برچسب شاهین باباپور

بهار شیراز 1404

داستان «بهار شیراز» در شهر شیراز و در بستر زندگی خانواده‌ای ریشه‌دار جریان دارد؛ خانواده «نادر معدل» و همسرش، پوران نظافت که با فرزندان و اطرافیانشان، درگیر موقعیت‌هایی ساده، روزمره و در عین حال شیرین و طنزآمیز می‌شوند. روایت‌ها از دل روابط خانوادگی بیرون می‌آیند؛ جایی که شوخی، مهر، سوءتفاهم و همدلی، در کنار هم تصویری آشنا و دوست‌داشتنی از زندگی ایرانی ترسیم می‌کند.

نه 1396

عکاسی هرسال هشت جوان را انتخاب کرده و به منطقه‌ای دورافتاده می‌برد تا آیین سالانه‌اش را انجام دهد. شخصیت‌های قصه اما از سرنوشت هولناکی که انتظار آن‌ها را می‌کشد، خبر ندارند.

پرواز 175 1402

قصه فیلم پرواز ۱۷۵ از آنجا آغاز می‌شود که کودکی جنوبی یک ماهی صید می‌کند. در داخل شکم این ماهی، انگشتری است که مشخص می‌شود به شهیدی مفقودالاثر تعلق دارد. در ادامه حوادثی رخ می‌دهد تا این انگشتر به دست مادر آن شهید که سال‌ها چشم‌به‌راه خبری از فرزندش است، برسد.

تهاجم 1389

این فيلم داستان دكتري به نام افشين (بهمن دان) را روايت مي‌كند كه در ايران عامل پخش و توزيع مواد مخدر است و تلاش‌هاي پليس مواد مخدر را براي مقابله با او به تصوير مي‌كشد

پلاک کهنه 1401

امیر سپهر پسر شهید مفقود الاثری به نام عباس است. امیر سپهر افسر نیروی انتظامی است. او با تبحری که در گفتگو با مجرمان در حال فرار دارد می تواند بدون خونریزی آنها را تسلیم پلیس کند. در طی یک دستگیری به یک مجرم فراری خطرناک به نام انور قولی می دهد تا او خودش را تسلیم پلیس کند. از طرفی شب مهمانی بله برونش در عملیات دستگیری حضور داشت و نتوانست آنجا باشد. این موضوع باعث شد سیمین همسرش که یک سال صیغه اوست، دلخور شود و به پدرش نادر بگوید قصد جدایی دارد. از آن طرف اصرار امیر برای ازدواج و از طرفی پافشاری سیمین برای جدایی است که خبر پیدا شدن اجسادی در منطقه تفحص به گوش می رسد که با آزمایش DNA مشخص می شود پدر امیر، عباس است. سیمین پرستار است، در پی برگشت به خانه متوجه آزار کودکان خیابانی می شود که با تماس به پلیس و امیر متوجه سختی کار پلیس می شود و این موضوع باعث پشیمانی از قضاوت و تصمیمش می گردد.

روزی مرا دوست خواهی داشت 1390

مجید دست قشنگ از کاشی کاران ماهر مشهد است. او پس از افتادن از داربست به مشکل جسمی برمی‏خورد و به همین دلیل اعتقاداتش کم رنگ شده و به دزدی رو می‏آورد. مادر نصیحتش می‏کند و از او می‏خواهد به امام رضا علیه السلام توسل جوید. در شبی که او و دوستانش برای دزدی بزرگی دست به کار می‏شوند. مجید بر اثر اتفاقی منصرف شده به روستایی می‌رود که استادش آنجا سرگرم کاشی‌کاری امامزاده‌ای است. او تحت تأثیر صحبت‏های استادش تصمیم می‏گیرد به خدا توسل کند و از امام رضا علیه السلام شفاعت می‏طلبد.