برچسب علی نصیریان

شعله های خشم 1371

«حاج همت» و برادرزاده‌اش «صالح» به همراه جمعي از كارگران، مأمور مهار آتش سوزي چاه‌هاي نفت در كويت شده و به آنجا مي‌روند. «صالح» از فرصت سود برده و به جستجوي دختر عمويش «طاهره» كه پانزده روز پيش از اين به كويت برده شده بر مي‌آيد و سرانجام نيز او را مي‌يابد و با وجود موانع متعددي كه بر سر راه بازگرداندن او وجود دارد، معهذا موفق مي‌شود تا اين مهم را تحقق بخشد.

پستچی سه بار در نمی زند 1387

این فیلم داستان مردي است كه به خاطر تسويه حساب شخصي با مردي ديگر، دختر او را گروگان مي گيرد و به خانه اي در خارج از شهر مي رود و منتظر آن مرد مي ماند. اما سرنوشت ديگري در اين خانه متروكه در انتظار آنهاست.

عشق من شهر من 1370

قدير پسر جواني است كه از اوايل جنگ تحميلي به همراه بازماندگان خانواده، پدر، برادر كوچكتر و دختر عمويش ساكن تهران شده و در بنگاه معاملات ملكي خان بيگي كار مي كند. خان بيگي زمين هاي جنوب را با قيمت ناچيزي از مهاجرين مي خرد. قدير كه آرزوي خريد خانه اي در تهران و ازدواج با دختر عمويش را دارد سرانجام پدرش را راضي مي كند تا زميني را كه در جنوب دارد بفروشد. پدر ضمن سفري به جنوب و ديدار دوستان قديمي خود كه همگي در تلاش بازسازي خانه هاي خود هستند از فروش زمين منصرف مي شود و همين امر موجب كشمكشي بين پدر و پسر مي شود. در نهايت پدر به همراه پسر كوچكتر و دخترعمو به جنوب باز مي گردد. قدير كه ناخواسته آلوده كارهاي خلاف خان بيگي شده به زندان مي افتد و پس از آزادي تصميم مي گيرد به شهر خود بازگردد.

بوی پیراهن یوسف 1374

دايي غفور راننده تاكسي فرودگاه،‌ با وجود همه مداركي كه ثابت مي كند پسرش يوسف در جنگ شهيد شده، هنوز فكر مي كند كه او زنده است و حتي حرف دامادش اصغر را كه همرزم يوسف بوده قبول نمي كند. او با اين كه پلاك يوسف را هم در شكم يك كوسه يافته اند، هميشه منتظر است پسرش بازگردد. دايي غفور در فرودگاه با دختر جواني به نام شيرين آشنا مي شود كه براي يافتن برادرش خسرو كه در جنگ گم شده از اروپا به ايران آمده است. يكي از آزادگان كه در زندان با خسرو،‌ برادر شيرين بوده و به ايران بازگشته، با شيرين تماس مي گيرد و مي خواهد اطلاعاتي بدهد. شيرين و دايي غفور به ديدن او مي روند و آزاده به آنها مي گويد كه خسرو سالم است و به زودي بازمي گردد. اما پنهاني به دايي غفور مي گويد كه نتوانسته حقيقت را به شيرين بگويد، زيرا خسرو در جريان يك اعتصاب در اردوگاه اعدام شده است. اصغر، داماد دايي غفور كه معالجه اش را در آلمان ناتمام گذاشته و برگشته، مانند دايي غفور فكر مي كند يوسف زنده است. به همين دليل به مرز قصرشيرين ـ محل ورود اسرا ـ مي رود. شيرين در تدارك استقبال از خسرو است كه از حقيقت آگاه مي شود. او به دايي غفور اعتراض مي كند كه مي خواسته او را هم مانند خودش، اسير توهم بازگشت عزيزش كند. شبي كه شيرين قصد رفتن به پاريس را دارد، اصغر تلفني به دايي غفور خبر مي دهد كه اطلاعاتي از خسرو به دست آمده و او به زودي به ايران بازمي گردد. دايي غفور و شيرين شبانه به سمت قصر شيرين حركت مي كنند. صبح روز بعد، هنگامي كه شيرين در ميان آزادگان به دنبال خسرو مي گردد، ناباورانه يوسف را مي بيند و مژده بازگشت عزيز دايي غفور را به او مي دهد.

فصل خون 1360

در يك بندر شمال ايران، عده اي ماهيگير از راه صيد قاچاق گذران مي كنند. شيلات و ساواك براي جلوگيري از كار آنها، دست به اقدامات گوناگوني مي زنند. ابتدا «عموتراب» را كه چهره سرشناس و مورد احترام ماهيگيران است دستگير و شكنجه و تهديد مي كنند، به خانواده اش هجوم مي برند. شبانه به هنگام ماهيگيري به ماهيگيران حمله مي كنند اما چون نتيجه اي گرفته نمي شود ساواك با چيدن توطئه اي مي كوشد با بدبين كردن ماهيگيران نسبت به عموتراب و تفرقه افكني بين آنها از كارشان جلوگيري كند. از همين رو ميان آنها چنين وانمود مي كنند كه عموتراب همكار ساواك است. ماهيگيرها عموتراب را مي كشند اما عاقبت به واقعيت پي مي برند.

دزد و نویسنده 1365

رحمان پس از آزادي از زندان تصميم دارد شرافتمندانه زندگي كند‌، اما به دليل سوء سابقه موفق به يافتن كار نمي شود. دوستان و آشنايان او را از خود مي رانند. او براي تأمين اجارة اتاق و خرج روزانه كيف دستي مردي را مي ربايد. اما در كيف جز مقداري دست نوشته و دارو نمي يابد. صاحب كيف نويسنده اي است كه بيماري قلبي دارد. نويسنده عاقبت رحمان را مي يابد و متوجه مي شود كه او دست نوشته ها را در سطل زباله ريخته است. آن دو به محل تخلية زباله مي روند و به جست و جوي آشغالها مي پردازند. نويسنده دچار حملة قلبي مي شود. رحمان او را به اتاق خود مي برد و خود براي جست و جو باز مي گردد. نوشته ها را مي يابد، اما وقتي به خانه مي رسد كه نويسنده فوت كرده است.

برج مینو 1374

مينو كه به تازگي با موسي ازدواج كرده در حال جابجا كردن جهيزيه خود در خانه جديد است. موسي طي نامه اي باخبر مي شود كه بايد دكل ققنوس در جزيره ي مينو را جمع كنند، اما موسي حاضر نيست اين كار را بكند و دوست دارد حالا كه جنگ تمام شده او ديگر به خاطراتش برنگردد و براي ماه عسل به اصفهان برود. اما صبح زود حركت عليرغم ميل موسي و به اصرار مينو به جزيره ي مينو مي روند و آنجا موسي در خيال به زماني برمي گردد كه با منصور، برادر مينو كه شهيد شده در حال ساختن دكلي براي شناسائي بهتر دشمن هستند. مينو هم همراه موسي منصور را مي بيند و از موسي مي خواهد كه باز هم در دكل بمانند تا او بيشتر برادرش را ملاقات كند، و لحظه شهادت برادر را هم مي بيند، اما تاب نمي آورد و در موقع پائين آمدن از دكل زخمي مي شود. و وقتي كمي بهبود مي يابد در بيمارستان به دنبال موسي مي گردد اما او را در دكل مي يابد. مينو و موسي با ديدن چند مأمور كه براي باز كردن دكل آمده اند تصميم مي گيرند كه طبق قول موسي خودشان دكل را باز كنند.