برچسب عبدالرضا اکبری

اتاق یک 1365

سرهنگ ابراهيم علي اصغرلو، افسر چترباز، طي عملياتي در كردستان به دست اعضاي «كومله» دستگير مي شود. چند بار اقدام به فرار مي كند، اما دستگير و به «اتاق يك»، كه ويژه نگهداري محكومان به اعدام است انتقال مي يابد، چهار زنداني ديگر در اين اتاق نگهداري مي شوند. ابتدا بين سرهنگ و دو مسئول ايدئولوژيك گروه مزبور بحث و جدل در مي گيرد، اما بعد هر پنج نفر به هم نزديك مي شوند و با نقشه اي كه سرهنگ طرح ريزي مي كند مي گريزند.

جدال در تاسوکی 1365

علي، معلم جوان به يكي از روستاهاي پرت افتاده ي سيستان مي رود تا با ياري اهالي در آن جا مدرسه بسازد. او از همان ابتدا با مخالفت ببرك خان‌،‌ قاچاقچي شروري كه مخالف با سواد شدن اهالي است، ‌رو به رو مي شود. علي در قهوه خانه ي روستا ‌كه صاحبش از ايادي ببرك خان است، ‌منزل مي كند. شاگرد قهوه چي كه به ظاهر كر و لال است براي شناسايي قاچاقچيان به منطقه آمده است. به زودي فرزند ببرك خان،‌ قهوه چي و شاگردش و جوانان ديگر به علي علاقه مند مي شوند و به او كمك مي كنند. ببرك خان و يارانش موقع حمل مواد مخدر مورد هجوم ژاندارم ها قرار مي گيرند و دستگير مي شوند. قهوه چي در درگيري مي ميرد و ببرك خان در واپسين لحظه فرزندش را به علي مي سپارد.

مکافات 1366

ناخداحيدر با لنج خود مسافر و بارهاي تجارتي حمل مي كند. در يكي از سفرها دريا طوفاني مي شود و ناخدا براي نجات جان مسافرها اموال تاجري به نام غفور را به دريا مي ريزد. در پي شكايت غفور ناخدا را در پاسگاه ژاندارمري حبس مي كنند تا اينكه دوست قديمي اش، ناخدا اسماعيل كه در پايتخت اقامت دارد به بندر مي آيد و با پرداخت وجه جريمه حيدر را آزاد مي كند. ناخدا اسماعيل پسر جوانش را با خود آورده تا با همكاري ناخداحيدر از كشور خارج كند. اسماعيل فرزندش را در لنج حيدر مخفي مي كند و به بهانه سفر دريايي راهي مي شوند. در دريا اسماعيل با تهديد اسلحه نقشه خود را با ناخدا در ميان مي گذارد، اما حيدر زير بار نمي رود و كش مكش آغاز مي شود كه نتيجه آن كشته شدن فرزند اسماعيل است.

زندان دوله تو 1363

يك گروه پنج نفره از اعضاي جهاد سازندگي، كه به كردستان اعزام شده اند مشغول ساختن مدرسه هستند. از سوي خوانين محلي و اعضاي حزب دموكرات كردستان ايران مورد آزار قرار مي گيرند. تعدادي از آنان از جمله مهندس گروه و برادرش به دست دموكرات ها گرفتار مي شوند. مدتي بعد اين گروه را به همراه تعدادي ديگراز زندانيان به «دوله تو» منتقل مي كنند. در زندان جديد يك درجه دار ارتش ـ كه مخالف جمهوري اسلامي است و در موقع فرار از مرز دستگير شده ـ با موعظه هاي جهادگران به آنان مي پيوندند و پس از ماجراهايي اعدام مي شود. زندانيان با برگزاري نماز جماعت و جلسه دعاي كميل مخالفت خود را نشان مي دهند. دموكرات ها، كه درگير مشكلات اقتصادي و سياسي هستند، تصميم مي گيرند منطقه را ترك كنند و به آن سوي مرز بروند. براي از بين بردن زندانيان قرار بر اين مي گذارند كه هواپيماهاي عراق زندان دوله تو را بمباران و زندانيان را قتل عام كنند.

