برچسب عنایت بخشی

انفجار در اتاق عمل 1370

قرارگاهي در جنوب، مورد حمله هوايي دشمن قرار مي گيرد، از جمله مجروحان عبدالعلي صفري (يك بسيجي داوطلب از بهشهر) است. وقتي كه قرار است مورد عمل جراحي قرار گيرد، متوجه بزرگي بيش از حد تركش درون پاي صفري و نهايتاً كشف اين امر كه تركش مورد اشاره يك بمب خوشه اي است، مي شوند. ادامه داستان ماجراي التهاب، ترديد، ترس، هيجان و شهامت گروهي است كه بايستي همزمان عمل جراحي بمب خوشه اي را نيز خنثي كنند...

خبرچین 1366

اصغر زاغي كارگر پشت صحنه ي يكي از تئاترهاي لاله زار براي اعاشة خانواده و مداواي پسر افليجش در تنگنا قرار دارد. دوست او، يعقوب شله، خبرچين ساواك است. اصغر كه كبوتر باز است روزي در تعقيب كبوترهايش به خانه اي تيمي در همسايگي خود پي مي برد. او كه نمي خواهد خبر را به واسطه ي يعقوب ارزان بفروشد، مي كوشد خود با مأموران معتبر ساواك رابطه بگيرد. اما در مي يابد كه كارمندان ساواك قصد دارند اطلاعات را به حيله از چنگ وي درآورند و به نام خود گزارش كنند. اصغر به كمك همسرش شخصي را كه به خانه ي تيمي رفت و آمد دارد از چنگ مأموران نجات مي دهد و عاقبت، ماجرا را با اعضاي آن خانه در ميان مي گذارد و به كمك آن ها، ‌موقعي كه پليس محله را به محاصره درآورده، از مهلكه مي گريزد.

سیاه راه 1363

امير اسد خان براي آن كه دو پسر معتادش فريدون و فرخ را از دام اعتياد برهاند آن دو را در اتاقي حبس مي كند، و راه رسيدن مواد مخدر را روي آن ها مي بندد، اما فريدون و فرخ به هر تمهيد هرويين خود را فراهم مي كنند. پدر براي فرخ مراسم عروسي تدارك مي بيند، اما فرخ در حالت بحران اعتياد خود و نامزدش را مي كشد.

رستگاری در 20/8 دقیقه 1383

طاها رحماني، دانشجوي اخراجي از دانشگاه، به عنوان راننده در يك آژانس كار مي كند. او تحت تأثير دوست صميمي اش فؤاد و بر مبناي باورهاي شان رأساً تصميم به اصلاح جامعه و برخورد با كساني مي گيرند كه مشهور به ترويج فساد هستند. فؤاد تنها راه اصلاح جامعه را در اعمال خشونت مي داند و عقيده دارد جهان بايد از مظاهر غفلت پاك شود. از هيمن رو به دوستش مأموريت مي دهد تا زني تن فروش به نام آهو شريفي را كه با برادر كوچكش در محله آنها زندگي مي كند، بكشد. طاها به قصد كشتن آهو او را سوار اتومبيل آژانس مي كند اما با شنيدن حرف هاي زن كه حالا خود را آماده مردن نشان مي دهد درمي يابد كه او زن بيچاره و مستأصلي است و بنابراين از كشتن او صرف نظر مي كند. طاها در مراجعت كارت دانشجويي زن را كه داخل ماشين افتاده مي بيند. او از اين كه دوستش در كشتن آهو ناكام مانده عصباني مي شود و مي گويد كه او فريب حرف هاي آهو را خورده است. اما طاها تصميم مي گيرد ديگر مجري نظرهاي خشونت بار فؤاد نشود و تصميم مي گيرد كارت دانشجويي آهو را به او بدهد. وقتي در غياب آهو به منزل او مي آيد با هومان برادر آهو آشنا مي شود. مرد متمولي كه آهو را صيغه خود كرده از طريق پيشكارش سهيلي، از ماجراي آهو و طاها باخبر مي شود و دو مرد را اجير مي كند تا طاها را گوشمالي بدهند. وقتي مزاحمت هاي فؤاد كه جوان ديگري را براي آزار آهو انتخاب كرده، تكرار مي شود طاها، آهو و هومان را به خانه عمه اش مولودخانم مي برد اما در آنجا هم علاوه بر تكرار مزاحمت ها، با مخالفت شوهرعمه اش روبه رو مي شود و از طرف آدم هاي فؤآد روي صورت هومان اسيد مي پاشند. وقتي آهو از روي ناچاري شب را در پارك مي گذراند، همراه تعدادي زن ولگرد دستگير و بازداشت مي شود. به دستور مرد ثروتمند، سهيلي با دادن وثيقه او را آزاد مي كند و او را به آپارتماني مي برد كه قرار است مرد به آنجا بيايد. آهو مرد را مي كشد و سلاح مرد را به طاها كه در تعقيب او به آپارتمان آمده مي دهد و آنجا را ترك مي كند.

