سربند «یا حسین»
«یاحسین» که از عمق گلویش بیرون ریخت، مردی با عبای سبز و با نوری که از وجودش ساطع میشد، روی پیکر دست کشید. نفسزنان چشمانش را باز کرد. دخترک به سربند یاحسینش ور میرفت.
«یاحسین» که از عمق گلویش بیرون ریخت، مردی با عبای سبز و با نوری که از وجودش ساطع میشد، روی پیکر دست کشید. نفسزنان چشمانش را باز کرد. دخترک به سربند یاحسینش ور میرفت.
زیرلب گفت: سلام مامان جون، عکس بابا رو میخوام همون که پَر سبز خادمی کنارشه! دست نوهاش را لمس کرد: برای چی میخوای مادر؟ – توی لیست شهدای ترور شاهچراغه بابا!
تصویر موشک سلیمانی را که از نظر میگذرانم، ساختمان تخریبشده در حیفا و تلآویو و آن آتشی که چندین ساعت شعلههایش مهار نشده و مارش نظامی که پخش میشود؛ قدرت را در نگاهم تجلی میکند…
به تصویر حضرت آقا روی قاب تلویزیون خیره میشوم. اقتدار قدمهایشان توی فضای رژه دلنگرانیها را محو میکند.