برچسب فاطمه طاهری

مرد آفتابی 1374

حميد و اكبر، دو جواني كه در يك عكاسي كار مي كنند، پس از مرگ صاحب مغازه نگران فروخته شدن مغازه توسط همسر او نرگس مي شوند. آن دو در مقابل پيشنهاد خريد مغازه از سوي نرگس پولي ندارند، و به همين دليل وقتي شايعه ازدواج نرگس با خواروبار فروش محله را مي شنوند، هر دو به فكر ازدواج با او مي افتند. اما نرگس كه قصد اصلي آنها را از ازدواج دريافته، به دو دوست اطمينان مي دهد كه مغازه طبق قرار قبلي همچنان در اجاره آنها خواهد بود تا زماني كه آن دو بتوانند مغازه را از او بخرند. حميد و اكبر كه در خواستگاري خود را رقيب يكديگر يافته اند، دور از چشم هم براي كار به ژاپن مي روند. در ژاپن رقابت ميان آن دو ادامه مي يابد و حميد با دوستش نصرت كه در ژاپن زندگي مي كند، به خيال خود به جايي امن مي رود و اكبر را در فرودگاه تنها مي گذارد. اما اكبر نيز به لطف آشنا شدن با غفار، مهاجر بازنشسته ايراني و دخترش مريم، به مسافرخانه اي مي رود و از روز بعد در آشپزخانه يك رستوران مشغول به كار مي شود. حميد كه پول هايش را نصرت ربوده، به اكبر روي مي آورد و با وساطت غفار، او نيز در كنار مريم و اكبر به كار مشغول مي شود. اما به هم ريختن آشپزخانه توسط يك ژاپني نژادپرست، ميانه دو دوست را باز به هم مي زند. حميد كه بار ديگر از اكبر جدا شده و در يك شركت ساختماني كار مي كند، در حال تعقيب نصرت، از پلكان ساختماني نيمه كاره سقوط مي كند و پا و چشمش آسيب مي بيند. اكبر براي فراهم كردن خرج عمل حميد، به رينگ بوكس مي رود و به بهاي مجروح شدن، دستمزد خوبي مي گيرد. با كمك غفار، عمل جراحي حميد انجام مي شود و دو دوست به ايران بازمي گردند. آن دو كه هنوز هم براي خريد مغازه عكاسي پولي ندارند، با مريم روبرو مي شوند كه حاضر به ازدواج با حميد شده است. مريم با پولي كه پدرش به حميد داده، نرگس را راضي مي كند مغازه اش را به طور قسطي به دو دوست بفروشد.

شیرین و فرهاد 1374

فرهاد كه تازه با شيرين ازدواج كرده، به خدمت سربازي مي رود و دوره سربازي اش با ايام انقلاب و فرار سربازان از پادگان ها مصادف مي شود. آشنايي فرهاد با سربازي كه قصد فرار دارد، و راهنمايي يك نظامي انقلابي، به تدريج سبب مي شود او نيز از پادگان بگريزد. اما زماني كه فرهاد خود را به خانه شيرين و خانواده اش مي رساند، آنجا را خالي مي يابد. مستخدم خانه نشاني تازه خانواده شيرين را مي دهد و فرهاد كه در درگيري هاي خياباني دو گلوله خورده و توسط جوان هاي انقلابي از زندان ساواك گريخته، به دنبال شيرين مي رود. اما وقتي سرمي رسد كه شيرين با پدر و مادرش عازم فرودگاه براي سفر به خارج از كشور است. فرهاد با موتور سيكلتش اتومبيل آنها را متوقف مي كند و شيرين را متقاعد مي كند كه با او در ايران بماند و از پدر و مادرش جدا شود. شيرين قبول مي كند و آن دو زندگي تازه اي را در كنار يكديگر آغاز مي كنند.

