برچسب علیرضا داودنژاد

مصائب شیرین 1377

رضا نوجواني است كه نزد مادربزرگ مادري و پدرش زندگي مي كند. رضا و دختر دايي اش مونا، دل به هم مي بندند ولي اين وضع خانواده ها را دچار نگراني مي كند و رضا و مونا از طرف خانواده هايشان توبيخ مي شوند. اختلاف ها بالا مي گيرد. در اين بين دوستي مشترك تصميم مي گيرد كه با دعوت دو خانواده به ويلاي خود مجال بيان ناگفته ها را به آن ها بدهد. سرانجام خانواده ها تصميم مي گيرند دست از سخت گيري بردارند.

نیاز 1370

علي پس از مرگ پدرش، به رغم مخالفت مادر و عمويش، تصميم مي گيرد نان آور خانه شود و شب ها به درس و مشق خود برسد. علي چند روزي را به كار عملگي مي گذراند، اما تاب كار سنگين را نمي آورد و با پادرمياني عمويش در چاپخانه اي مشغول به كار مي شود. ورود او به چاپخانه همزمان است با ورود جواني به نام رضا كه يكي از كاركنان چاپخانه او را براي كار سفارش كرده است. رضا با علي بناي مخالفت مي گذارد، اما به تدريج بين آن دو پيوند عاطفي برقرار مي شود تا جايي كه علي ميدان كار را براي رضا خالي مي كند و خود در جاي ديگري مشغول مي شود.

بهشت از آن تو 1379

خلباني بازمانده از جنگ و اسارت، پس از بازنشستگي به دنبال تحولات روحي خود و خستگي از زندگي شهري به شمال كشور رفته و به دامان طبيعت پناه مي برد. همسر و فرزندان خلبان كه سعي در باز گردانيدن او دارند پس از صحبت هاي مكرر با او نااميد به شهر باز مي گردند. خلبان پيشنهاد دوست خود در مورد ساخت فيلمي درباره بازگشت به طبيعت را قبول كرده و با شروع پروژه فيلمسازي همسر و بچه هاي او نيز به روستا مي آيند.

بچه های بد 1379

رضا و سياوش دو دوست قديمي پس از سه سال بطور اتفاقي همديگر را ملاقات كرده و به ويلاي سياوش واقع در شمال كشور مي روند. در ميانه راه با دختري بنام رويا آشنا شده و او را همراه خود به شمال مي برند. رويا با بياد آوردن گذشته تلخ خود اقدام به خودكشي مي كند. رضا و سياوش به گمان مرگ رويا اقدام به دفن او مي كنند اما وقتي رويا را زنده مي يابند او را به بيمارستان منتقل مي كنند. رويا پس از به هوش آمدن از بيمارستان متواري شده اما مجدداً بطور اتفاقي با آن ها مواجه شده و به شمال مي رود. رويا در پي سؤالات مكرر رضا و سياوش اعتراف به قتل مي كند و سرانجام ناپديد مي شود.

بی پناه 1365

احمد معتاد است. همسرش او و فرزند خود را ترك مي كند و پس از مدتي با مأمور كميته به نام مرتضي ازدواج مي كند. زن كه نگران وضع پسرش رضا است بدون اطلاع همسر جديد با احمد در تماس است. احمد شرمگين از وضع خود با آصف، كه فروشنده مواد مخدر است، درگير مي شود و تهديد مي كند كه او را به پليس لو خواهد داد. آصف براي جلوگيري از اقدام احمد فرزند او را به گروگان مي گيرد. زن براي نجات فرزند گردن بندي را كه از مرتضي هديه گرفته به احمد مي دهد. مأموران كميته احمد را دستگير مي كنند و چون گردن بند را نزد او مي يابند به مرتضي خبر مي دهند. مرتضي به زن بدگمان مي شود و او به ناچار ماجراهايي را كه بر سرش آمده بازگو مي كند. احمد اعتياد را ترك مي كند و با كمك مرتضي آصف و دار و دسته اش را به دام مي اندازد. مرتضي زن را طلاق مي دهد تا او زندگي را با احمد و رضا از سر بگيرد.

