با یک جمله حرفش را زد: آنها با اینکه سن و هیکلشان از تو کوچکتر بود ولی با توکل به خدا چه حماسه هایی آفریدند. تو هم اینجا نشستهای و چشمت به آسمانه که کفترهات چه می کنند!
چند شب قبل، دخترم در خواب این شهید را میبینه! شهید هادی به دخترم میگوید: دختر خانم، تو هر وقت به من سلام میکنی من جوابت رو میدم! برای تو هم دعا میکنم که با این سن کم، اینقدر حجابت را خوب رعایت میکنی. حالا دخترم از من میپرسه: این شهید هادی کیه؟ قبرش کجاست؟
ابراهیم در حالی که آرامش همیشگی را نداشت رو به من کرد و در حالیکه دستش را با عصبانیت تکان میداد گفت: توی این مجالس خدا پیدا نمیشه. همیشه جایی برو که حرف از خدا و اهل بیت باشه.
از جبهه برمیگشتم، وقتی رسیدم میدان خراسان، دیگر هیچ پولی همراهم نبود. به سمت خانه در حرکت بودم. اما مشغول فکر؛ الان برسم خانه همسرم و بچههایم از من پول میخواهند. تازه اجاره خانه را چه کنم؟ سراغ کی بروم؟ به چه کسی رو بیندازم؟
خون زیادی از پای من رفته بود، بیحس شده بودم، عراقیها اما مطمئن بودند که زنده نیستیم. حالت عجیبی داشتم. زیر لب فقط میگفتم: یا صاحب الزمان (عج) ادرکنی. هوا تاریک شده بود. جوانی خوشسیما و نورانی بالای سرم آمد.