برچسب فرزین زند

مرد آرام 1403

نوبهار با اکراه، زنِ مرد سالمندی به نام زمان شده است. ابتدای زندگی مشترک آن‌ها اتفاقاتی رقم می‌خورد که احساسات نوبهار را کاملاً نسبت به زمان تغییر می‌دهد.

روشن 1399

روشن، مرد میانسال عشق بازیگری، نمی‌تواند خانه ثبت‌نامی‌اش را بگیرد و در آستانه فروپاشی همه‌چیز، تصمیم می‌گیرد نقشش را بازی کند.

تومان 1398

داستان این فیلم در چهار فصل رخ می‌دهد:

بهار: داوود (میرسعید مولویان) کارگر یک کارخانهٔ تولید لبنیات در گنبد کاووس است. او یادگیری شرط‌بندی را از سرمایه‌گذاری روی کارت‌های توتو-برای پیش‌بینی نتایج فوتبال- آغاز می‌کند و پس از مدتی به استعداد خود در پیش‌بینی نتایج پی می‌برد. همین اتفاق باعث می‌شود که او در همراهی با دوستانش عزیز (مجتبی پیرزاده)، یونس (ایمان صیادبرهانی)، محمد (سجاد بابایی)، علی (حامد نجابت)-و نامزدش آیلین (پردیس احمدیه)- کار را رها کرده و زندگی خود را صرف شرط‌بندی کنند.

تابستان: داوود و دوستانش سطح شرط‌بندی‌های خود را بالا برده و با سودهای به دست آمده از شرط‌بندی‌های پیشین یک خانه می‌سازند.

پاییز: یونس-که سوارکار مسابقات اسب‌دوانی است- در شرف یک شرط‌بندی سخت قرار می‌گیرد. بین داوود، آیلین و عزیز اختلافاتی صورت می‌گیرد. داوود تصمیم می‌گیرد روی مسابقات اسب‌دوانی شزط‌بندی کند.

زمستان: داوود پس از چند باخت جدی، تصمیم می‌گیرد که به تهران کوچ کند…

قهرمان 1399

رحیم (امیر جدیدی) خطاط و نقاشی مطلّقه است که به علت عدم پرداخت بدهی‌اش به بهرام (محسن تنابنده) به زندان افتاده‌است. رحیم به مرخصی دو روزه‌ای می‌آید. او پسری دارد که لکنت زبان دارد و با منشی کلینیک گفتاردرمانی او فرخنده (سحر گلدوست) در رابطه است.

فرخنده به رحیم می‌گوید که کیفی حاوی چند سکهٔ طلا پیدا کرده‌است و با فروش آن‌ها می‌تواند بدهی خود را به بهرام بدهد، اما رحیم می‌فهمد که پول سکه‌ها کافی نیست و بهرام تمام طلبش را می‌خواهد، زیرا آن پول برای جهیزیهٔ دخترش بوده‌است.

پس رحیم در سطح شهر اعلامیه پخش می‌کند تا صاحب کیف را پیدا کند. این کار رحیم، توجه تلویزیون و رسانه‌های مجازی را جلب می‌کند و مردم به رحیم لقب قهرمان را می‌دهند.

دندون طلا 1394

«نٓیِّر» دختری مهاجر با پدری علیل ساکن حلبی آبادهای حاشیه شهر تهران است که مشغول دوره‌گردی و دست فروشی است. او به جرم سد معبر با پاسبانی درگیر شده و پا به فرار می‌گذارد و به قهوه‌خانه‌ای پناه می‌برد که پاتوق عده‌ای از لات‌های شهر است، صاحب قهوه‌خانه شخصی است به نام قنبر دیزلی (ملقب به «دندون طلا») به نیر پناه می‌دهد و دندون طلا از شجاعت و پاکدامنی و زحمت کشی نیر خوشش می‌آید و نیر نیز از جوانمردی و حق طلبی قنبر. این آشنایی منجر به عشقی آتشین شده که فرجامش بارداری نٓیِّر است. قهوه‌چی بعد از آنی که عشقش فروکش کرده‌است پشیمان شده و منکر بچه می‌شود و …