برچسب عباس نصرالله

شکرانه 1386

حامد سلیم پور جوانی است تحصیل کرده که اهل کار و تلاش است. او برای تأسیس یک کارگاه، مجبور به دریافت کمک نقدی از پدرش می‌شود؛ اما پس از مدتی متوجه می شود که پول دریافتی متعلق به زن عمویش است که در تاجیکستان به سر می‌برد. حامد که خود را مدیون او می‌داند به تاجیکستان می رود؛ اما زن عمویش سالها پیش فوت کرده است. حامد در جستجوی بازمانده ای از او با دختری به نام نادیا آشنا می‌شود و در این میان علاقه‌ای میان او و آن دختر تاجیکستانی به وجود می‌آید و...

باران 1379

در يك برج در حال ساخت عده اي كارگر روستايي و افغاني مشغول بكار هستند. لطيف كارگر روستايي كه مسئول خدمات و تغذيه ي كارگران نيز هست، باخبر مي شود كه بعد از مجروح شدن يك كارگر افغاني، اينك پسر او رحمت، جايش مشغول كار است. به دليل جثه ضعيف رحمت وظيفه ي خدمات دادن به كارگران را به او مي سپارند و لطيف كار راحت خود را از دست مي دهد. اين كار لطيف را عصباني مي كند و او در پي آزار رحمت برمي آيد. يك روز متوجه مي شود كه رحمت در واقع دختري است به نام باران كه از سر ناچاري در ميان مردان به جاي پدر كار مي كند و همين موضوع باعث مي شود كه لطيف به كمك باران بيايد و در اين بين به او دل مي بندد، ولي با منع كار براي افغاني ها، لطيف به دنبال باران مي گردد و وقتي وضعيت زندگي آن ها را مي بيند، همه ي پس انداز خود را به خانواده ي او مي دهد، ولي بعد متوجه مي شود كه باران و خانواده اش قصد دارند براي هميشه ايران را ترك كنند.

بچه های آسمان 1375

علي كفش هاي خواهرش را بعد از گرفتن از كفاشي گم مي كند. زهرا كفش ديگري ندارد و پدر هم توانايي خريد كفش نو را به اين زودي ندارد. پس قرار مي شود صبح ها زهرا كتاني علي را بپوشد و ظهر علي با كتاني به مدرسه برود و براي اينكه علي به موقع به مدرسه برسد زهرا تمام مسير تا خانه را مي دود، اما علي باز هم دير به مدرسه مي رسد و به وسيله ي ناظم توبيخ مي شود. علي تصميم مي گيرد براي تهيه ي كفش خواهرش، در مسابقه اي كه بين چند مدرسه انجام مي شود شركت كند و جايزه ي نفر سوم را كه يك جفت كفش ورزشي است ببرد، اما روز مسابقه علي نفر اول مي شود و لباس گرمكن جايزه مي گيرد و ناراحت به خانه بازمي گردد. وليكن همان روز پدر را مي بينيم كه با دو جفت كفش براي زهرا و علي به خانه مي رود.

فراری 1381

عسل دختر سيزده ساله اي كه در شهرستان زندگي مي كند، همراه با رضا پسر هم‌سن و سالش كه به او علاقه‌مند است، به تهران مي گريزد. مريم مادر عسل كه معلم است براي يافتن عسل راهي تهران مي شود و با كمك دوستش كه مهماندار هواپيماست در جست‌وجوي اوست. مريم كه رد رضا را پيدا كرده، وقتي به محل كارش مي رود مي فهمد كه رضا درگير كارهاي قاچاق و فعلاً متواري است و بر سر پول هم با صاحب‌كارش مصيب مشكل دارد. مصيب در قبال پول رضا قول مي دهد كه او و عسل را راهي تركيه كند. از سويي مريم از طريق مجيد يكي از دوستان رضا مخفي گاه مصيب را پيدا مي كند. رضا پي مي برد كه مصيب نه تنها پول او را نمي دهد بلكه مورد ضرب و شتم عوامل او هم قرار مي گيرد. زني كاسب، عسل را گول مي زند و او را با خود به خانه اش مي برد تا با گروهي از دختران روانه كشورهاي عربي شوند. عسل كه پي به نيت آنها برده، مي گريزد و درمي يابد كه مادرش براي يافتن او به تهران آمده و سعي مي كند پيدايش كند. مريم كه به محل اقامت مصيب رفته در خطر كشته شدن است اما پليس سر مي رسد و او نجات پيدا مي كند. سرانجام عسل با مادرش راهي شهرشان مي شود.

حمال طلا 1397

رضا، حمال طلا است. شغلش رساندن طلا و جواهرات از کارگاه به مغازه است. یک روز در مسیر از او دزدی می‌شود و او باید غرامت بپردازد. او از دوستش لویی کمک می‌گیرد، اما نوسانات بازار تهران اوضاع او را بدتر می‌کند.