طعمه 1371

اعضاي يك گروه قاچاق مواد مخدر، مردي به نام غلام را يك روز پس از آزادي اش از زندان به قتل مي رسانند. مرتضي،‌ مأمور تجسس اداره ي مبارزه با مواد مخدر، يكي از افراد گروه به نام پيردوست را دستگير مي كند. مرتضي، پيردوست را كه سال ها پيش معلم او بوده است با ضمانت خود آزاد مي كند. رئيس گروه قاچاقچي ها با تزريق مواد مخدر به پيردوست او را ودار مي كند تا مرتضي را موقع ورزش صبحگاهي با گلوله از پا درآورد؛ اما پيردوست در اوج حادثه به جاي هدف قرار دادن مرتضي به يكي از قاچاق چي ها شليك مي كند. در اين درگيري مرتضي و پيردوست زخمي مي شوند و مرد قاچاقچي مي ميرد. رئيس گروه قاچاقچي ها كه تنها مانده است به بيمارستان مي رود تا پيردوست را به قتل برساند، اما مرتضي سر مي رسد و در يك تعقيب و گريز رئيس را از بالاي ساختمان بيمارستان به پايين پرت مي كند.

شهر در دست بچه ها 1370

بچه هاي يك شهر از دست بزرگترهاي خود به تنگ آمده اند. به پيشنهاد و كمك بادبادكي به شهري پرواز مي كنند كه خالي از بزرگترهاست. در آنجا بچه ها امور شهر را در دست مي گيرند و به كارهاي مورد علاقه خود دست مي زنند. اما پس از مدتي نظم شهر به هم مي ريزد و بچه هاي پشيمان تصميم به بازگشت مي گيرند. بزرگترها هم كه به دنبال بچه ها مي گردند، پي مي برند كه در حق آنها اهمال و بي توجهي كرده اند. بچه ها با بادبادك هايشان به شهر خودشان نزد بزرگترها باز مي گردند، اين حادثه به آنها ثابت مي كند كه به وجود هم نيازمندند.

مستاجر 1371

حميد كه با پدرش اختلاف دارد همراه با همسرش مريم خانه ي پدري را ترك مي كند و در آپارتماني اجاره اي ساكن مي شوند كه پيرمرد و پيرزني بدقلق صاحب آن هستند و مستأجرهاي بچه دار را نمي پذيرند. مريم كه باردار است تلاش مي كند كه صاحب خانه و همسايه ها از باردار بودن او مطلع نشوند. پيرمرد و پيرزن صاحب خانه درصدد برمي آيند تا مداركي دال بر آبستن بودن مريم پيدا كنند و به همين منظور او و شوهرش را تحت نظر مي گيرند. روزي صاحب خانه يكي از مستأجرها را كه سه فرزند دارد با حكم قانون وادار به تخليه ي آپارتمانش مي كند. حميد دوشادوش مستأجر رانده شده شهر را براي پيدا كردن سرپناهي مناسب زير پا مي گذارد. اما نتيجه اي نمي گيرد و سرانجام در برابر تقاضاي مادرش كه او را به سكونت در خانه ي پدري دعوت مي كند تسليم مي شود.

