برچسب عزت اله مهرآوران

دزد و پلیس 1391

ناصر کاظمی، خلافکاری معروف و سابقه دار است که در اثر یک ضربه ناشی از وقوع یک تصادف به سر او حافظهٔ خود را از دست می‌دهد. ناصر پس از وقوع این تصادف شخصیت دیگری پیدا کرده و وقتی که می‌بیند همه از او می‌ترسند سعی می‌کند که اشتباهات خودش را جبران کند اما کم‌کم دوست او داوود (هومن برق‌نورد) به او توضیح می‌دهد که آن‌ها برای یک باند قاچاق مواد مخدر که رئیس آن، مهندس (حمید لولایی) فردی بسیار بی رحم است کار می‌کردند و…

بچه مهندس 4 1399

این سریال در ادامه بچه مهندس۳ و موضوعاتی چون پهپاد RQ170 یا ازدواج و بیماری جواد جوادی ادامه پیدا می‌کند و جواد جوادی مژگان را فراموش میکند و با پسری به اسم بهروز آشنا می‌شود و باهم رفیق و همخونه می‌شوند و در همین حال عاشق دختر استادش در دانشگاه می‌شود (مرضیه) سپس به خواستگاری مرضیه می‌رود اما دکتر توفیقی به خاطر گذشته اش به او جواب رد می‌دهد و جواد ناراحت می‌شود ولی امیدش را از دست نمی‌دهد و در همین حین دکتر توفیقی پهپاد RQ170 را شکار کرده و در تلاش است که از طریق جواد جوادی و دوستانش به طور غیر مستقیم کمک بگیرد و در همین حال بی بی گوهر به دکتر توفیقی برای خواستگاری مرضیه برای جواد گیس سفیدش را گرو می‌گذارد و دکتر توفیقی قبول می‌کند در همین حین جواد همش سر درد داشت و ناگهان در پرواز هواپیما که کمک خلبان بود و در حال هدایت RQ170 هم بود متاسفانه سردرد می‌گیرد و سقوط می کند و بعد مدتی جستجو او و کاپیتان مظفری را پیدا می‌کنند و مدتی در بیمارستان بستری می‌شود ناگهان دکتر متوجه موارد مشکوکی در عکس سر او می‌شود و به بهروز می‌گوید باید ازمایش های بیشتری انجام شود تا بهتر بفهمیم موضوع چیست و پس از انجام آزمایش های مربوطه مشخص می‌شوند که جواد تومور مغزی دارد و درست شب قبل از عقد مرضیه و جواد درب خانه ی دکتر توفیقی زنگ می‌خورد و جواد همه چیز را بهم می‌زند در همین حال خلاف کار ها دنبال دکتر توفیقی و خانواده اش هستند که جواد و بهروز و بی‌بی گوهر به مشهد می‌روند و جواد در حرم مطهر اقا امام رضا (ع) جواد کفشش را گم می‌کند و بعد که پیدا می‌شود بر می‌گردد و بعد یکی از خادمان می‌بیند که جواد حال خوشی ندارد و می‌فهمد که مشکل جواد چیست و سپس به او یک کارت دکتر می‌دهد که در آن آدرس مطب پروفسور حسام است و پس از خواهش های بهروز و اطرافیان به دکتر می رود و متوجه می‌شود که دکتر همان خادم است و دکتر به او می‌گوید زمان طلایی برای درمان را از دست داده ای ولی امیدت به خدا باشد که من میتونم تو را عمل جراحی از توی بینی بکنم و جواد قبول نمی‌کند که بی بی گوهر همه چیز را به خانواده ی توفیقی می‌گوید و آنها راهی مشهد می‌شوند و مرضیه از جواد می‌خواهد که خود را عمل کند و جواد قبول می‌کند و عمل او خوشبختانه موفقیت آمیز بود که ناگهان جواد بر اثر سکته ی مغزی به کما می‌رود و مدتی بعد به هوش. می اید و بعد سایه که رئیس باند خلافکار ها بودند را دستگیر می‌کنند و ....

