به آن هواپیمای بزرگ بی ریخت حسودیاش شد. یاد حرف پدرش افتاد. خواست بگوید «بیا از این شغل دست بردار. برو بازار حجره بگیر. بچسب به کار»، اما نگفت. آن جواب قدیمی یادش بود.
به آن هواپیمای بزرگ بی ریخت حسودیاش شد. یاد حرف پدرش افتاد. خواست بگوید «بیا از این شغل دست بردار. برو بازار حجره بگیر. بچسب به کار»، اما نگفت. آن جواب قدیمی یادش بود.