کاش با شهادت قد بکشیم و بزرگ شویم!
نمیدانم… نمیدانم تکتک حرفهای امروزم در قدوقواره ذهن کموبیش بیقرارم میگنجد یا نه؟! اما بسمالله میگویم و مثل همیشه میسپارم به خودشان…
نمیدانم… نمیدانم تکتک حرفهای امروزم در قدوقواره ذهن کموبیش بیقرارم میگنجد یا نه؟! اما بسمالله میگویم و مثل همیشه میسپارم به خودشان…
شهید سیدحسن نصرالله: «سید از یک منبر به منبر دیگر و از روستایی به روستای دیگر میرفت و گویی خادم مردم بود که رنجهای آنان را برطرف میسازد و زخمهایشان را التیام میبخشد. او فردی خاکی بود که با زبان ساده سخن میگفت و از الفاظ پیچیده در گویش خود دوری میکرد. همیشه با لبخند با مردم روبهرو میشد و از سر دوستی صادقانه، آنان را در بر میگرفت. بزرگان را بزرگ میداشت و کودکان را احترام میکرد و بدون هیچ خستگی، به آنان گوش فرا میداد...»
منبع : نگار مگبرای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید
باید مادر باشی تا بدانی رد گریههای مادر منتظر روی قاب عکس چوبی پسر بچهها میکند! باید مادر باشی تا بدانی درِ خانه را تا نیمهشب بازگذاشتن برای رسیدن یک خبر از پسر یعنی چه!
حرفهایمان کوتاه آمدند و قد آههایمان بلند شد. شال عزا افتاد دور گردن ایران خانم ما (ایران جان ما). تن وطن زخمی شد و آشفتگی ریخت توی دلهایمان.
روزی هزار بار میآمدند جلوی چشمم و میرفتند. روزی هزار بار با خودم مرورشان میکردم؛ همان روزهایی که بهتزده اخبار سوریه را دنبال میکردم؛ همان روزهایی که خبر اشغال شهربهشهر سوریه توی دهان میچرخید و همهجا را رعبووحشت گرفته بود؛ همان روزها بود که تصویر آن بچه یکیدوساله مدام جلوی چشمهایم بود.
میگوید آنقدری که همراه و کنار حاجقاسم بودم، کنار خانوادهام نبودم. او روایتش از پانزده سال همراهی با سردار سلیمانی، از سربازی و دوران خدمتش شروع میشود و تا آنجا پیش میرود که میشود دست راست حاج قاسم و البته از محافظان و نزدیکان او.