مهمان مامان 1382

در آستانه ي ورود مهمانان، مادر دستپاچه و نگران است. با وجود تلاش او براي آماده كردن شرايط، وضعيت آشفته اي حاكم است. هنوز پدر نيامده و هر لحظه ممكن است خواهرزاده ي مادر و نوعروسش سر برسند. دقايقي پس از ورود پدر (يدالله)، مهمانان سر مي رسند و اين تازه آغاز ماجراست. يدالله خاطرات خصوصي زندگي اش را بدون ملاحظه براي عروس و داماد بازگو مي كند و اصرار او بر ماندن مهمانان، مادر را كلافه كرده، چون در خانه وسايل پذيرايي وجود ندارد. امير ـ پسر كوچك خانواده ـ كه براي جا به جا كردن ماشين پسرخاله بيرون رفته، دير مي كند و خبر مي رسد كه مسافر سوار كرده است! صديقه، زن حامله اي است در همسايگي آن ها، پس از دور ريختن مواد مخدر شوهر معتادش يوسف كتك سختي از او مي خورد و پسرخاله كه مادر مدام او را «جناب سرهنگ» خطاب مي كند، با يوسف درگير مي شود.پس از آن، يدالله براي سرگرم كردن مهمانان از خاطرات گذشته اش مي گويد و با آن ها مشغول تماشاي فيلم مي شود. با ماندني شدن مهمانان، اضطراب مادر براي تهيه ي شام بيش تر و بيش تر مي شود. بنابراين همه ي ساكنان خانه به تكاپو مي افتند. اهميت مرغ در سفره براي مادر حياتي است، ولي مش مريم (يكي از همسايه ها) دلش نمي آيد يكي از جوجه هايش را براي تأمين شام به كشتن بدهد. پس امير به همراه دوستش، از مغازه ي پدر او مخفيانه مرغ و ماهي برمي دارد، ولي سر بزنگاه پدر مي رسد و پسرش را تنبيه مي كند و امير ناكام به خانه برمي گردد. يوسف كه پدر و مادر ثروتمندي دارد، به همراه امير به خانه ي پدري اش مي رود و در ميان پرسش هاي دائمي پدر و نفرين هاي پي در پي مادر كه معتقد است صديقه پسرش را معتاد كرده، از يخچال آن ها انواع مواد خوراكي مورد نياز را بر مي دارد و بازمي گردند. پس از اين كه همسايگان ديگر هم تا سر حد امكان مواد مورد نياز شام ايده آل مادر را تهيه مي كنند، پدر دوست امير نيز پشيمان مي شود و مرغ و ماهي ها را به در خانه ي آن ها مي آورد. عاقبت شام آماده مي شود و همه ي ساكنان خانه بر سر سفره مي نشينند. پس از صرف شام، مهمانان كه آماده ي رفتن هستند با اصرار ابلهانه ي يدالله براي ماندن پا سست مي كنند و مادر كه ديگر در آستانه ي جنون قرار گرفته از حال مي رود. او را به بيمارستان مي برند و استراحت مطلق برايش تجويز مي شود. پس از بازگشت، عروس و داماد را براي خواب در اباقي جداگانه جاي مي دهند. همسايه ها هم به خانه هايشان مي روند و چراغ ها يك به يك خاموش مي شودند.

زن امروز 1375

ليلا به همراه سه دخترش در سفر است. مادرش طي يك تماس تلفني به او اطلاع مي دهد كه همسر ليلا مهرداد مقامي دستگير شده و تمام اموالشان نيز ضبط گرديده است. ليلا به تهران برمي گردد و ضمن ملاقات با آقاي مقدم بازپرس پرونده ي مهرداد درمي يابد كه او به اتهام اختلاس و كلاهبرداري به همراه ساير همكارانش دستگير شده، اما حاضر به همكاري و اعتراف نيست. ليلا در خانه ي پدرش ساكن مي شود و روزهاي سختي را مي گذراند و با اينكه از طرف طلبكاران مهرداد مورد آزار و اذيت قرار مي گيرد، اما مهرداد حاضر به اعتراف نيست و از ليلا مي خواهد كه مدارك دال بر اموال او را مخفي كند، وليكن ليلا بعد از مدتي طاقت نمي آورد و مدارك را به بازپرس تحويل مي دهد و بدين ترتيب محكوميت همسرش مشخص مي گردد.

آبادانی ها 1371

اتومبيل يك مهاجر جنگي مقيم تهران به سرقت برده مي شود . او همراه پسرش جستجويي نااميد كننده را براي يافتن تنها دارائيش آغاز مي كند . در اين بين او با مردي آسنا مي شود به اقتضاي حرفه اش مي تواند وي را در رديابي اتومبيل مسروقه كمك كند . طي اين جستجو « برنا » پسر مرد نيز در پي يافتن عينك گمشده اش است . جستجوي همزمان پدر و پسر مسايلي را ايجاد مي كند .