ایلیا نقاش جوان 1370

ايليا نوجواني كه علاقمند به فراگيري هنر نقاشي است از شهر خود به تهران مي آيد تا در هنرستان نقاشي مشغول به تحصيل شود. او ضمن مواجهه با پيچيدگي ها و سختي هاي زندگي در تهران و همين طور شرايطي كه نقاشان دارند، پي مي برد كه براي موفقيت در اين كار بايد تجربه هاي زيادي كسب كند و شناخت عميق تري از جامعه داشته باشد.

تارهای نامرئی 1376

گروهي از غواصان كه به سرپرستي كيوان محتشم، افسر نيروي دريايي، براي كشف يك مركز رديابي كشتي هاي ايراني در خليج فارس به زير آب رفته اند، پس از شناسايي مركز موفق به انهدام آن نمي شوند و مورد هجوم نيروهاي عراقي قرار مي گيرند. محتشم كه به علت كمبود اكسيژن در زير آب از ناحيه ريه مصدوم شده، در بيمارستان بستري مي شود و به پيشنهاد كامران سپهر، همكلاس قديمي اش، به ظاهر با نيروي دريايي تسويه حساب مي كند و به سپهر مي پيوندد. سپهر يك دلال بين المللي است و قصد دارد با تهديد محتشم به فاش كردن زندگي خصوصي او با همسر سابقش ترزا (كه محتشم او را براي بازگشت به ايران ترك كرده)، وي را وادار به همكاري كند. سپهر با ترتيب دادن نمايشي كه در آن زني شبيه به ترزار با زني ديگر به عنوان دختر ترزا و محتشم حضور دارند، محتشم را وادار مي كند تا با او به خارج از كشور برود و با عراقي ها همكاري كند. در خارج از كشور محتشم از طريق مارچلو، برادر ترزا كه بازيگر است، درمي يابد ترزا سال هاست درگذشته و هرگز دختري نداشته است. افراد سپهر كه از آگاه شدن محتشم از اصل ماجرا هراسان شده اند، مارچلو را مي كشند و محتشم را قاتل معرفي مي كنند. محتشم به ظاهر همكاري با سپهر و نيروهاي عراقي را مي پذيرد و هدايت يك كشتي را به مقصد عراق به عهده مي گيرد. اما با هماهنگي حفاظت نيروي دريايي و تكاوران، در يك فرصت مناسب عراقي ها خلع سلاح مي شوند و مركز دريابي كشتي ها نيز شناسايي مي شود و مورد هدف قرار مي گيرد. سپهر با محتشم در ميان آب ها درگير مي شود و محتشم او را در كنار كوسه ها رها مي كند و به وسيله يك چرخبال خود را نجات مي دهد.

هتل کارتن 1375

بهرام اديب قهرمان سابق واليبال، پس از سالها دوري از وطن براي ديدن سعيد تنها فرزندش به كشور باز مي گردد. هما همسر سابق بهرام در مركز فني ارتوپدي هلال احمر كارشناس امور بازپروري است. بهرام در ملاقات با هما پي مي برد كه سعيد بر اثر نوعي سرخوردگي و پريشاني از خانه گريخته است. آنها براي يافتن سعيد سفري را در شهر آغاز مي كنند. بهرام طي اين سفر به مفهوم تازه اي از زندگي، عشق، وطن و... دست مي يابد.

