برچسب عزت الله رمضانی فر

بلوف 1372

رسول پس از آزادي از زندان به خواهرش مريم قول مي دهد كه ديگر به دنبال كارهاي خلاف نرود. مريم بيمار است و رسول قادر نيست هزينه ي مداوا و عمل جراحي او را تأمين كند. شاهرخ كبيري و همسرش سرپرستي گروهي را به دارند كه در صدد هستند يك قرآن قديمي را از يك گاو صندوق الكترونيكي بربايند و از كشور خارج كنند. آنها رسول را، كه در گشودن گاو صندوق تخصص دارد، به همكاري دعوت مي كنند و او موفق مي شود گاو صندوق را بگشايد. اما سارقان او را مجروح و در خيابان رها مي كنند. رسول به بيمارستان برده مي شود و در آنجا با سرگرد ايماني، افسر آگاهي و مأمور رسيدگي پرونده، آشنا مي شود. رسول با سرگرد ايماني همكاري مي كند، تا اين كه خبر مي رسد شاهرخ و همكارانش مريم و خاله ي رسول را به گروگان گرفته اند. سرگرد ايماني و رسول با كمك يكي از همكاران شاهرخ به مخفيگاه آنها راه پيدا مي كنند، و پس از درگيري شاهرخ و همكارانش را دستگير مي كنند.

مستاجر 1371

حميد كه با پدرش اختلاف دارد همراه با همسرش مريم خانه ي پدري را ترك مي كند و در آپارتماني اجاره اي ساكن مي شوند كه پيرمرد و پيرزني بدقلق صاحب آن هستند و مستأجرهاي بچه دار را نمي پذيرند. مريم كه باردار است تلاش مي كند كه صاحب خانه و همسايه ها از باردار بودن او مطلع نشوند. پيرمرد و پيرزن صاحب خانه درصدد برمي آيند تا مداركي دال بر آبستن بودن مريم پيدا كنند و به همين منظور او و شوهرش را تحت نظر مي گيرند. روزي صاحب خانه يكي از مستأجرها را كه سه فرزند دارد با حكم قانون وادار به تخليه ي آپارتمانش مي كند. حميد دوشادوش مستأجر رانده شده شهر را براي پيدا كردن سرپناهي مناسب زير پا مي گذارد. اما نتيجه اي نمي گيرد و سرانجام در برابر تقاضاي مادرش كه او را به سكونت در خانه ي پدري دعوت مي كند تسليم مي شود.

پیک نیک در میدان جنگ 1383

سهراب جوان ساده دل روستايي است كه در جبهه مسئول نگهداري حيوانات گردان است، اما به خاطر اشتباهي كه صورت مي گيرد از خط مقدم جبهه سر در مي آورد جايي كه برادرش فرمانده آنجاست. او به شدت از حضور سهراب در منطقه عصباني مي شود. از طرفي سهراب دل درگرو دختري از هم ولايتي هايش دارد، اما اخبار غيرمنتظره اي از او مي شنود و تصميم مي گيرد در جبهه بماند.

حادثه در کندوان 1374

گروهي سارق حرفه اي به ايران مي آيند و در كنار تونل كندوان دست به سرقت از اتومبيل ها مي زنند. سرقت در مراسم عروسي و نيز يك بانك، توسط گروه تكرار مي شود. از ميان آنها، «منصور خالدار» شناخته مي شود كه نامزد دختري به نام زهره است. پدر زهره، عطابخش، كه از خارج دستور مي گيرد، رئيس باند در ايران است. دزدي بانك لو مي رود و چند تن از سارقان در درگيري با نيروي انتظامي كشته مي شوند. دو تن ديگر از آنها، ياكوب و بيوك، به سراغ عطابخش مي روند و پس از كشتن او و دخترش با چمداني از دلار و شمش طلا، خانه را ترك مي كنند. ياكوب، بيوك را نيز مي كشد و به تنهايي عازم مرز مي شود. منصور كه با جسد عطابخش و نامزدش روبرو شده، به دنبال ياكوب راه مي افتد اما او نيز توسط ياكوب به قتل مي رسد. در نزديكي محل استقرار رابط باند، كه از خارج به ايران آمده، نيروي انتظامي دزدان را محاصره مي كند و علاوه بر كشتن عده اي، بقيه را دستگير مي كند.

