شعر عاشقانه کوتاه _ قصیده _ غزل _ دوبیتی های زیبا
چونان به لبش بوسه زدم کز سخن افتاد
چونان به لبش بوسه زدم کز سخن افتاد
همه شب دست به دامان خدا تا سحرم
که خدا از تو خبر دارد و من بی خبرم
حالم خراب بودوکسی باورش نشد
شادی نقاب بودوکسی باورش نشد
گفتم نگاه میکندم،مست می شوم
چشمش شراب بودو کسی باورش نشد
قلبم تمام عمرچنان زلف درهمش
درپیچ وتاب بود وکسی باورش نشد
گفتندابلهان که بگودوست داریش
وصلش سراب بودوکسی باورش نشد
اویک بهشت بود ولی ازبهشت او
سهمم عذاب بودوکسی باورش نشد
پرسیدباکنایه که «من گفته ام،نرو»
پرسش جواب بودوکسی باورش نشد….
از خانه که می آیی
دیدگان را نگشا ..
هر چند پای قول و قراری که بست،نیست
هر چند یاد آنکه به پایش نشست، نیست
این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گریزی ز من و در طلبت
باز هم کوشش باطل دارم
.
فروغ فرخزاد
رفت ….!!!!!
خجالت کشیدم بگویم هنوز هم