به آن هواپیمای بزرگ بی ریخت حسودیاش شد. یاد حرف پدرش افتاد. خواست بگوید «بیا از این شغل دست بردار. برو بازار حجره بگیر. بچسب به کار»، اما نگفت. آن جواب قدیمی یادش بود.
شهید «مصطفی ردانیپور» رزمنده طلبهای بود که دو هفته پس از ازدواج خود در تاریخ ۱۵ مرداد ۶۲ در عملیات والفجر ۲ به شهادت رسید و هنوز هم پس از ۳۴ سال، جزو شهدای گمنام کشورمان محسوب میشود.
یاحسین تا آخرین قطره خون نمیگذاریم دوباره خواهرت به اسارت برود. تنها دلخوشی من برادرزادهام «علی» این است که وقتی او بزرگ شد بگویند که عمویت برای دفاع از حرم حضرت زینب (س) رفته و شهید شده است، بگذارید علی افتخار کند.
امیدوارم که برادران و خواهرانم همیشه و در همه حال در سختیها و مشقتها پشتیبان خط امام(ره) باشند و از آنها خواستارم که در زندگی روزمره خودشان به یاد خدا باشند؛ که خدا همیشه نظارهگر اعمالشان است.
مادر ابراهیم گفت: ابراهیم دفعه آخر خیلی فرق کرده بود، هر چه گفتم: بیا بریم خواستگاری، می خوام دامادت کنم، اما او می گفت: نه مادر، من مطمئنم که بر نمی گردم. نمی خواهم چشم گریانی گوشه خانه منتظر من باشه!
چند نفر از بچه ها با گریه داد زدند: جواد، جواد! و به سمت عقب ماشین رفتند! همینطور که بقیه هم گریه می کردند یکدفعه جواد از خواب پرید! نشست و گفت: چی، چی شده!؟ جواد هاج و واج، اطراف خودش را نگاه کرد. بچه ها با چهره هایی اشک آلود و عصبانی به دنبال ابراهیم می گشتند. اما ابراهیم سریع رفته بود داخل ساختمان!