آخرین نفسها زیر سایه سردار
سوار بیآرتی شدیم. رگبار سرفههایش شروع شد. چادرش را کشید روی صورتش و پشت سر هم سرفه کرد. آبمعدنی را گرفتم سمتش.
سوار بیآرتی شدیم. رگبار سرفههایش شروع شد. چادرش را کشید روی صورتش و پشت سر هم سرفه کرد. آبمعدنی را گرفتم سمتش.
«انگار فرشتههای آسمانی دورش حلقه زدهاند»، «پدر در خونه مثل کوه میمونه». پدر… غرق خواندن کامنتهای کاربران درباره «حاج قاسم» بودم؛ همان کامنتهای روزهای اول شهادت سردار سلیمانی.
آذرماه بود که چشممان به بنرهایی در سطح شهر با عنوان «24هزار و من» افتاد و توجهها را به خود جلب کرد.
اسم روستای درهبید را از چند سال پیش شنیده بودم، اسمی که تنها با یک تکجمله و دقایقی از مستند روایت فتح شهید آوینی برایم یادآوری میشد.