برچسب صدیقه کیانفر

من زمین را دوست دارم 1372

«خسرو» كه كارش رانندگي تاكسي است، يك شب با موجودي فضايي كه خود را «خپيت» مي‌نامد، روبرو مي‌شود. رفتار غير عادي و پيش‌بيني نشده «خپيت» مشكلاتي براي «خسرو» پديد مي‌آورد. «خسرو» علت حضور «خپيت» در زمين را نمي‌داند تا اينكه زني فضايي نيز به زمين مي‌آيد. و اوست كه فاش مي‌كند كه «خپيت» به لحاظ مخالفت فرماندهان سياره با نفس ازدواج او، به زمين تبعيد شده است. به زودي پاي موجودات فضايي ديگر كه قصد بازگرداندن زن و مرد فضايي را دارند به زمين گشوده مي‌شود. بين دو گروه نبردي در مي‌گيرد اما در نهايت، با قول فرماندهان سياره، كه زن و مرد فضايي در صورت بازگشت به سياره‌شان مي‌توانند ازدواج كنند، غائله خاتمه مي‌گيرد.

آن سوی آینه 1376

نادر مهندس شركت نفت است و براي مأموريتي بايد به يك شهر جنوبي برود كه خانواده اش با او همراه مي شوند. در نزديكي شهر همسر نادر زهره پيرزني را مشغول كار مي بيند كه برايش آشنا است، او به روستا مي رود تا پيرزن را پيدا كند اما غافلگير مي شود چرا كه مردم روستا او را به نام صدف مي شناسند دختري كه با پدر و مادر پير و فقير با توهمات بسيار زندگي مي كند و زهره هر چه هويتش را توضيح مي دهد كسي قبول نمي كند. زهره در مي يابد كه وارد زماني در گذشته شده و زندگي جديدي در انتظار اوست. او در زندگي جديد با سختي ها و مصائب زيادي روبروي مي شود اما آن ها را قبول مي كند. زمان مي گذرد و او بعد از طي سال هاي سخت در آستانه ي سالخوردگي است كه كنار جاده در حال كار همان صحنه ي گذر زهره را مي بيند. در همين زمان زهره توسط همسر و فرزندانش بيهوش پيدا مي شود، زهره با ديگر به خانه ي صدف بر مي گردد اما اين بار او را در آستانه ي مرگ مي بيند و نزد همسرش نادر و بچه هايش برمي گردد و با ديدي جديد نسبت به زندگي مردم به شهرش باز مي گردد.

یک وجب از آسمان 1387

محسن نوجواني است كه در كنار بچه هاي خياباني هم سن و سال خود در ميان خيابان هاي شلوغ شهر گل فروشي مي كند. او آرزوي داشتن يك وجب آسمان را در سر دارد. خواسته او محقق مي شود؛ در ابتدا هيچكس تحقق چنين آرزويي را باور نمي كند اما با ديدن آن، ماجراهاي گوناگوني آغاز مي شود...

پا تو کفش من نکن 1395

«پا تو کفش من نکن» داستان دو زوج است که در روز قبل از عید غدیر به محضر می‌روند تا عقد کنند اما نام‌هایشان به‌اشتباه در شناسنامه یکدیگر درج می‌شود.

مستاجر 1371

حميد كه با پدرش اختلاف دارد همراه با همسرش مريم خانه ي پدري را ترك مي كند و در آپارتماني اجاره اي ساكن مي شوند كه پيرمرد و پيرزني بدقلق صاحب آن هستند و مستأجرهاي بچه دار را نمي پذيرند. مريم كه باردار است تلاش مي كند كه صاحب خانه و همسايه ها از باردار بودن او مطلع نشوند. پيرمرد و پيرزن صاحب خانه درصدد برمي آيند تا مداركي دال بر آبستن بودن مريم پيدا كنند و به همين منظور او و شوهرش را تحت نظر مي گيرند. روزي صاحب خانه يكي از مستأجرها را كه سه فرزند دارد با حكم قانون وادار به تخليه ي آپارتمانش مي كند. حميد دوشادوش مستأجر رانده شده شهر را براي پيدا كردن سرپناهي مناسب زير پا مي گذارد. اما نتيجه اي نمي گيرد و سرانجام در برابر تقاضاي مادرش كه او را به سكونت در خانه ي پدري دعوت مي كند تسليم مي شود.