آینه بغل 1396

مرتضی (جواد عزتی) پسری است که در گاراژ کار می‌کند و به مناسبت سالگرد نامزدی‌اش از گاراژ ماشین گران‌قیمتی را به عنوان امانتی برمی‌دارد، در همین حین که نامزد او سوار بر ماشین است و مرتضی برای خرید آب‌هویج بستنی می‌رود به ناگاه ماشین شهرداری با آینه بغل ماشین او برخورد و آینه بغل او می‌شکند و خسارت زیادی به ماشین وارد می‌شود که بعد از ۲ روز مرتضی و نامزدش مهناز (نازنین بیاتی) برای عذر خواهی به منزل شاهانه شاهرخ (محمدرضا گلزار) می‌روند و در آنجا اتفاقاتی رخ می‌دهد.

من سالوادور نیستم 1394

ناصر ایزدی (رضا عطاران) معلمی است که چندی پیش مقدار زیادی پول پیدا کرده و آن را به صاحبش تحویل داده است. او به برنامه‌های مختلف تلویزیونی دعوت می‌شود تا در مورد این فداکاری توضیح دهد و بسیار مشهور شده است. یک روز با او تماس می‌گیرند و می‌گویند به خاطر کار خیری که کرده برنده سفر به برزیل شده و تمام هزینه‌های سفر او را آژانس تعطیلات رؤیایی می‌پردازد. ناصر که فردی پایبند به اصول شریعت اسلام است، راضی به این سفر نیست و آن را مناسب نمی‌داند اما با اصرار همسرش (یکتا ناصر) قبول می‌کند تا به برزیل برود.او به همراه خانواده‌اش به برزیل می‌رود. یک روز همراه با سیامک پروین نماینده تعطیلات رؤیایی به ساحل می‌رود، آن جا زنی برزیلی به نام آنجل او را با نامزد سابق خود اشتباه می‌گیرد و او را سالوادور صدا می‌کند و ناصر از دست او فرار می‌کند. دختر پیش پلیس می‌رود و از ناصر شکایت می‌کند و می‌گوید او بادستش به صورت من ضربه زده است. پس از پادرمیانی سیامک پروین، آنجل موافقت می‌کند رضایت بدهد اما یک شرط می‌گذارد و آن این است که ناصر نقش سالوادور را بازی کند و به دیدار مادربزرگ آنجل برود.ناصر پس از مدتی می‌فهمد که مادربزرگ به آنجل قول داده در صورت ازدواج یک چک به آنجل بدهد. الهام همسر ناصر که به اوشک کرده، او را تعقیب می‌کند و در نهایت وقتی ماجرا را می‌فهمد همراه ناصر به خانه مادربزرگ می‌رود تا نقش خواهر ناصر را ایفا کند. آنجل به مادربزرگ گفته که سالوادور معلم رقص سامبا است، مادربزرگ از ناصر می‌خواهد تا سامبا برقصد، ناصر رقص با چوب تربت جامی را انجام می‌دهد و وقتی مادربزرگ می‌پرسد این چه رقصی است الهام می‌گوید رقص سامبای تربتی است.بعد از چند روز سیامک پروین اعتراف می‌کند که او به آنجل علاقه‌مند است و به خاطر او این نقشه را کشیده تا ناصر نقش سالوادور را بازی کند تا آنجل به این پول برسد و تمام هزینه‌ها را خود سیامک داده است و او وقتی ناصر را در تلویزیون دیده است، متوجه شباهت او به سالوادور شده و این فکر به ذهنش رسیده است و او فقط یک کارمند تعطیلات رؤیایی است. آنجل هم این پول را برای جلوگیری از تعطیلی یک یتیم خانه لازم دارد و خودش هم یتیم بوده است و مادربزرگ هم در واقع سرپرست آنجل بوده است.در پایان در یک برنامه تلویزیونی به نام ابی قرار است مادربزرگ چک را به آنجل بدهد. وقتی از ناصر و آنجل برای گرفتن چک دعوت می‌شود تا روی صحنه بروند، ناصر روی صحنه می‌رود و تمام حقیقت را می‌گوید. مادربزرگ و جمعیت تحت تأثیر قرار می‌گیرند و مادربزرگ قول می‌دهد چک را به آنجل بدهد.در پایان ناصر به همراه آنجل و مادربزرگ به یتیم خانه مادر ترزا می‌روند و مادربزرگ چک را می‌دهد. ریوالدو فوتبالیست سرشناس برزیلی هم که ناصر را در تلویزیون دیده و تحت تأثیر حرف‌های او قرار گرفته، برای کمک به همین یتیم خانه می‌آید تا به کودکان کمک کند. سپس ناصر بهمراه خانواده خود به ایران برمی گردند.

اسب سفید پادشاه 1393

فيلم در باره‌ي دختر جواني به نام ماري است كه پس از چند ماه از زندان آزاد مي‌شود و در صدد يافتن نامزد خود بر مي‌آيد. او براي يافتن نامزدش و خروج از بحراني كه در زندگي گرفتا رآن شده دست به دامان ياشار دوست سهيل مي‌شود؛ اما طولي نمي‌كشد كه در مي‌يابد كه سهيل در شرف ازدواج با دختر ديگري است.