آژانس شیشه ای 1376

عباس، بسيجي شهرستاني كه تركش خمپاره اي را كنار شاهرگ گردنش از دوران حضورش در جبهه به يادگار دارد، به اصرار همسرش نرگس براي معاينه به تهران مي آيد و در خيابان با همرزم سابقش كاظم روبه رو مي شود كه با اتومبيلش مشغول مسافركشي است. پزشك وضعيت عباس را بحراني تشخيص مي دهد و توصيه مي كند هرچه زودتر براي درآوردن تركش به لندن برود. كاظم براي تأمين هزينه سفر عباس، حاضر مي شود اتومبيلش را بفروشد. در آژانس هواپيمايي، خريدار اتومبيل پول را به موقع به كاظم نمي رساند و او به ناچار به رييس آژانس پيشنهاد مي كند تا رسيدن پول، سوييچ و مدارك اتومبيل را به گرو بردارد، اما رئيس آژانس نمي پذيرد. كاظم كه عصباني شده، شيشه دفتر آژانس را مي شكند و پس از خلغ سلاح يك مأمور نيروي انتظامي، مشتريان آژانس را گروگان نگه مي دارد تا مسئولان ترتيب سفر فوري او و عباس به لندن را بدهند. آژانس به سرعت توسط نيروي انتظامي و امنيتي محاصره مي شود و در اين بين اصغر، همرزم كاظم و عباس نيز به افراد داخل آژانس مي پيوندد. از طرف ديگر احمد ـ كه خود همرزم كاظم بوده ـ به همراه فردي به نام سلحشور به عنوان نمايندگان نيروهاي امنيتي وارد آژانس مي شوند و از كاظم مي خواهند كه اسلحه را كنار بگذارد. كاظم نمي پذيرد و پس از آزاد كردن چند گروگان به احمد و سلحشور تا شش صبح مهلت مي دهد تا اتومبيلي را براي بردن او و عباس به فرودگاه به آژانس بفرستند. در اين بين، كاظم با پسرش كه پشت در آژانس به ديدنش آمده و عباس با همسرش به گفت و گو مي نشينند و هر يك موقعيت خود را توضيح مي دهند. كاظم تا صبح بيدار مي ماند و در يادداشت هايش براي همسرش فاطمه وضعيت خاص خود را شرح مي دهد. ساعت شش صبح، اتومبيل به آژانس نمي آيد و كاظم رييس آژانس را به عنوان قرباني اول انتخاب و كشتن او را صحنه سازي مي كند. سرانجام خودرو مي رسد، مأموران با نقشه قبلي وارد آژانس مي شوند و در حالي كه راننده اتومبيل سوييچ آن را در اختيار ندارد، افراد داخل آژانس آزاد مي شوند و از دست اصغر با اسلحه خالي از فشنگش نيز كاري برنمي آيد. سلحشور، شادمان، همه چيز را پايان يافته تلقي مي كنند، اما احمد با يك چرخ بال سرمي رسد و با حكمي از مسئولان رده بالا، عباس و كاظم را به فرودگاه مي رساند. هنوز هواپيما از مرز هوايي كشور خارج نشده كه درست هنگام تحويل سال نو، عباس براي هميشه آرام مي شود.

