برچسب شاپور قریب

زنگ انشاء (کوتاه) 1364

علی درباره موضوع انشا که آداب غذا خوردن است فکر می کند. اما چیزی نمی تواند بنویسد. او به مدرسه می رود و می بیند که بقیه بچه ها هم چیزی نتوانسته اند بنویسند. معلم برای آنها توضیح می دهد که او هم زمانی چیزی از آداب غذا خوردن نمی دانسته تا این که با پیرمردی برخورد می کند و او این آداب را از او می آموزد. معلم تمام آنچه را که آموخته بود به بچه ها می آموزد. اکنون علی و دیگر دانش آموزان می توانند در این باره بنویسند.

ملاقات 1389

اییزود اول: ایستگاه آخر، در مورد زنی است که در تدارک مراسم کفن و دفن شوهرش است که هنوز نمرده است. اپیزود دوم: ملاقات، حکایت غسال و گورکنی است که در تلاش برای ملاقات با یکی از مسئولان هستند. ملاقات میسر نمی شود تا این که خود مسئول به ملاقات آنها می آید، اما در غسال خانه. اپیزود سوم: چسب زخم، حکایت دختر و پسری روایت می شود که بهشت زهرا را به عنوان محل ملاقات انتخاب می کنند.

بابای خجالتی 1383

ماشاالله پیرمرد بازنشسته ای است كه پس از مرگ همسرش به تنهایی بار بزرگ كردن دو فرزندش را به دوش كشیده و اكنون پسرش پدرام نیز می خواهد ازدواج كند ما شاالله احساس می كند بسیار تنها خواهد شد و چون این تنهایی را دوست ندارد برای ازدواج پسرش شرط عجیبی می گذارد یعنی پدرام باید با دختری ازدواج كند كه مادری بیوه برای ازدواج با ماشاله داشته باشد و صد البته ما شااله هم باید مادر او را بپسندد.

کفش های جیرجیرک دار 1381

علي شاگرد تنبل مدرسه راهنمايي و عاشق فوتبال است، اما به دليل فقر ناچار است با كفشي كه بارها پينه دوزي شده، به دنبال توپ بدود. روزي سر كلاس درس زير ميز مشغول تعمير كفش پاره اش است كه متوجه صداي جيرجير كفش نو و شيك همكلاس پولدارش مي شود و هوش از سرش مي پرد. حالا تنها آرزوي او داشتن يك جفت كفش جيرجيرك دار است. با مراجعه به مغازه كفش فروشي و فهميدن قيمت بالاي كفش تصميم به تهيه پول براي خريد كفش مي گيرد. با كار و تلاش پول را فراهم مي كند، اما روزي كه قصد خريدن كفش را دارد، دختر كوچك همسايه فقيرشان با موتور تصادف مي كند و علي همه پولش را براي مداواي او مي دهد. سرايدار مدرسه كه مهرباني علي را ديده، قصد دارد كفش را براي او هديه بخرد، اما صاحب مغازه از گرفتن پول خودداري مي كند و كفش ها را به علي هديه مي دهد.

خانواده کوچک ما 1370

جواد كه از خانواده متمولي است، شيفته دختر فقير قاليباف مي شود. والدين مرد جوان با اين وصلت مخالفت مي كنند. جواد بر رأي خود پافشاري كرده و سرانجام به جهت ادامه مخالفت ها خانواده اش را ترك مي كند. پس از آن طي حادثه اي سلامت خود را از دست مي دهد. خانواده دختر با صرف همه زندگي شان جواد را معالجه و سلامتي را به او بازمي گردانند. تنها در اين هنگام است كه خانواده جواد به خود مي آيند.

بازگشت قهرمان 1369

پدري مطلع مي شود كه فرزندش را در كردستان به اسارت گرفته اند و براي آزاد كردن او مبلغي باج مي خواهند. او با همكاري اعضاي خانواده و بستگان مبلغ موردنظر را تهيه مي كند و با تلاش و زحمت خود را به محل قرار مي رساند. اما به جاي فرزند، جواني را كه همنام و همرزم فرزند او است تحويلش مي دهند. جوان به پيرمرد اطلاع مي دهد كه شاهد بوده است فرزندش را به بيابان برده اند تا تيرباران كنند. پيرمرد وقتي به خانه مي رسد فرزندش را ملاقات مي كند كه قبل از تيرباران گريخته است.