برچسب فرامرز روشنایی

دموکراسی تو روز روشن 1388

سردار امير ستوده از سرداران هشت سال دفاع مقدس است که در سازمان تحقيق و تفحص در امور شهدا مشغول به‎كار است. سردار امیر ستوده در تصور خانواده و مردم یکی از شخصیت‌های بی ریا، متعهد، مومن، به‌دور از تجملات دنیا است که بعد از جنگ خالص باقی مانده و به خاطر خالص بودنش هنوز در خانه استیجاری زندگی می کند و چیز از خود ندارد.

او دارای یک دختر به نام زهرا است، که به پدر خود ایراد مي‌گيرد، "چرا با آنکه خودت پای برگه عالم و آدم را براي در خواست وام امضا می کنی، خودمان نمی توانیم وامی را بگیریم و از استیجاری بودن منزل نجات پیدا کنیم" که با توجیهات همیشگی پدر مواجه می شود. امیر ستوده همچنین دارای پسری است که توجه زیادی به پدر خود ندارد و همیشه مورد سرزنش پدر بابت موهای بلند و ظاهری غیر موجه است.

زن ها فرشته اند 1386

فیلم حول محور خیانت و کلیشه زن پولدار و مرد فقیر و آس و پاس می‌گردد. زنی پولدار که عاشق شوهرش است و نمایشگاه و خانه‌اش را به نام شوهرش کرده، در یک مسافرت – که انجام نمی‌شود – به خیانت همسرش پی می‌برد و با همدستی یکی از دوستانش از علاقه همسرش به زنان استفاده کرده و نقشه‌ای می‌کشد تا ثروت خود را برگرداند و شوهرش را به همان مرد آس و پاس قبلی تبدیل کند.

شبانه 1384

شبنم همراه دو دوستش، ساناز و خاطره به قصد گذراندن شبي خوش از خانه خارج مي شوند. اما اتفاق ناگواري كه براي برادرش روي مي دهد، حوادث تازه اي را براي او و دوستانش رقم مي زند.

بی خداحافظی 1390

فیلم «بی‌خداحافظی» گزارشی است از زندگی و اوضاع و احوال یک هنرمند، از روزی‌که شروع به تلاش و فعالیت می‌کند و از یکی از جنوبی‌ترین شهرهای ایران، بندر‌عباس به تهران می‌آید. این شخصیت می‌خواهد خواننده شود و مسیر سختی را پشت‌سر می‌گذارد تا به اوج برسد و در اوج به دلایلی تصمیم به یک انزوای خودخواسته می‌گیرد. او دچار یک سرخوردگی می‌شود که این سرخوردگی درنهایت او را به کما می‌برد. در این میان یک خبرنگار کنجکاوی می‌کند و به دنبال داستان زندگی این فرد می‌رود. او با افراد مختلفی که در طول این مدت با او در تماس بوده‌اند آشنا می‌شود و بیننده بر‌اساس اطلاعاتی که این افراد می‌دهند قطعات پازل زندگی او را کنار هم می‌چیند.

شوکران 1377

مهندس خاكپور مدير عامل شركت در پي بررسي ضرر و زيان كارخانه به تهران عزيمت مي كند. او طي سانحه تصادف در جاده مصدوم و به بيمارستان منتقل مي شود. محمود بصيرت معاون و دوست قديمي خاكپور با شنيدن خبر تصادف به تهران مراجعه كرده و خاكپور را در تهران ملاقات مي كند. او در پي مداواي خاكپور با پرستاري به نام سيما آشنا شد. با گذشت زمان رابطه سيما و محمود صميميت بيشتري پيدا كرد. سرانجام با پيشنهاد محمود، سيما بطور پنهاني به عقد موقت او درمي آيد. پس از مدتي محمود كه متوجه اطلاع خاكپور از جريان شده بود مهريه سيما را پرداخته و او را ترك مي كند. سيما پس از يافتن محمود خبر باردار بودنش را به او مي دهد و تقاضاي خود را از محمود مبني بر گرفتن شناسنامه براي فرزندش مطرح مي كند، اما پس از شنيدن جواب منفي محمود با مراجعه به منزل محمود او را تهديد به مطلع ساختن همسر وي از موضوع مي كند. در مقابل محمود نيز به منزل سيما رفته و پدر او را از ماجرا مطلع مي كند. سيما نيز تصميم به انتقام گرفته اما با صرفنظر از تصميم خود در راه بازگشت از منزل محمود، در اثر سانحه تصادف جان خود را از دست مي دهد.

قارچ سمی 1380

مهندس دومان قائمي سردار دوران جنگ تحميلي كه اكنون به عنوان مدير يك شركت ساختماني فعاليت مي كند، به طور ناخودآگاه خاطراتي توهم گونه از جنگ را به ياد مي آورد كه باعث مي شود آرمان ها و ارزش هاي آن دوران بار ديگر پيش چشم او زنده شود؛ ارزش هايي كه با شرايط امروز جامعه و موقعيت شغلي وي در تضاد قرار گرفته اند. سليمان، همرزم او كه در آسايشگاه رواني بستري است، با حضور خود در زندگي دومان اهميت قرار گرفتن در مسير آن ارزش ها را پررنگ تر مي كند. دومان طي حادثه اي با بيتا آشنا مي شود؛ دختري جوان كه علاقه چنداني به نامزدش ندارد و دومان را همچون مرد آرماني و افسانه اي به عنوان تكه گم شده اي از خود مي پندارد. مهندس قائمي كه ديگر حاضر به تن دادن به شرايط روز نيست با هيأت مديره و سهامداران شركت درگير مي شود و آنها زندگي خصوصي دومان و همسرش آلما را متلاشي مي كنند و با پرونده سازي، او را به زندان مي فرستند. در زندان توسط هم سلولي هايش معتاد مي شود و وضع جسمي و روحي بدي پيدا مي كند، در حالي كه دشمنان او در شركت، همچنان آزادانه به عوام فريبي مشغولند. پس از آزادي از زندان، بيتا از دومان تقاضا مي كند در مراسم عقد او و نامزدش به عنوان شاهد حضور داشته باشد. دومان مي پذيرد، اما سراغ سليمان مي رود و از او مي خواهد وي را در نابودي كساني كه براي او پرونده سازي كرده اند، ياري كنند. دومان و سليمان دو تن از مديران و سهامداران اصلي شركت را در يك درگيري مي كشند و خود نيز كشته مي شوند.

آقای هفت رنگ 1387

یکی بود، یکی دیگه هم بود. اونم یه آقای دزدی بود که می خواست از یه خونه ای دزدی کنه... ولی کاش این خونه رو برای دزدی انتخاب نمی کرد.