پناهنده 1372

«بنفشه» و «سعيد» زن و شوهري هستند كه ده سال را در خارج از كشور با فعاليت در گروههاي مخالف سپري كرده اند، به رغم مخالفت مافوقشان معروف به زاپاتا به ايران فرار مي كنند. آنها فكر مي كنند كه زاپاتا كشته شده است. در حاليكه او براي كشتن و يا باز گرداندن آنها به ايران آمده است. «سعيد» و «بنفشه» به طور اتفاقي با «علي» يك بسيجي كهنه كار و راسخ آشنا مي شوند و در خانه او پناه مي گيرند. سرانجام زاپاتا خانه علي را فرا مي گيرد و در غياب او به آنجا مي رود. در درگيري نهايي زاپاتا كشته مي شود و همسر علي كه به خاطر اختلاف عقيده از خانه رفته بود، همراه با دخترش به نزد آنها باز مي گردد.

ماموریت آقای شادی 1371

آقاي شادي و همسرش، كه هر دو بازرس بيمه هاي اجتماعي هستند، پس از سال ها ازدواج در انتظار نوزادي هستند كه زندگي سوت و كور آنها را شادي و نشاط ببخشد. آن دو مسئول پيگيري پرونده كارگري مي شوند كه مسئول برق يكي از كارخانه هاي خصوصي بوده و پس از آتش سوزي كارخانه مقصر شناخته شده و دچار بيماري رواني شده است. پيگيري اين پرونده به محيط زندگي خانم و آقاي شادي شور و شعف مي بخشد. آن ها از خانواده كارگر حمايت مي كنند و احتمال مي دهند كه عواملي در كارخانه با ربودن پارچه هاي محصول كارخانه، براي رد گم كردن، انبار را طعمه حريق كرده باشند. خانم و آقاي شادي با لباس مبدل وارد انبارهاي كارخانه مي شوند و پارچه هاي مسروقه را مي يابند. سارقان، پس از تعقيب و گريز، دستگير مي شوند و كارگر به كانون خانواده اش باز مي گردد. پس از همه اين ماجراها خانم شادي متوجه مي شود كه باردار است.

تو آزادی 1379

محسن قادري و سهراب در زمره مددجويان كانون اصلاح تربيت هستند كه در آستانه آزادي مي باشند ولي اولياي آنان براي تحويل گرفتنشان نيامده اند چرا كه سهراب اصلاً پدر و مادر ندارد و محسن هم كه پدر دارد به دليل نامعلومي از وي بي خبر است. مدير كانون سعي مي كند مسئله اين دو مددجو را حل كند از همين رو به كمك يكي از مددكارها سهراب به يكي از مراكز سرپرستي سازمان بهزيستي انتقال مي دهد و خود به همراه محسن عازم اصفهان يعني محل سكونت خانواده او مي شود. در طي راه محسن همه آرزوها و رؤياهايش را براي مدير كانون باز مي گويد و رابطه صميمانه و دوستانه اي مابين آن دو به وجود مي آيد هنگامي كه به خانه محسن مي رسند متوجه مي شوند نامادري چندان رغبتي به بازگشت او به خانواده ندارد و همسرش يعني پدر محسن را وادار مي سازد تا وي را از خانه بيرون كند. مدير كانون محسن را با همان اتومبيلش به تهران بازمي گرداند در حالي كه ديگران شادي و سرزندگي را در او شاهد نيست. در يك غفلت مدير محسن فرار مي كند ولي به زودي او را در ميان بچه هاي خياباني كه گرد آتش مي خوانند و مي رقصند مي يابد.

کانی مانگا 1366

يك هواپيماي عراقي در منطقة كاني مانگا ـ واقع در كردستان ايران ـ سقوط مي كند و خلبان آن كه جان سالم بدر برده مي گريزد. گروهي تكاور زير نظر سروان ياوري مأمور مي شوند تا خلبان را به اسارت درآورند. يكي از گروه هاي مسلح مخالف جمهوري اسلامي به سركردگي «كاك هوشنگ» وارد كارزار مي شود تا خلبان را نجات بدهد. تكاوران با اعضاي گروه مسلح درگير مي شوند و خلبان عراقي را دستگير مي كنند. هلي كوپترهاي عراقي براي مقابله به منطقه اعزام مي شوند و با هلي كوپترهاي ايراني نبرد هوايي را آغاز مي كنند. درگيري به سود نيروهاي ايراني خاتمه مي يابد و هوشنگ قبل از مرگ اعتراف مي كند كه برادر ياوري، دوست ديرينش، را به دليل خودداري از همكاري با گروهش كشته است.