شهید زاهدی فراری از دوربین و عکس و تریبون و شهرت بود
این حقیر افتخار آشنایی و دوستی با شهید زاهدی را از روزهای اول دفاع مقدس دارم.
این حقیر افتخار آشنایی و دوستی با شهید زاهدی را از روزهای اول دفاع مقدس دارم.
توی گوشم گفت دست عمو پیدا شده. برای همه 130 نفر ما خواهر و برادرها و دختربرادرها و دخترخواهرها و عروس و داماد و نوه شنیدن خبرش، باز ترکیدن بغضی چند روزه بود. شب بود و غم، همه جانمان را پر میکرد.
و رسیدیم به چهل روزگی نداشتنت، ندیدنت، نبودنت و … کلمهها را جا به جا میکنم، کلمهها در هم میپیچند. لا به لای عکسها میگردم. حرفهای فاطمهات را مرور میکنم. انگار که قند توی کلمههایش آب میشود وقتی با همه حیایی که توی حرفهایش جوانه میزند، میگوید که چقدر خوب بلد بودی قربان صدقه یکی یک دانه دخترت بروی.
سردار سرلشکر پاسدار شهید محمدرضا زاهدی که به حاج علی زاهدی معروف است، یکم شهریور 1340 در اصفهان متولد شد. او به همراه ششتن دیگر از همرزمان خود درحالیکه مشغول انجام خدمت در بخش کنسولی سفارت جمهوری اسلامی ایران در دمشق بودند، با حمله هوایی رژیم جنایتکار صهیونیستی به شهادت رسیدند و آسمانی شدند.
چهارپنجساله بودم که آقای زاهدی شد یکی از اعضای خانواده ما. جنس رفتار شهید با خانواده ما دیدنی بود؛ بهخصوص رفتاری که با مادر داشت، انگار که مادر خودش بود. خیلی محبت میکرد. پانزدهساله بودم که پدرم به رحمت خدا رفت و محبت شهید حالت پدرانه به خودش گرفت و شد یک تکیهگاه امن برای همه ما.اخلاصش دیدنی بود.
نسبت فامیلی داشتیم؛ یک نسبت دور. یکیدو بار با هم صحبت کردیم، از جبهه گفت، از اینکه راه جهاد را انتخاب کرده است، گفت که در این مسیر شاید بازگشتی وجود نداشته باشد، گفت حتی امکان دارد یک روز شهادت نصیبش شود.من راهش را قبول داشتم و بودن در مسیرش انتخابم بود که شدم همراهش، سال ۶۱ بود.
هرچه جستوجو میکنم عکسهای سردار شهید زاهدی را در کنار فرماندهان شهید میبینم؛ عکسهایی که قبلا به آن بیتوجه بودم و حالا میفهمم که او نیز باید شهید میشد. نشد یک بار نامش را سرچ کنم و عکسی از او در کنار شهیدی نباشد. انگار او جا مانده بود تا رسالتش را انجام دهد و به یاران شهیدش بپیوندد.
مزه جا ماندن خیلی تلخ است. یادتان هست زمان بچگی توی مدرسه، شبهای اردو از شدت خوشحالی خوابمان نمیبرد؛ تا صبح با خودمان میگفتیم: نکند یک موقع جا بمانیم از رفقایمان. جا ماندن خیلی تلخ است.