برچسب صدرالدین حجازی

چاردیواری 1388

داستان چاردیواری دربارهٔ جوانی به نام نادر است که در گذشته درخواست دختر جوان و متمولی به نام مریم را برای ازدواج ظاهری و رسمی قبول کرده. دختر که قصد داشته با این ازدواج در خارج از کشور ادامه تحصیل دهد، حالا پس از چند سال از خارج از کشور برگشته و قصد دارد به ازدواج با نادر خاتمه بدهد. اما در عین حال با همکاری نادر طوری در برابر پدرش صحنه‌سازی می‌کند که او و نادر پس از چند سال زندگی مشترک، با هم اختلاف دارند. از سوی دیگر نادر در رابطه با خانواده پدری‌اش هم دچار مسائلی است که وضعیت او را پیچیده‌تر می‌کند …

بانوی سردار 1398

بانوی سردار بخشی از زندگی بی‌بی مریم ملقب به سردار مریم را روایت می‌کند. بی بی مریم بختیاری خواهر علیقلی‌خان سردار اسعد بود و فرزند حسینقلی خان. فرزند او علیمردان خان هم از مبارزان این دوره تاریخی بود. بی‌بی مریم با ایستادگی مقابل ظلم خوانین این منطقه بین مردم محبوبیت زیادی پیدا کرد. علی‌مردان خان فرزند او هم با وحدت بخشیدن بین اقوام ترک و لر، توانست مقابل نیروهای انگلیسی که از حمایت حکومت مرکزی برخوردار بودند بایستد. سریال بر اساس شخصیت بی بی مریم ساخته شده‌است و بر اساس یک برداشت آزاد از زندگی شخصیت داستان تولید شده است.

مختارنامه 1389

داستان این مجموعه تلویزیونی از زخمی شدن حسن بن علی و رفتن وی به مدائن که حاکم آن عموی مختار است شروع می‌شود. مختار از طرف عمویش فرا خوانده می‌شود تا از حسن بن علی محافظت کند. بعد از مسموم و کشته شدن حسن مجتبی توسط همسرش جعده در ادامه، داستان به وقایع سال ۶۰ هجری و مرگ معاویه و حکومت یزید و جریان بیعت گرفتن از حسین بن علی رفته و در نهایت پنج سال بعد از حادثه عاشورا، مختار به عنوان رهبر سومین قیام پس از عاشورا با متحد کردن شیعیان با شعار «یا لثارات الحسین» به خونخواهی حسین بن علی و شهدای کربلا قیام می‌کند.

کیمیا 1394

این مجموعه تلویزیونی با محوریت زندگی بانوی جوانی به نام «کیمیا پارسا» با بازی مهراوه شریفی‌نیا در سه مقطع زمانی قبل و حین انقلاب، آغاز جنگ، دوران جنگ ایران و عراق و زمان حال روایت می‌شود.

نابرده رنج 1390

داستان این مجموعه به سال‌های دهه شصت و زمان جنگ ایران و عراق بازمی‌گردد. سریال در مورد جوانی به نام اسد (با بازی کامبیز دیرباز) است که در تهران قدیم و در محله پامنار زندگی می‌کند. اسد با کسی به نام منوچهر (سیاوش طهمورث) که فردی پولدار است و در دروازه شمرون زندگی می‌کند، آشنایی دارد. اسد به دلیل قاچاق کالا به زندان می‌افتد و در همین هنگام، پدرش فضلعلی (با بازی صدرالدین حجازی) درمیگذرد و پس از مرگ وی دفتر خاطرات پدر به اسد می‌رسد. اسد با خواندن این دفترچه متوجه می‌شود که در روستایی با نام سلمت آباد در نزدیکی شهر مرزی پاوه گنج خانوادگی پنهان است و به همین دلیل از زندان فرار می‌کند تا با پیدا کردن گنج کمکی برای خانواده خود انجام دهد، در این میان کارآگاه پلیسی به نام جابر (میلاد کی مرام) مسئول پرونده اسد و عماد (سام درخشانی) است تا از راه آن‌ها بتواند رد یک قاچاقچی سابقه دار و محتکر در زمان جنگ را بزند، اما او در این میان دلباخته خواهر اسد یعنی مرضیه (با بازی سحر دولتشاهی) می‌شود.