سیب سرخ حوا 1377

ندا حكيمي معتقد است كه در زندگي فقط عشق كافي نيست بلكه بايد به مسائل مالي نيز توجه كرد. به همين دليل، نامزدي چهار ساله اش را با فرهاد به هم مي زند و با مردي مسن و پولدار به نام محمود فروزش كه يك شركت خصوصي دارد ازدواج مي كند، به شرطي كه مرد، دارايي اش را به نام او كند. مرد نيز مي پذيرد و براي ماه عسل به كيش مي روند. آقاي فروزش كه طلبكاران بسياري دارد ناپديد مي شود و ندا به تنهايي به اصفهان، شهر محل سكونتشان، برمي گردد. در مراجعه به شركت همسرش درمي يابد كه اموال شركت به دليل بدهي هاي بسيار توسط مأموران ضبط شده است. حكم جلب ندا نيز صادر مي شود و او به زندان مي افتد. فرهاد كه به تازگي وكيل شده، وكالت نامزد سابقش را بر عهده مي گيرد. فرهاد به ندا مي گويد كه سهيلي طلبكار اصلي شوهرش ـ كه در ضمن وكيل فروزش نيز هست ـ قول مساعدت براي آزادي ندا را داده است. با سپردن وثيقه از سوي سهيلي، ندا از زندان آزاد مي شود. ضمن ملاقاتي بين سهيلي و ندا، سهيلي به دروغ به ندا مي گويد كه فروزش در يك حادثه رانندگي كشته شده و اگر ندا با او ازدواج كند، از شكايتش صرف نظر خواهد كرد. ندا به او جواب منفي مي دهد. جسد سهيلي در شركت پيدا مي شود و ندا متهم به قتل او مي شود. در دادگاه، فرهاد به عنوان وكيل ندا از او دفاع مي كند و شادي محتشمي، منشي شركت، كه در ابتدا اتهام ندا را تأييد كرده، اعتراف مي كند كه ندا بي گناه است و قتل توسط فروزش انجام گرفته است. مأموران فروزش را دستيگر مي كنند. پس از پايان آخرين جلسه دادگاه، زماني كه حكم برائت ندا صادر مي شود، ندا به دنبال نامزد سابقش مي رود ولي فرهاد خود را از او پنهان مي كند و ندا درمي يابد كه براي بازگشت به نقطه شروع، خيلي دير شده است.

مرد عوضی 1376

خسرو پذيرش، مخترع يك پودر جادويي لباسشويي، به يك كارخانه توليد پودر مي رود تا با ديدن مديرعامل، اختراعش را به توليد برساند. اما تصادفاً از آسانسور پرتاب و به بيمارستان منتقل مي شود. مديرعامل شركت، داريوش جم نيز از شنيدن خبر ورشكستگي قريب الوقوع شرك سكته مغزي مي كند و به همان بيمارستان منتقل مي شود. در بيمارستان، پرفسور ساعي كه متخصص پيوند اعضاست، مغز خسرو را به بدن داريوش پيوند مي زند و خسرو در جسمي تازه حيات پيدا مي كند. او در ابتدا وضعيت تازه را نمي پذيرد؛ اما وقتي مي فهمد جاي مديرعامل يك شركت توليد پودر را گرفته، براي استفاده از اختراعش شخصيت تازه را قبول مي كند و به زندگي با همسر داريوش، فرنگيس، رضايت مي دهد. كارخانه به سرعت از ورشكستگي نجات پيدا مي كند و رونق مي گيرد. خسرو كه نمي تواند همسرش شيرين را از ياد ببرد، براي او مقداري پودر مي فرستد و شيرين به دنبال يافتن ردي از شوهرش به كارخانه مي آيد؛ اما خسرو را در هيأت تازه اش نمي شناسد. خسرو به خانه شيرين مي رود و با اطلاعاتي كه از زندگي سابقش ارائه مي دهد، شيرين را تا حدي قانع مي كند. به اصرار شيرين آن دو بار ديگر با هم ازدواج مي كنند. ماجراي زندگي مشترك خسرو با شيرين توسط مرادي و يوسفي، دو كارمند اخراج شده كارخانه به اطلاع فرنگيس مي رسد و نيروي انتظامي خسرو و شيرين را به اتهام رابطه نامشروع دستگير مي كند؛ ولي به دليل ثبت ازدواج در محضر آنها آزاد مي شوند. فرنگيس و شيرين براي روشن شدن موضوع تغيير هويت شوهرشان به سراغ پروفسور ساعي مي روند و ماجراي پيوند اعضا را درمي يابند. مرادي اين بار چند بسته مواد مخدر در خانه مديرعامل پنهان مي كند و خسرو بار ديگر به زندان مي افتد. اما ماجرا لو مي رود و كارگران كارخانه آن دو را به باد كتك مي گيرند. خسرو از فرنگيس و شيرين مي خواهد هويت او را به عنوان داريوش جم بپذيرند و زندگي مشترك تازه اي را آغاز كنند؛ اما آن دو او را از اتومبيل بيرون مي اندازند و با هم به راهشان ادامه مي دهند.