ناراحتی من از اینه که آدمهای به این خوبی، چرا غیبت یه آدم بی ارزشی مثل منو میکنن و چرا به خاطر من گناهکار، خودشون رو به گناه میاندازن. از این ناراحتم که من باعث گناه این برادرا شدم.
تازه خوابیده بودم که دیدم یه آقایی وارد اتاق شد. چهرهاش انگار خیلی آشنا بود. با اشاره دستش به روی نقشه گفت: پایگاهتون رو توی روستای قره باغ بزنین، این جا محل خوبیه.