شعر عاشقانه کوتاه _ قصیده _ غزل _ دوبیتی های زیبا
چونان به لبش بوسه زدم کز سخن افتاد
چونان به لبش بوسه زدم کز سخن افتاد
همه شب دست به دامان خدا تا سحرم
که خدا از تو خبر دارد و من بی خبرم
دیدگان را نگشا ..
هر چند پای قول و قراری که بست،نیست
هر چند یاد آنکه به پایش نشست، نیست
رفت ….!!!!!
خجالت کشیدم بگویم هنوز هم
بلبل ، آهسته به گل گفت شبی
که مرا از تو ، تمنائی هست
رد شد از کوچه ی ما، خانهی ما ریخت بهم
یک نظر کرد مرا کل مرا ریخت بهم
خواستم چشم هایت را از پشت بگیرم