برچسب فرامرز صدیقی

روزنه 1367

دكتر حسيني در جاده با راننده اي آشنا مي شود كه شباهت كاملي به رزمنده اي به نام الفت دارد، كه در خط مقدم جبهه در آغوش او جان سپرده است. شباهت راننده به الفت دكتر را به مرور خاطراتي كه از جبهه دارد وامي دارد.

دندان مار 1368

رضا، كارگر چاپ خانه، پس از فوت مادرش يادگاري هاي مادر و پلاك برادر گمشده اش را بر مي دارد و در مسافرخانه اي ساكن مي شود. هم اتاق او جوان جنوبي جنگ زده اي است به نام احمد. بين آن دو روابط صميمانه اي برقرار مي شود. روز بعد رضا در ساك دستي خود يادگاري هاي مادر را نمي بيند. به احمد مشكوك مي شود، اما احمد او را متقاعد مي سازد كه ممكن است اشياي او را افرادي كه براي «آقا عبدل»، دلال كالاهاي احتكاري، كار مي كنند ربوده باشند. آن دو سراغ آقا عبدل مي روند. رضا گردن بند مادرش را به گردن عبدل مي بيند، اما به توصيه ي احمد از درگير شدن امتناع مي كند. عبدل دختري به نام فاطمه را به رضا مي سپارد كه به آدرس معيني ببرد. اما رضا ابتدا فاطمه را به خانه ي دوستش جلال و سپس به خانه ي مادري مي برد و او را به خواهرش زيور، كه از شوهرش جدا شده، مي سپارد. پس از آن رضا و احمد به سراغ عبدل مي روند. در يك درگيري انبارهاي كالاهاي احتكار شده ي او را به آتش مي كشند و به خانه باز مي گردند.

اسکادران عشق 1375

فريد فرزند يك خلبان هواپيماي كوچك سمپاش كه به تازگي به ايران آمده وارد شغل پدر مي شود و قرار است همراه پدر براي آفت زدايي در مقابل هجوم ملخ ها به يك منطقه در سيستان و بلوچستان بروند. فريد قصد دارد با همسرش مريم از طريق پرواز با هواپيماي سمپاشي از طريق مرز پاكستان به آمريكا نزد مادرش برود، او براي انجام نقشه اش مجبور به همكاري با قاچاقچيان اشياء عتيقه مي شود، مريم با اطلاع يافتن از اين موضوع فريد را قانع مي كند تا شي ارزشمند را نزد پدر بگذارد و بعد با اينكه موافق رفتن از ايران نيست به پاكستان بروند. مريم و فريد پرواز مي كنند، در حين پرواز هواپيما دچار نقص فني مي گردد و فريد مجبور به فرود اضطراري مي شود اما در همين زمان مأموران انتظامي از فريد تقاضا مي كنند تا با استفاده از هواپيماي آنها قاچاقچيان منطقه را غافلگير كرده و دستگير كنند. از طرفي سركرده قاچاقچيان ناصر صراف زاده فريد را گروگان مي گيرد چرا كه فريد را در غافلگير شدن توسط نيروهاي انتظامي مقصر مي داند. فريد با كمك پدرش و مأموران حفاظت منطقه نجات پيدا مي كند و از رفتن به آمريكا منصرف مي شود.

زمان از دست رفته 1368

دكتر شكيبه مؤيد، پزشك حاذق نازايي، پس از ده سال زندگي مشترك با شوهرش از داشتن فرزند محروم است. آن دو چاره را در اين ديده اند كه دختري به نام ليلي را به فرزندخواندگي بپذيرند؛ اما شوهر او، كه مهندس طراحي نساجي است، دختر را به پرورشگاه باز پس مي دهد. دختر به زن متمولي سپرده مي شود. مدتي بعد در پي مرگ مادر مهندس و گم شدن ليلي، پس از نصايح بزرگان خانواده، زن و شوهر كانون خانواده را از نو برپا مي كنند.

