برچسب شاپور قریب

بگذار زندگی کنم 1365

مردي با داشتن دو فرزند همسرش را طلاق مي دهد. او در شركتي كارمند حسابداري بوده و اكنون بيكار شده است. مرد با فرزندان خردسالش به خانه مادر خود مي رود. زن نيز به منزل پدري مي رود. زن خود را با كار خياطي سرگرم مي كند، اما هيچ يك از زندگي جديد و وضع خود راضي نيستند. آن دو پس از مدتي از اقدام عجولانه خود پشيمان مي شوند و با وساطت زن و شوهري كه در همسايگي آن ها زندگي مي كنند و با كمك برادر كوچك زن از نو پيوند زناشويي مي بندند.

سایه های غم 1366

آذر و محمد كه دختر عمو و پسرعمو هستند با هم ازدواج مي كنند. والدين آنها مشتاق به ديدن نوه خود هستند. فرزند اول و دوم زوج جوان قبل از تولد مي ميرد و آنها چاره را در آن مي بينند تا براي بچه دار شدن متاركه كنند و هر يك با شخص ديگري ازدواج كند. مادر محمد دختري براي پسرش پيدا مي كند اما آذر كه خيال ازدواج ندارد دختركي را به فرزندي مي پذيرد كه والدينش در بمباران شهر از بين رفته اند. در شب ازدواج محمد، آذر و دخترك نيز دعوت مي شوند دخترك ندانسته مراسم را به هم مي زند و با حركات بچه گانه خود آذر و محمد را دوباره به هم مي رساند.

سوگند 1387

اشكان از طريق نامزدش شيما به محافل اكس كشانده مي شود. اما شيما بر اثر زياده روي در مصرف مواد مخدر جان مي بازد. اين بهانه اي براي آشنايي اشكان با سوگند دانشجوي رشته سينما و سپس ازدواج آن ها مي شود. سوگند كه در پايان نامه دانشگاهش با اعتياد به ستيز برخواسته متوجه اعتياد اشكان مي شود.

اشک و لبخند 1373

ميترا مطلع مي گردد كه تنها فرزندش صنم به علت بيماري چند روزي بيشتر زنده نخواهد بود. صنم كه گويا از رفتن خود آگاه شده از مادر مي خواهد كه پدر گمشده اش را پيدا كند. ميترا به جستجو مي پردازد و در جشنواره ي تئاتر كودكان مردي را مي بيند كه تصور مي كند شوهرش است اما بعد در مي يابد كه آقاي افشاري شباهت زيادي با پدر صنم دارد و همسرش فوت كرده و با تنها دخترش زندگي مي كند. پس از او خواهش مي كند كه چند روز باقي مانده از عمر صنم را براي او پدر باشد. افشاري اول نمي پذيرد، اما بعد به خاطر اينكه صنم او را مي بيند ناچاراً مي پذيرد. از طرفي دختر افشاري اول نمي پذيرد، اما بعد به خاطر اينكه صنم او را مي بيند ناچاراً مي پذيرد. از طرفي دختر افشاري به نام گلنوش كه همسال صنم است پنهاني به خانه ي ميترا مي رود و تحت عنوان نوه ي خدمتكار خانه با آن ها زندگي مي كند، اما بعد از چند روز صنم فوت مي كند و گلنوش به همراه پدرش عازم شهر خود مي شوند كه در فرودگاه پشيمان شده و نزد ميترا برمي گردد.