برچسب شهید خرازی
من از پدر پُرم!
آدرس ابتدای خیابان ابنسیناست، پلههای ساختمان را که بالا میرویم، تابلوی دکتر علیاصغر زرین، دندانپزشک، راهنمای مسیرمان میشود، آن روز هیچ نوبتی برای بیماران در نظر نگرفته، وقتش را خالی کرده تا از پدر بگوید؛ از شهید عبدالرسول زرین، صیاد خمینی، گردان تکنفره؛ تکتیرانداز برجستهای که نامش در رویترز بهعنوان برترین تکتیرانداز جهان آورده شده است. دکتر علیاصغر زرین، پنجمین فرزند شهید، در زمان شهادت پدر هشت سال بیشتر نداشته، اما خاطرات او در ذهنش چنان زیبا نقش بسته که میتواند ساعتها از او بگوید؛ از عطر گل یخ پدر، که همیشه موقع بیرون رفتن پشت گوشهای علیاصغر میزده، از موتورسواری با او برای رفتن به مسجد و بازار و محلهها، از حساسیت پدر به اسراف و دروغ، از لحظه برگشت او از کردستان و قمقمه آبی که همراهش بود، مزه آن آب هنوز زیر زبانش مانده است، از انتظار کشیدن و سر از پا نشناختن برای یکلحظه دیدن او، از خداحافظی که روبهروی قامت بلند پدر ایستاد و از او خواهش کرد نرود، اما در جواب شنید: اگر نروم بچهها قتلعام میشوند و در تمامی لحظات گفتن خاطرات، کلامش با بغض گره خورده بود؛ اما زمانی که خاطره انتظار کشیدن پدر را تعریف کرد، بغضش به اوج رسید.
اصفهان شهر«شهدای نامدارِ نامآور»
اصفهان سالهاست که مهد شهدایی بزرگ و نامآور است؛ از شهید سیدابوالحسن شمسآبادی تا شهید محراب آیتالله اشرفی اصفهانی و تا همین امروز، سردار شهید سید محمد حجازی! اصفهان را به نام همین شهدایش میشناسند. شاید سال 55 مقدمهاش بود؛ اما حالا که بیش از چهل سال از تولد انقلاب میگذرد، همچنان شهیدپرور است و نام شهدایش ورد زبانها.
«حسینِ» رزمندگان اصفهانی؛ «امیدِ» فرماندهان جنگ
فرمانده 29 ساله لشکر امامحسین(ع) از روزهای آغازین جنگ تحمیلی، در جبهه جنوب حضور داشت و طلایهدار عملیاتهای موفقیتآمیز آن دوران بود. در اتاق جنگ، «حسین خرازی» جزو اولین امیدها و نوک پیکان حمله محسوب میشد. شهید خرازی با هفت سال تجربه نبرد و فرماندهی در جبههها، گوشه جدیدی از اخلاق، شجاعت، ایمان و ذكاوت را به نمایش گذاشت. روایتهای زیادی از منش و فرماندهی شهید حسین خرازی وجود دارد كه اصفهان زیبا آنلاین بر اساس گلچینی از این روایتها، سیری كوتاه بر جنبههای شخصیتی این فرمانده جوان داشته است:
وداع باشکوه با مادر بچههای لشکر امام حسین(ع)!
دیروز نقطهای بود برپایان فراق سیوهشتساله مادر از حسین. سیوهشت سالی که لحظهبهلحظهاش آرزوی این وصال را داشت. دیروز مادر تنها نبود.
به روایت «کیویطور»
عطیه خیلیوقتها برایم از گروهشان تعریف میکرد؛ از کارهای جالبی که با همفکری دوستانش انجام میدادند، از زمان انتخابات و فعالیتهای فرهنگیهنریشان تا مناسبتهای مذهبی و برنامههایشان.
