند هر چهار نفر به مسافرخانه اي بروند و در كنار هم شب را به صبح برسانند. اما...

یک دزدی عاشقانه 1394

ماجراي دو دزد پير و کهنه کار است که پس از سال‌ها از زندان آزاد مي‌شوند و براي دريافت سهم‌ خود از آخرين دزدي که انجام داده بودند به سراغ زني که با آنها همدست بوده، مي روند. اما زن پول‌ها را براي بازي در يک فيلم هزينه کرده و پيرمرد‌ها علي‌رغم ميل دوباره مجبور به دزدي مي‌شوند. دزدي اين دو در حالي صورت مي گيرد که شرايط تغيير کرده و ابزارهاي الکترونيک مانع موفقيت آنها در دزدي مي‌شوند.

هیس! دخترها فریاد نمی زنند 1391

شیرین هشت‌ساله، مورد آزار جنسی مردی از نزدیکان قرار می‌گیرد. آنچه این زخم را عمیق‌تر می‌کند و واقعه را به فاجعه ختم می‌سازد، این است که دخترک هیچ‌کس را نمی‌یابد تا دردش را با او در میان بگذارد و حرفش را باور کنند.

شیرین در بزرگسالی بعد از دو نامزدی ناموفق حالا واقعاً عاشق شده اما وقتی می‌خواست با او ازدواج کند مردی را می‌بیند که می‌خواهد به دختر کوچکی تجاوز کند که شیرین دختر کوچک را فراری می‌دهد و آن مرد را به قتل می‌رساند و در آخر به دلیل پیدا نکردن ولی دم و شواهد کافی مبنا بر حرف هایش اعدام می‌شود.

نصف مال من نصف مال تو 1385

سپيده و پونه دو دختر نه ساله، هر دو در يك كلاس هستند و مشخصات پدرشان يكي است. اين مسأله كنجكاوي ناظم مدرسه و همچنين خود آنها را برمي انگيزد. پس از آنكه پي اين قضيه را مي گيرند، معلوم مي شود پدر آنها ـ بهرام ـ دو همسر دارد كه موضوع را از هر دو مخفي نگه داشته است. بهرام كه از اين وضعيت پنهان كاري خسته شده به توصيه برادرش بهروز تلاش مي كند واقعيت را به همسرانش مهري (مادر سپيده) و پروين (مادر پونه) بگويد. اما هر بار كه سعي مي كند، سپيده و پونه نقشه او را ناتمام مي گذارند، چون مي ترسند مادرانشان از ترس سكته كنند. مهري و پروين به صورت اتفاقي با هم آشنا مي شوند و در اثر صحنه سازي كه بچه ها خلق كرده اند، هر يك فكر مي كند فقط آن ديگري هوو دارد، تا اين كه با نقشه بهروز، بهرام به دروغ خودش را در بيمارستان بستري مي كند و مهري و پروين موقع عيادت در آنجا مي فهمند خودشان هووي يكديگرند. آنها از دادگاه تقاضاي طلاق مي كنند ولي به علت بارداري شان، دادگاه اين درخواست را رد مي كند. از سوي ديگر بهرام مورد تعقيب طلب كارهايي است كه با عاشق شدن يكي از آنها نسبت به بهي ـ خواهر بهرام ـ همه طلب ها از جانب او پرداخت مي شود. مهري و پروين به اتاق بهرام مي روند تا او را بزنند كه بهرام پايش از لب پنجره ليز مي خورد و روي اتومبيل عروس (بهي و صرافي) سقوط مي كند و با آنها به ماه عسل مي رود. سرانجام مهري و پروين با اين قضيه كنار مي آيند و بهرام هم به اشتباه و تقصيري كه در اين جريان متوجه او بوده اقرار مي كند.

۵۰ کیلو آلبالو 1394

داستان از مجلس عروسی مرجان آغاز میشود. در میانه‌های عروسی ماموران برای دستگیری داماد خلافکار وارد می‌شوند و میهمانان هم فرار می‌کنند. در این میان ریختن آب آلبالو روی پیراهن داوود باعث آشنایی ناگهانی او و آیدا می‌شود و اتفاقات ناخواسته‌ای برای آنها می‌افتد.