عشق تعطیل نیست 1393
«عشق تعطیل نیست» داستان رها با بازی محمدرضا گلزار و نفس با بازی مهناز افشار، زوجی جوان است که در آستانه هفتمین سالگرد ازدواجشان با اتفاقاتی روبرو میشوند که زندگی خود و اطرافیانشان را تحت تأثیر قرار میدهد. .
«عشق تعطیل نیست» داستان رها با بازی محمدرضا گلزار و نفس با بازی مهناز افشار، زوجی جوان است که در آستانه هفتمین سالگرد ازدواجشان با اتفاقاتی روبرو میشوند که زندگی خود و اطرافیانشان را تحت تأثیر قرار میدهد. .
«بازگشت به خانه» ملودرامی اجتماعی است که در آن پیرمردی به نام بابا عباس به خاطر لخته خونی درون مغزش دچار فراموشی پیشرونده شده است. فرزندانش تصمیم می گیرند برای بهتر شدن حالش، او را به یک مرکز درمانی، شبیه خانه سالمندان، بسپارند. نوه ها نمی خواهند این اتفاق بیفتد و این آغاز دردسرهای پرتب و تاب است ... .
زندگی حسین سالار از روزی به هم میریزد که جاسم، پرده از سالهای ابری ذهن سالار برمیدارد. دیری نمیگذرد که سالار میفهمد این فقط بخشی از هجمه بزرگی است که کیان زندگی او را هدف گرفته و او باید تصمیمی بزرگ بگیرد. مصالحه با مهاجمان، یا آغاز مبارزه برای اثبات شرافتی که سالها برای آن تلاش کردهاست.
این فیلم اختصاص به موضوع مهاجرت به تهران و مشکلات آن دارد. کارمند یاسوجی به خیال رسیدن به آرزوهای ذهنی خود به تهران مهاجرت می کند. او پس از چند سال اقامت و کار در تهران با مشکلات فراوانی از جمله ترافیک سنگین، آلودگی هوا، مسکن و غیره… روبرو می شود و در نهایت تصمیم می گیرد به شهر زادگاهش یاسوج بازگردد.
پیرمرد خسیسی به نام صابر رفعتی در آستانه ورشکستگی قرار دارد. در این حین تصمیم می گیرد با کمک پسرش امید 50 میلیون تومان به فرزند کوچکترش آیدین کمک کند تا برایش کار کند اما پول به سرقت می رود و …
بهروز که مردی کلاهبردار و حقه باز است، به یکباره حادثه ای عجیب در زندگی اش رخ میدهد. او در امروز گرفتار میشود و هر کاری میکند فردا نمیآید…
سرایدارخانه ای در شیراز میخواهد به مسافرت برود .اواز دوستش می خواهد که در نبود او مراقب خانه باشد و دوستش این مسئولیت را به پسرانش محول می کند . روزی پسر بزرگتر به عنوان خانه پا وارد خانه می شود ولی به اشتباه وارد خانه همسایه میشود و اتفاقاتی رخ می دهد .
زنی به نام شمسی است که در پی تصادف در زندان به سر میبرد او برای سرو سامان دادن به زندگی تنها پسرش خسرو که خلافکار نیز است، ۱۵ روز از زندان مرخصی میگیرد، و از دختر برادرش، حشمت که سینماداری قدیمی است برای پسرش خواستگاری میکند، حشمت که جرئت نه گفتن به خواهرش را ندارد، برای دست به سر کردن او دروغی تازه به شمسی میگوید، غافل از این که این دروغ به ظاهر کوچک همه چیز را به هم میریزد.