مسافران 1370

مهتاب، خواهر ماهرخ به همراه شوهر و دو فرزندش از شمال به طرف تهران حركت مي كند تا آينه موروثي نوعروس خانواده را به مراسم ازدواج خواهرش برساند. در راه زني روستايي با آنها همسفر مي شود، اما همگي در تصادف با يك نفتكش جان مي دهند. خبر به خانواده مي رسد و عروسي به ماتم تبديل مي شود. گزارش هاي پليس اگرچه صحت تصادف و كشته شدن مسافران را نشان مي دهد، اثري از آينه موروثي پيدا نمي شود. در حالي كه همه اعضاي خانواده مرگ مسافران را پذيرفته اند خانم بزرگ دل به عزا نمي سپارد و انتظار مي كشد تا مهتاب با آينه نوعروس از راه برسد. به رغم نظر خانم بزرگ مراسم عزا برگزار مي شود و نزديكان از دست رفتگان، راننده نفتكش و شاگردش، مأموران و ديگران در مراسم شركت مي جويند. امام ماهرخ با حالي پريشان با لباس سفيد عروسي حاضر مي شود. در ميان عكس العمل هاي متفاوت حاضران ناگهان مهتاب و ديگر مردگان با آينه موروثي از راه مي رسند. انعكاس نور در آينه محفل آنها را غرق در روشنايي مي كند. مهتاب آينه را به ماهرخ مي سپارد تا مراسم عروسي برگزار شود.

روز واقعه 1373

«عبدالله» جواني نصراني كه تازه اسلام آورده است، در جريان عروسي خود با «راحله» دختر «زيد» ندائي مي شنود كه او را به ياري فرا مي خواند. «عبدالله» به دنبال اين ندا بيابان به بيابان و واحه به واحه تا كربلا مي تازد و سرانجام به كربلا مي رسد كه عصر روز عاشورا است زماني كه «حقيقت» را در زنجير....پاره پاره بر خاك... «حقيقت» را بر سر نيزه مي بيند.

شیرین و فرهاد 1374

فرهاد كه تازه با شيرين ازدواج كرده، به خدمت سربازي مي رود و دوره سربازي اش با ايام انقلاب و فرار سربازان از پادگان ها مصادف مي شود. آشنايي فرهاد با سربازي كه قصد فرار دارد، و راهنمايي يك نظامي انقلابي، به تدريج سبب مي شود او نيز از پادگان بگريزد. اما زماني كه فرهاد خود را به خانه شيرين و خانواده اش مي رساند، آنجا را خالي مي يابد. مستخدم خانه نشاني تازه خانواده شيرين را مي دهد و فرهاد كه در درگيري هاي خياباني دو گلوله خورده و توسط جوان هاي انقلابي از زندان ساواك گريخته، به دنبال شيرين مي رود. اما وقتي سرمي رسد كه شيرين با پدر و مادرش عازم فرودگاه براي سفر به خارج از كشور است. فرهاد با موتور سيكلتش اتومبيل آنها را متوقف مي كند و شيرين را متقاعد مي كند كه با او در ايران بماند و از پدر و مادرش جدا شود. شيرين قبول مي كند و آن دو زندگي تازه اي را در كنار يكديگر آغاز مي كنند.

شراره 1378

دو زوج جوان، پريسا و شاهين، شادي و پرويز در آستانه مراسم عقد، از يك فاجعه آگاه مي شوند كه ادامه مراسم را متوقف مي كند. كيومرث (شوهر پروانه ـ خواهر ناتني پريسا) بر اثر شليك گلوله مجروح و به بيمارستان منتقل مي شود. به زودي با تحقيق هاي سرگرد محقق از اداره آگاهي، و بررسي هاي وكيل خانواده، دليل و نحوه شكل گيري اين حادثه روشن مي شود. شراره، دختر كوچك پروانه به اصرار مي گويد كه او پدرش را كشته است ولي مادر مي گويد كه تير را او به شوهرش شليك كرده است. سرگرد محقق با ديگران نيز صحبت مي كند و درحالي كه تحقيقات همچنان ادامه دارد، از بيمارستان خبر داده مي شود كه حال كيومرث رو به بهبودي است. همه شواهد دال بر مجروح شدن كيومرث به دست همسرش است ولي تا روشن شدن قضيه، پروانه و شراره به زندان مي روند. چندي بعد خبر مرگ كيومرث به خانواده مي رسد. در دادگاه پروانه مي گويد كه به دليل بدرفتاري هاي كيومرث او را كشته است و دخترش به دروغ خود را قاتل پدرش معرفي مي كند. در پايان، مشخص مي شود كه كيومرث خودش را كشته و دادگاه رأي بر بي گناهي پروانه و شراره مي دهد. حالا ديگر زوج هاي جوان فرصتي مي يابند تا مراسم ازدواج خود را برگزار كنند.