برچسب علی نصیریان

مدرسه ای که می رفتیم 1359

در مدرسه ي عدل آفاق همه چيز با زورگويي ها و اجحافات مدير مدرسه مي چرخد. شاگردان از اين وضع ناراضي هستند و با تهيه و نصب روزنامه ديواري از وضع خود گلايه مي كنند. مدير هراسان است كه مبادا چشم و گوش دانش آموزان باز شود و روزنامه را از ديوار پايين مي كشد. دانش آموزان اعتراض مي كنند و پس از ماجرايي با همكاري معلم ادبيات مدير را وادار مي كنند كه به نصب روزنامه ي ديواري تن دهد.

اصفهان تئاتر آنلاین می‌خواهد؟

ترسیم چشم‌انداز هنر تئاتر در زمانی که ویروس کوچکی آینده زندگی انسان‌ها را به مخاطره انداخته، بسیار دشوار می‌نماید. در این ایام، پرهیز از اجتماعات شرط اصلی بقاست و ازآنجاکه هنر تئاتر در میان هنرها بی‌شک اجتماعی‌ترین هنر محسوب می‌شود، حفظ آن در سبد کالای فرهنگی شهروندان بزرگ‌ترین چالش پیش روی متصدیان این رشته است.

کمال الملک 1362

محمد غفاري به عنوان نقاش باشي دربار ناصرالدين شاه قاجار پذيرفته مي شود. و مدتي بعد لقب كمال الملك مي گيرد. طي حادثه اي در جريان كشيدن تابلو در تالار آينه، يكي از جواهرات تخت شاه گم مي شود و كمال الملك به اتهام ربودن جواهر، توسط كامران ميرزا بازجويي و به او اهانت مي شود. اما سارقان را مي يابند و در ملأ عام گردن مي زنند؛ در حالي كه نقاش باشي از اهانتي كه به او شده، رنجيده خاطر است. پس از ترور ناصرالدين شاه و تاج گذاري مظفرالدين شاه براي تكميل هنرش به اروپا مي رود. در بازگشت به مشروطه خواهان علاقه نشان مي دهد و پس از امضاي فرمان مشروطيت و مرگ مظفرالدين شاه از دربار فاصله مي گيرد. سال ها بعد پيشنهاد رضاشاه را براي همكاري نمي پذيرد و به عراق تبعيد مي شود. سرانجام در خانه اي كوچك و در غربت، به مرگ طبيعي مي ميرد.

ناخدا خورشید 1365

خواجه ماجد، ناخدا خورشيد را لو مي دهد و بار قاچاق لنج ناخدا به آتش كشيده مي شود. دلالي به نام فرحان كه مي خواهد چند فراري سياسي را از مرز آبي عبور دهد وارد بندر مي شود. او با ناخدا خورشيد تماس مي گيرد. ناخدا كه احتمال مي دهد لنجش را مصادره كنند با فرحان همكاري مي كند و چند مرد را كه ظاهراً در ترور حسنعلي منصور، نخست وزير، دست داشته اند به آن سوي آب مي رساند. پس از آن چند تبعيدي نيز از فرحان مي خواهند كه اسباب فرار آنان را فراهم كند. ناخدا اين بار نيز با اكراه به اين ماجرا كشيده مي شود. تبعيدي ها پيش از فرار خواجه ماجد و مباشرش را مي كشند و مرواريدهاي او را مي ربايند. فرحان و دستيار ناخدا نيز كشته مي شوند و در نزاع خونيني كه ميان تبعيدي ها و ناخدا در مي گيرد، همگي از پاي در مي آيند.

آفتاب نشینها 1360

عماد الملك صدري، فئودال متنفذ، زمين هاي روستاييان را به زور تصاحب مي كند. كشاورزي به نام سيد حسيني نژاد از دست فئودال به مقام هاي مسئول شكايت مي برد، اما هر بار تحقير و حبس مي شود. كشاورز در نزاعي عمادالملك را به قتل مي رساند و در خانه نبي پور، معلم روستا، پنهان مي شود. پدر صدري، كه وزير كشاورزي است، همراه گروهي وارد روستا مي شود تا ماجرا را پيگيري كند. روستاييان معترض آنها مي شوند و با دخالت ژاندارم ها چند روستايي دستگير مي شوند. يكي از آنها پس ازاين كه موردضرب و جرح قرار مي گيرد محل اختفاي حسيني نژاد را اطلاع مي دهد. مأموران به خانه نبي پور يوروش مي برند و سيد را كه قصد فرار دارد، از پا درمي آورند و براي فيصله دادن به قائله معلم و دو تن از نزديكان حسيني نژاد را دستگير و روانه ي پايتخت مي كنند.

جزیره آهنی 1383

داستان فیلم درباره نفت کش فرسوده ای است که در حاشیه ابهای خلیج فارس رها شده است. این کشتی از کار افتاده محل سکونت مردمی شده است که روی خشکی جایی برای زندگی ندارند. همه امور این مردم توسط پیرمردی مقتدر به نام نعمت رتق و فتق می‌شود اما کمپانی که خود را صاحب کشتی می داند در تلاش است تا سکنه کشتی را بیرون کند...

شیر سنگی 1365

جسد يك انگليسي كه با داس كشته شده ، در منطقة‌ بختياري ، روي لوله هاي نفت پيدا مي شود. كوهيار ، پسر رييس طايفة علي يار ، و خدامراد ، كه مجسمة شير سنگي مي سازد ، جسد را مي بينند و دفن مي كنند. مأموري به نام عامري براي پيگيري قتل و دستگيري قاتل به منطقه اعزام مي شود. يك ديپلمات انگليسي نيز او را راهنمايي مي كند. عامري ،‌كوهيار را قاتل مي داند. بين او و نامدار خان كه همخون علي يار و رييس طايفه اي ديگر است نزاع در مي گيرد. بگو مگوهاي آن ها، همان گونه كه ديپلمات مي خواهد، جنگي ناخواسته را موجب مي شود، كه مرگ علي يار، كشتار قشون دولتي و قتل عامري را به دنبال دارد.

روز باشکوه 1367

قهرمان دوچرخه سواري به نام گل آقا پس از كسب مدال قهرماني آسيا، در بازگشت به زادگاه خود با استقبال پرشور همشهريانش رو به رو مي شود. مقامات دولتي شهر او را بلافاصله به فرمانداري مي برند تا در جلسه اي كه براي استقبال ورود يكي از اعضاي خانواده ي سلطنتي به شهر تشكيل شده شركت كند. فرماندار و مقام هاي نظامي و امنيتي از گل آقا مي خواهند تا با استفاده از محبوبيت خود مردم را ترغيب كند كه قالي هاي منازل خود را در اختيار فرمانداري بگذارند تا مسير استقبال را با آن فرش كنند. گل آقا به اين همكاري تن در نمي دهد اما پس از آن كه برادر نامزدش، كه خبرنگار شهر است، به عنوان محرك او ربوده مي شود خواست فرماندار و مقام هاي نظامي را اجابت و مردم را به مشاركت دعوت مي كند. پدر گل آقا، اوس خالد، مخالف شركت فرزندش و مردم شهر در مراسم استقبال است. به همين دليل روز جشن ازدواج خانواده ي سلطنتي به شهر مقارن است. مردم در جشن «با شكوه» ازدواج گل آقا شركت مي كنند و درمراسم استقبال، كسي از سكنه ي شهر، جز خانواده ي فرماندار و مقامات شهر، حاضر نمي شوند.