شعرهای زیبا و قصائد وغزل های شاعران بزرگ – شعر حزین
از تبارخستگانم حال و روزم خوب نیست
بیقرارت میشوم در قلب تو آشوب نیست؟
از تبارخستگانم حال و روزم خوب نیست
بیقرارت میشوم در قلب تو آشوب نیست؟
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست
طاقت بار فراق این همه ایامم نیست
نمی خواهی اگر من را، تو را هر لحظه می خواهم
که تو معشوق من هستی، همان معشوق دلخواهم
چونان به لبش بوسه زدم کز سخن افتاد
همه شب دست به دامان خدا تا سحرم
که خدا از تو خبر دارد و من بی خبرم
دیدگان را نگشا ..
هر چند پای قول و قراری که بست،نیست
هر چند یاد آنکه به پایش نشست، نیست
حرف ها دارم اما … بزنم یا نزنم ؟