سایه های غم 1366

آذر و محمد كه دختر عمو و پسرعمو هستند با هم ازدواج مي كنند. والدين آنها مشتاق به ديدن نوه خود هستند. فرزند اول و دوم زوج جوان قبل از تولد مي ميرد و آنها چاره را در آن مي بينند تا براي بچه دار شدن متاركه كنند و هر يك با شخص ديگري ازدواج كند. مادر محمد دختري براي پسرش پيدا مي كند اما آذر كه خيال ازدواج ندارد دختركي را به فرزندي مي پذيرد كه والدينش در بمباران شهر از بين رفته اند. در شب ازدواج محمد، آذر و دخترك نيز دعوت مي شوند دخترك ندانسته مراسم را به هم مي زند و با حركات بچه گانه خود آذر و محمد را دوباره به هم مي رساند.

آخرین پرواز 1368

يك سرگرد خلبان به نام «ناصر خرسندي» پسر فلج خود، «حميد» را همراه همسرش «اكرم»، براي معالجه به فرانسه مي فرستد. آن ها در خانه ي‌ «مجيد»، برادر «اكرم» ‌ساكن مي شوند. يك گروه تروريستي آن ها و زن مسن صاحب خانه را در داخل آپارتمان به گروگان مي گيرند و با ارسال نوار ضبط شده اي براي «ناصر» از او مي خواهند كه براي نجات گروگان ها هواپيماي خود را در خاك عراق فرود آورد. از طرف ديگر شوهر زن صاحب خانه كه از غيبت همسرش نگران شده ماجرا را به پليس اطلاع مي دهد و در طي عملياتي براي نجات دادن گروگان ها افراد مهاجم و «مجيد» كشته مي شوند. «ناصر» كه هواپيماي خود را به پرواز در آورده، بدون اطلاع از اين موضوع، پايگاه دشمن را بمباران مي كند.

دادستان 1370

در سال 57، به هنگام وقوع انقلاب اسلامي، بازپرس دادگر ضمن بررسي پرونده كامپيوتريزه كردن سيستم بايگاني سازمان تأمين خدمات اجتماعي (وزارت بهداري) كه توسط يك شركت آمريكايي انجام مي شد، به يك سري اعمال خلاف از جمله حساب سازي و رشوه خواري پي مي برد و جمعي از مسئولين آمريكايي شركت و همدستان ايراني آنها را دستگير و به زندان مي اندازد. تلاش هاي اوليه شركاي شركت براي آزادي آمريكايي ها بي ثمر مي ماند. دادگر مصر است كه بايد آنها محاكمه و مجازات شوند. تيمي از تكاوران آمريكايي كه قبلاً تجربه آزاد سازي چند خلبان از زندان هانوي در ويتنام را دارند، مأموريت مي يابند آمريكايي هاي بازداشته شده را از زندان برهانند... بازپرس دادگر پس از ارتقاء مقام به دادستاني، پرونده مذكور را از طريق دادگاه دالاس و سپس لاهه تعقيب مي كند و موفق به بازپس گرفتن مطالبات ايران از آمريكا مي شود.

طعمه 1371

اعضاي يك گروه قاچاق مواد مخدر، مردي به نام غلام را يك روز پس از آزادي اش از زندان به قتل مي رسانند. مرتضي،‌ مأمور تجسس اداره ي مبارزه با مواد مخدر، يكي از افراد گروه به نام پيردوست را دستگير مي كند. مرتضي، پيردوست را كه سال ها پيش معلم او بوده است با ضمانت خود آزاد مي كند. رئيس گروه قاچاقچي ها با تزريق مواد مخدر به پيردوست او را ودار مي كند تا مرتضي را موقع ورزش صبحگاهي با گلوله از پا درآورد؛ اما پيردوست در اوج حادثه به جاي هدف قرار دادن مرتضي به يكي از قاچاق چي ها شليك مي كند. در اين درگيري مرتضي و پيردوست زخمي مي شوند و مرد قاچاقچي مي ميرد. رئيس گروه قاچاقچي ها كه تنها مانده است به بيمارستان مي رود تا پيردوست را به قتل برساند، اما مرتضي سر مي رسد و در يك تعقيب و گريز رئيس را از بالاي ساختمان بيمارستان به پايين پرت مي كند.