برچسب فرامرز قریبیان

رئیس 1385

سيامك، جواني كه تا زباله شدن رفته است، ليست بيست و پنج جوان در جيب اوست كه بايد به آنها مواد مخدر از نوع پيشرفته ترين تا قديمي ترين برساند. رضا، پدر سيامك، بعد از چندين سال دوري از وطن براي پدري كردن مي آيد، در حالي كه خودش هنوز يك فراري است. تنها دوست دوران جواني او كه بسيار با هم چرخيده اند، درس خوانده اند، سينما رفته اند و بيليارد بازي كرده اند، شايد هنوز او را باور كند. رضاي ديگر، دوستش، يك سرهنگ شاغل و تنهاست. زن سرهنگ با دو پسرش در يك حادثه از جهان رفته اند. سرهنگ رضا را باور دارد كه رضاي قديمي گناهكار نيست. آنچه مي ماند عشق و عاشقيت است. رضاي گناه كرده، هنوز عاشق زن از دست رفته و سقوط كرده اش، مي تواند او را ببخشد. سيامك كتابچه نام هاي مشتري هايش را مي سوزاند. سيامك عشق را در ميان نام هاي كتابچه اش پيدا كرده و خط زده است. عاشقان سياه بخت، به دنبال قطره اي از زندگي از دست رفته شان مي دوند. حتي جراح پير شده تنهاي يك دوره، عشق را بنيان تازه شان مي داند. جراح مي داند،‌ عاقبت، شكستن «رئيس» است. رئيس در برج عاج خود همه را مي گرداند. فقط احساس زنده شدن رفاقت دو رضاي رفيق مانده است كه سيلي هولناك مي شود و دست رئيس را به دستبند و سينه اش را به گلوله مي رساند. رضا پسرش را يافته است...اما...قصه تمام نيست...قطره هاي زهر ارزانند و در انتظار...آنها.

فاصله 1388

«فاصله» در مورد زنی است که به دنبال شوهرش به تهران می‌آید اما در پی جستجو و پیدا کردن شوهرش دچار حوادثی می شود...

چشمهایش 1378

دو زنداني به نام محمد و منصور بعد از تحمل سال ها حبس به خانه برمي گردند اما دختري كه منصور قصد ازدواج با او را داشت، ازدواج كرده و محمد هم دختر كوچكش حالا 20 ساله شده. منصور به خانه خواهرش مي رود و باخبر مي شود كه پدرش وصيت كرده تا زورخانه قديمي او را راه اندازي كند. اما محمد و منصور هر دو مي خواهند از فردي به نام رحيم كه مسبب به زندان افتادن آن هاست انتقام بگيرند. محمد حمل يك بار قاچاق را از طرف رحيم قبول مي كند، اما با پيش آمدن درگيري محمد، همه ي جنس ها به سرقت مي رود. رحيم از موضوع باخبر شده و به سراغ محمد مي رود. وقتي محمد خانواده اش را در خطر مي بيند به سراغ رحيم مي رود كه دام براي او گسترده است و منصور هم براي كمك به محمد وارد درگيري آن دو مي شود. بالاخره منصور و رحيم هدف گلوله قرار مي گيرند و محمد تير خلاص را به رحيم مي زند و فرار مي كند.

قانون 1374

مفخم فردي كه قاچاقچي بين المللي است بار ديگر به ايران بازگشته تا محموله اي را با نظارت خود به خارج از كشور بفرستد. او اين بار در يك معامله پنج ميليارد تومان شمش طلا از يك تاجر يهودي كلاهبرداري مي كند. در اين بين سرگرد ملك كه چند سال پيش همسرش را در راه دستگيري مفخم از دست داده، مأمور پرونده ي مفخم مي شود تا به كمك سروان نصر او را به دام بياندازند. سروان ملك اين بار با كمك يك نفوذي به نام چنگيز كه در باند مفخم است از محل اختفاي آن ها و همچنين از محل انبار كالاهاي قاچاق آگاه مي شود، مفخم نيز اميد پسر سرگرد ملك را به گروگان مي گيرد. وليكن ملك با كمك نصر و ساير همكارانش در نيروي انتظامي بعد از نبردي سخت موفق مي شوند مفخم و گروهش را نابود كنند.

