برچسب فراجا
اشراف اطلاعاتی و آمادگی کامل مرزبانان کشور
بیصبرانه منتظر شهادت بود
او گفت: شهادت من خیلی زود اتفاق میافتد. من جمعیت تشییع پیکرم و جنازه خودم را دیدهام. بعد شروع کرد به صحبت و همه توصیههایش مانند وصیت بود. شهادت برای او یقین شده بود. او از تربیت بچهها گفت. از پرورش مکتبی و امام حسینیشان. از اینکه با نگاه دینی و مکتبی اهل بیت (ع) رشد پیدا کنند.
او گفت: بعد از شهادت من توکلت به خدا باشد. گفتم من بدون شما نمیتوانم. مهدی به من آرامش داد و گفت من کی هستم خانم! تو خدا را داری! توکلت به خدا باشد. تو دعا کن که من با شهادت بروم. مرگ حق است، اما من آرزو دارم با شهادت به دیدار خدا بروم
افتخار میکنم فرزندم لایق شهادت شد
مهدی ۳۶ روز در کما بود و دو روزی میشد که به بخش منتقل شده بود. در این دو روز کنارش میرفتم و برایش دعا میخواندم. ائمه را صدا میکردم و از مهدی میخواستم او هم با من زمزمه کند. به دکترها میگفتم عمر دست خداست. شب آخر ضربان قلبش خیلی آرام و نامنظم میزد و در نهایت ۱۹ خرداد ۱۴۰۲ به شهادت رسید
میگفت همیشه سرباز میمانم!
با هم قرار گذاشته بودیم برایش تولد بگیریم، اما جشن تولدش با شهادتش یکی شد. محمد اهل کمک به نیازمندان بود. احترام به والدین برترین ویژگی برادرم محمد بود. چند سال پیش وقتی یکی از دوستانش به نام شهید مسلم جهانآرا، مالک طاهر و کامران کرامت به شهادت رسیده بودند، با من تماس گرفت و گفت خبر شهادت همکارانم را اگر شنیدید، نگران نشوید، من جزو شهدا نیستم
پزشکیان بر تثبیت دستاوردهای میدان در عرصه دیپلماسی تاکید کرد
خوبیهایی که مرا میترساند او را لایق شهادت کرد
تا ساعت سه بعدازظهر از محمد بیخبر بودم تا اینکه خودش با من تماس گرفت و گفت یک انفجاری اتفاق افتاده است. من جلوی تلویزیون بودم. شبکه خبر را روشن کردم و در همین حین به محمد گفتم: «محمد جان تو را به خدا مراقب خودت باش!» بعد از او خداحافظی کردم. همینطور مشغول نگاه کردن به تلویزیون بودم که صدای انفجار دوم را شنیدم. خیلی سریع خبر انفجار دوم زیرنویس شبکه خبر شد. همه وجودم پر شد از نگرانی. با محمد تماس گرفتم، اما شماره او در دسترس نبود
