هادی از همان ایام با هیئت حاج حسین سازور که در دههی محرم در محلهی ما برگزار می شد آشنا گردید. من هم از قبل با حاج حسین رفیق بودم. با پسرم در برنامههای هیئت شرکت میکردیم. پسرم با اینکه سن و سالی نداشت، اما در تدارکات هیئت بسیار زحمت میکشید.
وقتی به انتهای کوچه رسیدیم، تقریبا همه جا تاریک بود. فریاد زدم بخواب وگرنه میزنمت. او هم خوابید روی زمین. من هم رفتم بالای سرش و اول چشمانش را بستم که نبینه من هیچی ندارم و....
شخصی در محل ما ساکن بود که هیکل درشتی داشت. چفیه میانداخت و شلوار پلنگی بسیجی میپوشید. اخلاق درستی هم نداشت، اهل همه جور خلافی بود. هادی یک بار او را دید و تذکر داد که لباست را عوض کن، اما او توجهی نکرد.