می خواهم زنده بمانم 1373

«باربد» تنها فرزند مردي به نام «اصلان» كه از همسر اولش «ماه منير» جدا شده، به شكل مرموزي كشته مي‌شود. فرنگيس همسر دوم مرد به عنوان قاتل بازداشت مي‌شود. شوهر «اصلان» دفاع از «فرنگيس» را به عهده مي‌گيرد، اما وي محكوم به اعدام مي‌شود. همه تلاش «اصلان» در رهانيدن زن از مرگ است. اما تنها راه رهايي «فرنگيس» دفترچه خاطرات «باربد» كه مي‌تواند از تصميم «باربد» به خودكشي پرده بردارد، نزد عموي «ماه منير» همسر سابق «اصلان» است. «اصلان» دفترچه را پيدا مي‌كند و اگر چه به نظر دير شده و «فرنگيس» اعدام مي‌شود، اما با تلاش پزشكان وي بار ديگر زندگي را باز مي‌يابد.

طعمه 1371

اعضاي يك گروه قاچاق مواد مخدر، مردي به نام غلام را يك روز پس از آزادي اش از زندان به قتل مي رسانند. مرتضي،‌ مأمور تجسس اداره ي مبارزه با مواد مخدر، يكي از افراد گروه به نام پيردوست را دستگير مي كند. مرتضي، پيردوست را كه سال ها پيش معلم او بوده است با ضمانت خود آزاد مي كند. رئيس گروه قاچاقچي ها با تزريق مواد مخدر به پيردوست او را ودار مي كند تا مرتضي را موقع ورزش صبحگاهي با گلوله از پا درآورد؛ اما پيردوست در اوج حادثه به جاي هدف قرار دادن مرتضي به يكي از قاچاق چي ها شليك مي كند. در اين درگيري مرتضي و پيردوست زخمي مي شوند و مرد قاچاقچي مي ميرد. رئيس گروه قاچاقچي ها كه تنها مانده است به بيمارستان مي رود تا پيردوست را به قتل برساند، اما مرتضي سر مي رسد و در يك تعقيب و گريز رئيس را از بالاي ساختمان بيمارستان به پايين پرت مي كند.

چشم عقاب 1377

گرگيج، سردسته گروهي از قاچاقچيان مواد مخدر، پس از كشتن برادر فرمانده پاسگاه منطقه اي در سيستان و بلوچستان كه يك سرگرد نيروي انتظامي است، دستور قتل همسر يكي از زيردستانش به نام زايلي را نيز به دليل امتناع از حمل اسلحه قاچاق صادر مي كند. سرگرد كه زايلي را قاتل برادر خود مي پندارد، او را به زندان مي فرستد و در انتظار اعدامش لحظه شماري مي كند. در اين حال، سرگرد در كمال تعجب دستور همكاري با زايلي براي نابودكردن گرگيج را دريافت مي كند. سرگرد زايلي را از زندان آزاد مي كند و با خود به نزد مادرش مي برد؛ اما آن جا درمي يابد كه مادر پيش از او به ملاقات زايلي رفته و دريافته كه او قاتل برادر سرگرد نيست ولي از آن زمان سرپرستي دختر خردسال زابلي ـ صنوبر ـ را نيز برعهده گرفته است. زابلي و سرگرد به سراغ گرگيج مي روند و زابلي در يك ملاقات خصوصي تقاضا مي كند يك محموله قاچاق به او سپرده شود. گرگيج كه حالا مادر سرگرد را به گروگان گرفته قبول مي كند. زابلي به طور پنهاني مسير عبور خود را به سرگرد اطلاع مي دهد و از او مي خواهد به خاطر جان گروگان ها، از بازرسي محموله توسط پاسگاه جلوگيري كند. سرگرد نيز چنين مي كند، ولي با چرخبال مقصد نهايي محموله را تعقيب مي كند. زابلي كه بار را به مقصد رسانده، در مقابل گروگان ها را از گرگيج طلب مي كند؛ اما گرگيج به يكي از زيردستانش دستور مي دهد صنوبر را به قتل برساند. زابلي تاب نمي آورد و با افراد گرگيج درگير مي شود. اما يكي از افراد گرگيج صنوبر را به گروگان مي گيرد و فرار مي كند. او قصد دارد به محض شليك گلوله زابلي به سوي او، دخترك را از بلندي به پايين پرتاب كند. اما تير خوردن او منجر به پرتاب شدن صنوبر از بلندي مي شود و سرگرد با تلاش فراوان موفق مي شود دختربچه را در هوا بگيرد و نجاتش بدهد. با كمك نيروي انتظامي، گرگيج و افرادش نابود مي شوند و صنوبر در آغوش پدر جاي مي گيرد. حالا نظر سرگرد نسبت به زابلي تغيير كرده و او را بي گناه مي داند.

باغ قرمز 1388

در جریان ردگیری قاتل دختر بچه مشخص می شود كه پدر كودك یك جراح زنان است كه چندی پیش زمان زایمان یكی از بیمارانش كه زنی بوده با مشكل زایمان، در مرخصی بوده و.....