هوو 1384

عطا مرد ميان سال و خوش گذران، همه امور اداري و مالي كارش را به همسرش سپيده واگذار كرده است. در جريان يك اختلاف ميان سپيده با محمدرضا (دوست قديمي عطا) كه به خير مي گذرد، محمدرضا نقشه عجيبي مي كشد. او با دعوت از خواهرزاده اش مريم، او را سر راه عطا قرار مي دهد. ميان اين دو كه از گذشته همديگر را مي شناختند، علاقه اي به وجود مي آيد و اين علاقه تا ازدواج پيش مي رود. مريم در باغ پرتقال شمال ساكن مي شود و عطا دور از چشم زنش، به او سر مي زند. پسر كوچك عطا روزها پيش رعنا در باغ پرورش گل نگهداري مي شود و او با شيرين زباني هايش، دختر را سرگرم مي كند. علاقه زياد مريم به عطا و روشن شدن اين كه عطا در برابر سپيده قدرتي ندارد، محمدرضا را متوجه اشتباهش مي كند. محمدرضا يك سي دي را كه حاوي تصاويري از عطا و مريم در باغ پرتقال است به طور غيرمستقيم در اختيار خانواده او مي گذارد و اطلاع سپيده از اين واقعيت، باعث بيماري و دل زدگي اش از عطا مي شود. عطا كه راه برگشتي برايش وجود ندارد مي رود سراغ مريم و آنجا از صحبت هاي محمدرضا و برادر ناتني مريم، مي فهمد كه ماجرا از چه قرار بوده و سپس برمي گردد پيش پسرش و در همان باغ پرورش گل ساكن مي شود و اين بار رعنا را همسر ايده آل خود مي داند. خانم جان، رضا و علي با دانستن اينكه سپيده شهرك را مي خواهد و باغ پرتقال به مريم تعلق گرفته، دنبال سهم خود هستند.

ملاقات با طوطی 1382

مجيد و نسيم زن و شوهر جوان و عاشق، با هم زندگي شيريني را مي گذرانند. مجيد نزد پدر نسيم كار مي كند، اما مجيد پس از مدتي به كارهاي پدر زن خود مشكوك مي شود، پدر نسيم با آگاهي از اين موضوع توطئه اي را طرح مي كند تا او را از سر راهش بردارد. مجيد در يك صحنه سازي به جرم قتل دستگير و راهي زندان مي شود. نسيم با وجود تمام تلاشش نمي تواند حكم اعدام مجيد را لغو يا به تعويق بيندازد. نسيم كه در بهزيستي كار مي كند، از سوي يكي از تحت درمان هاي خود (زني به نام ثريا) با دو زن ديگر (قرقي و شراره) آشنا مي شود و چون آنها از موضوع مجيد و نسيم آگاهي دارند به او پيشنهاد مي كنند كه مجيد را در مسير زندان به محل اعدام بربايند، و به خاطر اين كار پول زيادي را از او طلب مي كنند. در ابتدا نسيم اين موضوع را جدي نمي گيرد، نسيم در ملاقاتي با مجيد به شخصي مهم به نام طوطي معرفي مي شود. طوطي، نسيم را براي رسيدن به هدفش به شخصي به نام صابر معرفي مي كند (به شرطي كه پس از موفقيت از طريق اينترنت افشاگري كنند). صابر شرط همراهي خود را صد ميليون تومان پول نقد بيان مي كند. دختران براي تأمين پول فوق به اضافه دستمزد بقيه افراد، از شركت پدر نسيم با طراحي مناسب دزدي مي كنند. اما صابر پس از آموزش هاي لازم افراد خود درست روز قبل از عمليات به سفارش طوطي آنها را تنها مي گذارد. نسيم و بقيه به ناچار مأموريت خود را دنبال مي كنند و روز مقرر مجيد را نجات مي دهند. صابر با سفارش هاي روح زن خود در آخرين لحظه به كمك آنها مي آيد و تنها كشته اين عمليات نيز هست. پدر نسيم با نقشه طوطي در يك ترور ساختگي كشته مي شود و از اين پس با هويت جديد به مأموريت تازه مي رود، مجيد و نسيم از طريق اينترنت افشاگري مي كنند ولي در پايان دستگير مي شوند.

مرهم 1389

احترام پيرزن متمولي است كه همراه با نوه اش رضا كه والدينش در خارج از ايران زندگي مي كنند، در ويلايي بزرگ نزديك متل قو زندگي مي كند. احترام تعدادي ويلا در شمال دارد كه آنها را اجاره مي دهد و پيشكار دغلي به نام معمار دارد كه با سرمايه او به ويلاسازي مشغول است. احترام خواهر بزرگتري به نام اشرف سادات دارد كه ساكن تهران است و سالهاست با او قهر است و طبعاً بي خبر. يك روز اشرف سادات بدون اطلاع قبلي نزد احترام مي آيد. او در واقع به شمال آمده تا نوه اش مريم را كه به شيشه معتاد است و از خانه فرار كرده، پيدا كند.