برچسب سیروس بری

خاک و خورشید (صبریه) 1393

در این سریال زندگی یک خانواده شهید و یک خانواده ارباب در یکی از روستاهای استان ایلام بررسی می شود که ارباب و خانواده اش در صدد از بین بردن احترام و عزت خانواده شهید روستا هستند.

شب برفی 1395

«نیلوفر» در مسیر تكمیل تحقیق درسی خود درباره‌ی وقایع انقلاب با زنی به نام «هنگامه صبوری» مصاحبه می‌كند كه خاطراتی ویژه از آن دوران دارد! از طرفی «مسعود» كه در آن‌زمان خواستگار «هنگامه» بود وارده ماجرا شده و «نیلوفر» با او نیز كه اكنون از بیماری رنج می‌برد و در بیمارستان بستری است گفت‌وگو می‌كند. «نیلوفر» با نقل خاطرات موازی این دو درمی‌یابد كه «هنگامه» زاده‌ی خانواده‌ای مذهبی و انقلابی و «مسعود» فرزند یكی از فرماندهان نظامی شهر بوده است. «مسعود» در مواجهه‌ی عاطفی و اتفاقی دلبسته‌ «هنگامه» شده و این دلبستگی به همكاری او با انقلابیون می‌انجامد....

آوای خاک 1390

در روستایی به نام میرآباد جشن عروسی برپاست هنگامی که جشن برگزار می‌شود فردی وارد روستا می‌شود که حامل پیامی است که در تهران کودتای محمدعلی شاه صورت گرفته است این اتفاق موجب رخدادهای دیگری می‌شود.

قصه های لب رود 1390

سالها پیش از انقلاب، شادان، یکی از اهالی روستایی در کرمانشاه تعدادی بوقلمون جهت پرورش وارد روستا می‌کند. کدخدا و عواملش با این کار مخالفند و طبق داستانی قدیمی بوقلمون را پرنده‌ای نحس می‌دانند. حوادثی توسط عوامل کدخدا در دهکده اتفاق می‌افتد که همه آن را به حساب نحوست بوقلمون‌ها می‌آورند. اما نهایتاً دست مردان خان رو می‌شود و مرکز پرورش بوقلمون راه می‌افتد

هویت گمشده 1393

رها وکیل جوانی است که در مورد پرونده ای قدیمی مرتبط با سرقت اشیاء عتیقه تحقیق می کند. پرونده ای که اعضاء خانواده خود وی نیز در آن دخیل هستند. از طرفی رها در تلاش برای اثبات بی گناهی پدرش سعی دارد هویت گمشده اش را بیابد…

آوان 1390

آوان و سعید، دو پسر نوجوان هستند که با یکدیگر صمیمی‌اند. وقتی سعید به دنبال پدرش به جبهه می‌رود آوان هم مشتاق شده تا به جبهه برود.
آوان نزد پدر ناشنوایش «سیروان» در منطقه‌ای دورافتاده در اطراف کرمانشاه زندگی می‌کند. وقتی جهادگران سازندگی به منطقۀ آن‌ها می‌آیند آوان با پسر نوجوانی به نام سعید آشنا می‌شود. به درخواست برادر سعید که یکی از جهادگران است، آن دو به شهر رفته و در این سفر با یکدیگر دوستان صمیمی می‌شوند. به همین خاطر وقتی سعید به همراه پدرش به جبهه می‌رود آوان هم باوجود نارضایتی‌ِ پدرش، راهی جبهه می‌شود...