قهرمان 1370

«حاج محسن»، قهرمان سابق تيم كشتي و مدير و مربي باشگاه پولاد، با شور و شوق به تعليم كشتي گيران جوان مشغول است. همسر «محسن» فوت مي كند و او بر اثر ضربه ي روحي دچار يأس و سرخوردگي مي شود. «محسن» از كارش باز مي ماند و باشگاه در شرف تعطيل شدن قرار مي گيرد. در موقعيتي كه اعضاي باشگاه متفرق مي شوند آقا «جمال»، كه رقيب قديمي و كينه توز «محسن» ودلال ثروتمندي است، به «محسن» پيشنهاد مي دهد كه آموزش پسرش «ناصر» را به عهده بگيرد. «محسن» امتناع مي كند. باشگاه پولاد به كمك «سليم»، سرايدار لال باشگاه پولاد و كشتي گيران جوان از نو باز مي شود. اما «جمال» كه نگران بازگشايي مجدد باشگاه است به كمك افرادش مشكلاتي براي آن ها فراهم مي كند. «پژمان» و «محمود»، دو رقيب «ناصر»، براي شركت در مسابقه انتخابي تيم ملي تلاش مي كنند. افراد «جمال»، «پژمان» را كتك مي زنند و «حاج محسن» كه توسط «سليم» از موضوع با خبر شده و به خود آمده به باشگاه مي رود و تمرين ها را ازسر مي گيرد. «جمال» به افرادش پول مي دهد تا رقيب هاي پسرش را از سر راه بردارند. اما آن ها به قرار خود عمل نمي كنند و در روز مسابقه «پژمان»، «ناصر» را شكست مي دهد.

بیا با من 1371

ناخداي يك كشتي كه همسرش را به تازگي از دست داده، پسر خردسالش سهند را همراه خود به دريا مي برد. كشتي آن ها عازم دبي است،‌ اما دستور مي رسد كه مقصدشان را به بندر هامبورگ تغيير بدهند. با ناپديد شدن غذاها و به صدا در آمدن بي دليل آژير خطر خدمه كشتي به حضور شخص ناشناسي پي مي برند. آشپز كشتي جوان سيه چرده اي را در موقع پايين آوردن قايق نجات براي فرار از كشتي مي بيند. آشپز موضوع را با ناخدا درميان مي گذارد و وقتي جوان ناشناس براي تهيه ي غذا به اتاقك ناخدا مي رود سهند، جوان سيه چرده را به جاي بمبوك قهرمان داستان مورد علاقه اش مي گيرد. به دستور ناخدا جوان را در يكي از اتاقك هاي كشتي حبس مي كنند و با رسيدن كشتي به هامبورگ مأموران آلماني را از وجود او با خبر مي كنند و مأموران او را با يك جوان مبارز فراري عوضي مي گيرند. خبرنگاران به كشتي هجوم مي آورند و ناخدا آن ها را به ملاقات جوان مي برد. وقتي جوان در مقابل سؤال خبرنگاران سكوت مي كند گمان مي كنند كه او بر اثر شكنجه توانايي حرف زدن ندارد. بالاخره جوان به سخن مي آيد و خود را شاكر معرفي مي كند؛‌ كارگر ساده اي كه براي يافتن كار به دبي مي رفته،‌ اما از آلمان سر در آورده است. شاكر به زادگاهش و نزد همسرش، كه منتظر او است باز گردانده مي شود.

خوابهای دنباله دار 1388

داستان این فیلم در مورد دختری است به نام ریحانه( آرمیتا مرادی )که می خواست فردا امتحان بدهد. شب در خواب می بیند که معلمشان تصادف می‌کند. او از خواب می پرد و روز بعد موقع امتحان معلمشان خانم همتی سر کلاس نیامد و ریحانه ناراحت پیش خانم مدیر می‌رود و قضیه خواب با جزئیات کامل را می گوید و آن‌ها وقتی با خانه میترا همتی تماس میگیرند معلوم می‌شود که همه جریانات درست است. ولی اثری از خانم همتی پیدا نمی‌کنند ولی وقتی دوباره ریحانه به خواب می‌رود دوباره ادامه خواب را می بیند که خانم همتی تصادف نکرده ولی با پیرزنی برخورد می‌کند و پای پیرزن مجروح می‌شود و مجبور می‌شود که وسایل پیرزن را به همراهش تا خانه‌شان ببرد. پیرزن در آپارتمانی زندگی می‌کرد که نگهبان آن دختری داشت که ناقص بود و مدرسه خانم همتی آن را قبول نمی‌کرد و آن دختر را بیرون کرده بودند. دختر از آن‌ها خیلی ناراحت بود. موقعی که خانم همتی وسایل پیرزن را تحویل داد و خواست برگردد آن پله‌های سقوط می‌کند و به طبقه همکف می افتد و بیهوش می‌شود و آن دختر ناقص او را می برد و می بینند. از طرفی ریحانه با پلیس همکاری می‌کرد و به خواب می رفت و از ادامه ماجرا با خبر می شد. در پایان خانم همتی که دید دختر آن را بسته و بسیار از آن‌ها ناراحت است وقتی دختر او را آزاد کرد او برگشت و به دختر درس داد.

ارثیه 1367

مرد متمكني، كه از خصايل و رفتار دو فرزندش گلايه دارد، قبل از مرگ به آن ها مي گويد كه ثروتش را با گلدان عتيقه اي تعويض و در جايي پنهان كرده است و در صورتي كه رفتار هر يك از فرزندان نيكوتر باشد از طريق آدم هايي كه وكيل او هستند به وي تعلق مي گيرد. پس از مرگ پدر دو برادر به جاي عمل كردن به وصيت پدر مي كوشند يكديگر را از ميدان بدر كنند. آن ها عاقبت درمي يابند كه هدف پدر ترغيب كردن آن دو به راست كرداري بوده است.