برچسب فرزاد حاتمیان

دودکش 2 1400

خانواده فیروز مشتاق که بی‌قیف و قپی به سفری رفته‌اند، در راه بازگشت به تهران با دختری همسفر می‌شوند که از نظر بهروز، نیمه گمشده قلمداد می‌شود و به ضرس قاطع، شروعی برای فرو رفتن خانواده در آمپاس جهش‌یافته است! بماند که با آنچه از نصرت و شرایط جدیدش مشهود به نظر می‌رسد، بستر قمپزش گسترده‌تر از قبل شده است و با عقبه‌ای که از آنان سراغ داریم، ماجراهایی آغاز می‌شوند که بی‌هیچ شائبه‌ای در زندگی همه و بویژه کسانی که پا به قالیشویی می‌گذارند، تأثیرگذار هستند!

دزد و پلیس 1391

ناصر کاظمی، خلافکاری معروف و سابقه دار است که در اثر یک ضربه ناشی از وقوع یک تصادف به سر او حافظهٔ خود را از دست می‌دهد. ناصر پس از وقوع این تصادف شخصیت دیگری پیدا کرده و وقتی که می‌بیند همه از او می‌ترسند سعی می‌کند که اشتباهات خودش را جبران کند اما کم‌کم دوست او داوود (هومن برق‌نورد) به او توضیح می‌دهد که آن‌ها برای یک باند قاچاق مواد مخدر که رئیس آن، مهندس (حمید لولایی) فردی بسیار بی رحم است کار می‌کردند و…

حورا 1399

حورا ماجرای چالش های یک زن به نام حورا است که بعد از مرگ شوهرش متوجه می شود فرزندی که شوهرش بهزاد گفته بود از پرورشگاه اورده دروغ بوده است و احتمالا والدین خونی فرزندش زنده هستند .یازیگران پیشکسوت و بازیگران جوان زیادی در آن بازی می کنند.

باران که می بارد 1399

"باران که می‌بارد" مجموعه ای که به احیا و ترویج فرهنگ قرض‌الحسنه می‌پردازد.این مجموعه داستان ۳۰ نفر از برندگان جوایز قرض الحسنه بانک روایت شده که قصه جالب‌تر و جذاب‌ تری دارند و ماجرایشان می‌توان تأثیر گذار باشد.

محکومین 1396

این مجموعه اپیزودیک، فصل ۲ سریال محکومین است و با موضوع مجازات جایگزین زندان و اپیزودهایی با محوریت مشکلات مردم، اخلاق، بحران، خانواده، طلاق و… میپردازد

علی و دنی 1379

دني نوجواني انگليسي كه بازيگر سينماست،‌ براي يكي از بستگانش ماجراي سفرش به اصفهان را تعريف مي كند: دني كه فيلمي در جشنواره كودك دارد همراه با كارگردان و چند نفر ديگر به اصفهان مي آيند و با علي كه او هم بازيگر است، هم‌اتاق مي شود. علي و دني در ابتدا با هم اختلاف دارند و كارشان حتي به مشاجره مي كشد، اما وقتي كه فيلمهايشان در جشنواره به نمايش درمي آيد، با هم دوست مي شوند. روزي كه آنها براي گردش به بازار اصفهان رفته اند بر اثر يك سوءتفاهم باز هم مشاجره مي كنند. دني از دست علي فرار مي كند و گرفتار گروهي قاچاقچي مي شود كه قصد دارند سكه هاي عتيقه را از كشور خارج كنند. علي نيز در جست و جوي دني گرفتار همان گروه قاچاقچي مي شود. علي كه متوجه مي شود آنها قصد دارند سكه ها را به خورد يك كودك افغاني بدهند و بعد او را بكشند كمك مي كند تا او فرار كند. قاچاقچي ها خشمگين مي شوند و تصميم مي گيرند براي قاچاق سكه ها از علي استفاده كنند. علي و دني فرار مي كنند و دو نفر از قاچاقچي ها به جست و جوي آنها مي روند و علي را مي گيرند. دني كه فرار كرده با گروهي از بچه ها كه قصد رفتن به جشنواره را دارند به كمك رئيس كلانتري، دني را نجات مي دهند و قاچاقچي ها را دستگير مي كنند. در حالي كه در جشنواره همه از يافتن علي و دني نااميد شده اند، آنها را به هتل بازمي گردند و متوجه مي شوند كه جايزه بهترين بازيگر به طور مشترك به آنها داده شده است.

اینجا چراغی روشن است 1381

قدرت، جوان عقب مانده و ساده دلي است كه همراه با متولي امامزاده اي واقع در يك روستا زندگي مي كند. متولي از اين كه مردم روستا نسبت به امامزاده بي اعتنا هستند ناراحت است و آن را به كم ايماني مردم نسبت مي دهد، اما مردم معتقدند امامزاده تا حال نيازها و نذورات آنها را برآورده نكرده است. متولي موقتاً به شهر مي رود و با توجه به اينكه هيچ كس حاضر نشده در اين مدت رسيدگي به امور امامزاده را بپذيرد، قدرت را به جاي خود مي گذارد. قدرت كه مي تواند ارواح مردگان قبرستان كنار امامزاده را درك كند، متوجه مشكلات زندگي آدم هاي روستا مي شود و از اموال امامزاده براي حل اين مشكلات استفاده مي كند و طولي نمي كشد كه بناي امامزاده خالي از فرش و سقف و ديوار و پول مي شود. يك شب كه دختر چوپان روستا، گله هايش پراكنده شده اند، قدرت كه به او علاقه دارد، تمام شب را چراغ به دست مي ايستد تا تمام گله به دور او و داخل امامزاده جمع شوند. صبح فردايش، قدرت با قطار عازم مقصدي مي شود كه از نظر او محل اقامت «آقا» است.

دم صبح 1384

«منصور» که برای گشودن دروازه هایی تازه برای آینده و رفع تنگناهای مالی اش، در جستجوی شغل مناسبی به تهران آمده است، براثر اتفاق در منازعه ای درگیر و مرتکب قتل می شود. مطابق قانون، او محکوم به قصاص نفس است... منصور هیچ یار و آشنایی برای جلب رضایت والدین مقتول ندارد و در عین حال فاقد توان پرداخت دیه است، پس باید اعدام شود... در روز اعدام، منصور به پای چوبه دار آورده می شود، اما اولیای دم به علت فوت یکی از بستگانشان در مراسم حاضر نمی شوند و بدین ترتیب اعدام « منصور» به چهل روز بعد موکول می شود. در این چهل روز، «منصور» به تحلیل احوال خود می پردازد که نهایتاً به تجربه ی سلوک معنوی اش می انجامد...