جوانی 1377

امير به همراه دوستان خود نويد و عظيم به كارهاي خلاف اشتغال دارد. او در پي ربودن كيف الهام كه دانشجوي رشته فيلمسازي است با او آشنا مي شود. شهاب از دوستان امير كه رئيس يكي از باندهاي قاچاق است بدنبال عدم همكاري امير، در پي يك توطئه او را به پليس معرفي مي كند. امير پس از دستگيري بدنبال همكاري اش با پليس در شناسايي عوامل پخش مواد مخدر از جمله شهاب از زندان آزاد مي شود. الهام به دنبال ساخت فيلم خود و در پي يافتن شخصيت اصلي فيلم كه شباهت زيادي به امير دارد با او رابطه برقرار كرده و سرانجام با او ازدواج مي كند.

سه مرد عامی 1372

قسمت اول- زير درخت مرمر: عزيز و گل خانم زوج كهن سالي هستند كه در يك باغ، كه در ميان چند ساختمان بلند قرار دارد، زندگي مي كنند. پير زن مي ميرد و پير مرد تنها مي ماند. قسمت دوم- آسيد محمد و برف: مرد گوژ پشتي به نام آسيد محمد، كه راننده يك اتوبوس مسافربري است، در يك گردنه برفي طي حادثه اي با زني رو به رو مي شود كه در گذشته با او دوست بوده است. آنها شب هنگام گرفتار برف و بوران جاده كوهستاني مي شوند. آسيد محمد براي نجات جان مسافران از سرما اتوبوسش را به آتش مي كشد. قسمت سوم - زندگي و ده فال گردو: دو جوان آس و پاس، كه فكر مي كنند در دنيا جايي براي زندگي ندارند، براي نجات دادن جان يك پيرزن و فراهم كردن شرايط مطلوب براي او تنها سرمايه شان را كه يك گردن بند طلا است مي فروشند و محل زندگي پير زن را كه در جوارش محل جمع آوري زباله است به گلستاني كوچك تبديل مي كنند.

زادبوم 1385

داستان فیلم دربارهٔ یک خانواده است که هر کدام از اعضای آن در یک نقطه دنیا مشغول هستند. بیژن امیری معاون یک کاندید انتخاباتی ریاست جمهوری است که در آستانه پیروزی به سر می‌برد. همسر او مریم یک پزشک زیست‌شناس است که در قشم بر روی لاکپشت‌های دریایی و بازگشت سی سال پس از تولد آن‌ها برای تخم گذاری به زادگاهشان تحقیق می‌کند و سعی می‌کند جلوی انقراض آن‌ها توسط مردم قشم را بگیرد. او به دلیل خیانت همسرش به وی، او را ترک کرده ولی به دلیل فرزندانشان از او طلاق نگرفته‌است. پسر آن‌ها امیرعلی در آلمان تحصیل می‌کند و به کمک نوه پروفسوری که سی سال قبل برای لاک‌پشت‌های قشم پلاک گذاری کرد سعی می‌کنند به مریم کمک کنند تا نسل لاک‌پشت‌ها از بین نرود. دختر آن‌ها سارا به همراه همسرشدر دبی زندگی می‌کند که در آستانه جدایی از همسرش است و می‌خواهد با کمک پدرش به کانادا مهاجرت کند. پدر بیژن یک سرهنگ بازنشسته نیروی دریایی است که در آلمان به تنهایی در کشتی خود زندگی می‌کند. اما داستان زمانی جدی می‌شود که بیژن و همکارانش در انتخابات شکست می‌خورند و بیژن دچار عارضه مغزی می‌شود. این بهانه ای می‌شود تا مریم او را به پیش خود در قشم و به فضایی دور از سیاست منتقل کند.