حضور اسد و عماد در جبهه و تلاش آن‌ها برای رسیدن به گنج در بحبوحه جنگ منجر به خلق صحنه‌های کمیک می‌شود. اسد به همراه عماد و منوچهر به دنبال این گنج می‌رود و در این راه با دختری کرد به نام کژال و همچنین گروهش آشنا می‌شود. جابر در تعقیب اسد و عماد خود را به جبهه می‌رساند و آنها را پیدا می‌کند و برای پیدا کردن گنج با آنها همراه می‌شود. زمانی که به گنج می‌رسند ارتش عراق به آن منطقه پیشروی کرده‌است و اسد و عماد و جابر به همراه کژال و گروهش به جنگ با ارتش عراق می‌روند و همگی شهید می‌شوند، به غیر از عماد که جانباز می‌شود، و در نهایت منوچهر به آن گنج می‌رسد که برای پیدا کردن چوب در باتلاق گیر می‌کند و آن گنج دست نخورده باقی می‌ماند

مرد 2000 چهره 1388

سعود شصتچی(مهران مدیری) که در گذشته به دلیل تغییر هویت‌ها به دادگاه رفته بود و حکم شش ماه زندانی گرفته بود به خانه بازگشته اما سحر(فلامک جنیدی) نامزد او با رئیس پیر اداره ثبت احوال به خواست پدرش و نه به رضایت خود ازدواج کرده ولی هنوز به مسعود شصتچی علاقه دارد.
مسعود از اداره ثبت احوال اخراج شده و همه به دلیل سابقه گذشته وی او را سرزنش می‌کنند و حاضر به استخدام وی نیستند.
از آنجا که مسعود شصتچی با شماره شناسنامه ۱۳ در اشتباه گرفته شدن با افراد دیگر بدشانس است فردی او را با مهران مدیری کارگردان و بازیگر اشتباه می‌گیرد و از او تقاضای وقت مصاحبه می‌کند، از طرفی مسعود از طریق جراید متوجه می‌شود که مهران مدیری در خارج از کشور است و وقتی می‌بیند کسی او را تحویل نمی‌گیرد و عشق او هم رفته‌است تصمیم می‌گیرد این بار به عمد خود را مهران مدیری معرفی کند تا دوباره به یک شخصیت محبوب تبدیل شود. با این حال طی ساخت یک تله فیلم در فرودگاه با کاپیتانی به اسم کاپیتان ساجدی اشتباه گرفته می‌شود. او مجبور می‌شود یک هواپیما را تا شیراز ببرد ولی در راه اشتباهاً به تهران بازمی‌گردد. هواپیما در راه دچار نقص فنی شده و او با تلاش خود هواپیما را به زمین می‌نشاند و از فرصت سوءاستفاده کرده و فرار می‌کند ولی بازهم به جای یک مربی فوتبال اشتباه گرفته می‌شود. او در نقش مربی شکیبا به کارش ادامه می‌دهد، لازم است ذکر شود که در این قسمت‌ها روابط نا مشخص و پیچیدهٔ پشت پرده فوتبال کشور به نقد کشیده می‌شود که در نوع خود جالب توجه‌است؛ ولی در حینی که پلیس متوجه می‌شود که آن مربی پروفسور شکیبا نبوده و مسعود شصتچی است به محل استقرار تیم سیکاد مراجعه می‌کند ولی وی به صورت اتفاقی آنجا نبوده و به‌طور ناخواسته وارد بازی دیگری می‌شود او پایش به یک باند خلاف باز شده که خود را جادوگر جا زده‌اند و به کف بینی، احضار روح و امرار معاش می‌کنند، در این ماجرا همه متوجه نیروی فوق‌العاده وی در این کار می‌شوند و در واقع وی را مدیوم می‌دانند. او در حال انجام فریب اشخاصی دستگیر می‌شود و به زندان می‌افتد.
مأمور بازجو به سادگی وی پی می‌برد و مسعود به عدم توانایی خود در نه گفتن به کارهایی که حتی نمی‌خواهد انجام دهد اقرار می‌کند. به هر حال قانون او را مجرم شناخته و حکم او را ۱۰ سال تبعید به روستایی در بدترین نقطه کشور اعلام می‌کند، آن روستا جایی نیست جز برره. یک نشیمن گز او را نیش می‌زند و بیهوش می‌شود. شیر فرهاد پایین برره و کیانوش استقرار زاده (که حالا پیر شده‌اند) سر می‌رسند و او را با خود می‌برند.

ناخدا خورشید 1365

خواجه ماجد، ناخدا خورشيد را لو مي دهد و بار قاچاق لنج ناخدا به آتش كشيده مي شود. دلالي به نام فرحان كه مي خواهد چند فراري سياسي را از مرز آبي عبور دهد وارد بندر مي شود. او با ناخدا خورشيد تماس مي گيرد. ناخدا كه احتمال مي دهد لنجش را مصادره كنند با فرحان همكاري مي كند و چند مرد را كه ظاهراً در ترور حسنعلي منصور، نخست وزير، دست داشته اند به آن سوي آب مي رساند. پس از آن چند تبعيدي نيز از فرحان مي خواهند كه اسباب فرار آنان را فراهم كند. ناخدا اين بار نيز با اكراه به اين ماجرا كشيده مي شود. تبعيدي ها پيش از فرار خواجه ماجد و مباشرش را مي كشند و مرواريدهاي او را مي ربايند. فرحان و دستيار ناخدا نيز كشته مي شوند و در نزاع خونيني كه ميان تبعيدي ها و ناخدا در مي گيرد، همگي از پاي در مي آيند.