هیچ کجا هیچ کس 1391
داستان چند دوست که تصمیم میگیرند از یک صرافی دزدی کنند، اما هر کدام دچار مشکلی میشوند.
داستان چند دوست که تصمیم میگیرند از یک صرافی دزدی کنند، اما هر کدام دچار مشکلی میشوند.
فیلم دربارهٔ زندگی دو خانواده مرفه است که در حال فروپاشی است. در این میان حوادثی که برای دختر یکی از خانوادهها که نوزده سال دارد (باران کوثری) پدید میآید، سبب برملا شدن بسیاری از رازهای زندگی آدمهای قصه میشود. این دختر ۱۹ ساله که آوا نام دارد توسط دوست خانوادگی خود به نام سعید مورد تجاوز قرار میگیرد و به سبب انتقام از او دست به قتل سعید میزند. در همین حین ناهید، مادر آوا، قتل را به عهده میگیرد. اما نهایتاً آوا اعتراف به حامله بودن از سعید و همچنین قتل سعید میکند که …
فیلم داستان دختربچهای به اسم شادیست که برای مادربزرگش حادثهای اتفاق میافتد و به همین علت در بیمارستان بستری میشود و در آستانهی مرگ قرار میگیرد. در همین حین شادی با سه شخصیت آشنا میشود که فقط او و برادر کوچکترش قادر به دیدن آنها هستند. یکی فرشتهی زندگی، «جانجان»(ماهچهره خلیلی)، دیگری فرشتهی مرگ، «بایبای خان»(محسن مجیب) و نفر سوم هم روح پدربزرگش «بیوک بابا»(علیرضا خمسه) که سعی دارد هرچه سریعتر مادربزرگ را با خود به دنیای دیگر ببرد.
در گیرودار دعوای فرشتهی مرگ و فرشتهی زندگی برای بردن یا نبردن ماردبزرگ، شادی آرزوی میکند که اصلا مرگی وجود نداشته باشد و همه زنده بمانند. این آرزو برآورده می شود و فرشتهی مرگ تا اطلاع ثانوی از خدمت خلع میشود. با رفتن فرشتهی مرگ کمکم ظاهر دنیا تغییر میکند و به جای نامطلوبی برای زندگی تبدیل میشود. بیمارستانها پر از بیمارانی میشود که دیگر نمیمیرند و جایی برای بیماران جدید نیست، بیماریها اساسا خوب نمیشوند چون دیگر میکروبها نمیمیرند و داروها اثر نمیکنند و.... تا اینکه شادی خودش به این نتیجه میرسد که برای بهبود اوضاع از خداوند بخواهد که فرشتهی مرگ را به سر کارش بازگرداند و.....
حامد و شيرين به دليل نياز مالي و راه انداختن بساط ازدواجشان درصدد سرقت يك جواهرفروشي هستند كه صاحبش، علي فرمانيان، مدتي قبل حامد را به اتهام دزدي اخراج كرده و حقوقش را نداده است. حامد به يك پرنده فروشي مي رود تا از صاحبش يك سلاح كمري بخرد. او به اسلحه فروش قول مي دهد كه در هر صورت او را لو ندهد اما ناگهان نيروي انتظامي سر مي رسد و حامد و شيرين موفق به فرار مي شوند. خود فرمانيان هم دور از چشم همسرش سارا، با يك پرستار يك بيمارستان به نام فريبا ارتباط دارد اما به دنيا آمدن فرزندش بعد از پانزده سال انتظار باعث شده به فكر اصلاح رابطه هايشان بيفتد. از طرف ديگر محمدرضا گلزار كه بازيگر محبوب و معروفي است به كمك مدير برنامه هايش رضا رشيدپور درصدد قرارداد بستن با شركت هاي خارجي و بازي در فيلم هاي آن ور آب است كه شان پن به ايران مي آيد و اين دو بلافاصله با او قرار مي گذارند. اما مشكل اصلي گلزار طلاق دادن همسرش است كه عاشقانه دوستش دارد و تا آخرين لحظه ها هم مايل به اين كار نيست. بنابراين با او در كافي شاپي قرار مي گذارد تا آخرين حرف هايشان را با هم بزنند. فرزاد حسني هم مجري متفاوتي است كه به خاطر بر زبان آوردن يك كلمه خودماني ممنوع از كار شده و با جنگيدن با مسئولان دارد دوباره راهش را باز مي كند. اين سه در پاساژي كه طلافروشي قرار دارد به هم مي رسند. حامد با سر رسيدن پليس، در حركتي ناخودآگاه، گلزار را گروگان مي گيرد و حسني هم با شنيدن اين ماجرا به سرعت خودش را به پاساژ مي رساند تا خبرها را پوشش بدهد. علي كه حين درگيري با دزدان بر سر تلفن زدن به همسر حامله اش مجروح شده رو به مرگ است. اما گلزار با مهرباني موفق مي شود دو دزد را به تسليم شدن راضي كند. او همچنين حين صحبت تلفني با همسرش رضايت او را براي تجديد نظر كردن در طلاق جلب مي كند. در نهايت حامد كه بدون توجه به هشدارهاي پليس در حال صحبت كردن با شيرين است، تير مي خورد و...