برچسب سیاوش طهمورث

صفر بیست و یک (021) 1399

این سریال در مورد دو باجناق است که روابط دوستانه‌ای با هم ندارند. این دو مرد که در شهرداری کار می‌کنند، برای زمین زدن همدیگر تلاش می‌کنند و در راستای همین تلاش‌ها اتفاقات بامزه و بانمکی را رقم می‌زنند. شعار اصلی این سریال حول محور ضرب‌المثل مشهور «ژیان ماشین نمی‌شه، باجناق فامیل نمی‌شه!» می‌گردد

معمای شاه 1394

این سریال داستان به قدرت رسیدن رضاشاه پهلوی و محمدرضاشاه پهلوی در ایران و از زمان بازگشت محمدرضاشاه پهلوی از مصر، پس از ازدواج با ملکه فوزیه تا انقلاب ۵۷ و پیروزی انقلاب اسلامی به تصویر می‌کشد.

زخم کاری 1 1400

مالکی از مدیران شرکتی موفق است که توسط نعمت ریزآبادی اداره می‌شود. ریزآبادی، مالکی را مأمور می‌کند تا برای قرارداد مهم نفتی با نروژی‌ها وارد مذاکره شود. نروژی‌ها بعد از عقد قرارداد می‌خواهند مبلغ قرارداد که چندین میلیون دلار است را به حساب شرکت واریز کنند ولی مالکی به جای اینکه مبلغ قرارداد را به حساب شرکت واریز کند به حساب شخصی خودش واریز می‌کند و از نعمت ریز آبادی کلاهبرداری می‌کند.

نگهبان زمین 1396

این مجموعه، داستان زندگی محیط بان جوانی است که در زندگی شخصی خود دچار تردیدهایی شده است و ماجراهای زندگی وی، تمرکز محیط بان جوان را از کار و پیشه اش گرفته و دچار اتفاقاتی می‌کند که…

معصومیت از دست رفته 1382

داستان این سریال، به سده نخست هجری برمی‌گردد و با محوریت شخصیتی به نام شوذب شکل می‌گیرد.شوذب از یاران علی است، منتهی اکنون خزانه‌دار کوفه و امویان شده‌است. این سریال شوذب را در میانه عشق بین دو زن ترسیم می‌کند.
اولین زن ماریا است که زمانی مسیحی بوده‌است و خاطرات شیرینی از دوران خلافت علی دارد که به منزل آنها سر می‌زده‌است و دستگیر فقر و تنگدستی‌شان بوده‌است. دیدن شوذب، ماریا را به یاد علی می‌اندازد و همین بتدریج علاقه او را به شوذب شکل می‌دهد. ماریا که پس از مرگ مادر به دیر سپرده شده و به قالب راهبه مسیحی درآمده است، همچنان دل در گرو عشق شوذب دارد و برایش پیام‌هایی عاطفی می‌فرستد و در مواجهه بین این دو، شوذب نیز گرفتار عشق ماریا می‌شود.

اما زن دوم یک یهودی است به نام حمیرا که با شمایل کولی‌وار خویش، دل شوذب را می‌فریبد و او را بتدریج با وسوسه به راهیابی بیشتر به دستگاه خلافت امویان، از ایمان دور می‌سازد.

به این ترتیب این سریال در یک عرصه دوسویه شکل می‌گیرد: سویه‌ای که نهایتش به سعادت ختم می‌شود و سویه‌ای که فرجامش جز شقاوت نیست و اکنون شوذب باید بین این تنگنا راهی را برگزیند. شوذب نهایتاً با ماریا ازدواج می‌کند اما به دلیل رفت‌وآمدهای مکرر حمیرا نسبت به او بی محبت شده و ماریا او را ترک می‌کند. ماریا در هنگام زاییدن پسرش از دنیا می‌رود و شوذب نیز با حمیرا ازدواج می‌کند. اما چند سال بعد پسر شوذب، زید، اتفاقی عاشق ربابه دختر حمیرا می‌شود و در این راه کشته می‌شود. شوذب هم دیوانه شده و ربابه را در مجلس عروسیش می‌کشد. اما نهایتاً به وسیله سواری از زندان نجات می‌یابد.

شرم 1399

روایتگر زندگی چند خانواده است که هر کدام از شخصیت‌های آن گرفتاری‌های خاص خود را دارند که در نهایت همه آن‌ها با یک نخ تسبیحی به هم وصل می‌شوند.

نابرده رنج 1390

داستان این مجموعه به سال‌های دهه شصت و زمان جنگ ایران و عراق بازمی‌گردد. سریال در مورد جوانی به نام اسد (با بازی کامبیز دیرباز) است که در تهران قدیم و در محله پامنار زندگی می‌کند. اسد با کسی به نام منوچهر (سیاوش طهمورث) که فردی پولدار است و در دروازه شمرون زندگی می‌کند، آشنایی دارد. اسد به دلیل قاچاق کالا به زندان می‌افتد و در همین هنگام، پدرش فضلعلی (با بازی صدرالدین حجازی) درمیگذرد و پس از مرگ وی دفتر خاطرات پدر به اسد می‌رسد. اسد با خواندن این دفترچه متوجه می‌شود که در روستایی با نام سلمت آباد در نزدیکی شهر مرزی پاوه گنج خانوادگی پنهان است و به همین دلیل از زندان فرار می‌کند تا با پیدا کردن گنج کمکی برای خانواده خود انجام دهد، در این میان کارآگاه پلیسی به نام جابر (میلاد کی مرام) مسئول پرونده اسد و عماد (سام درخشانی) است تا از راه آن‌ها بتواند رد یک قاچاقچی سابقه دار و محتکر در زمان جنگ را بزند، اما او در این میان دلباخته خواهر اسد یعنی مرضیه (با بازی سحر دولتشاهی) می‌شود.

حضور اسد و عماد در جبهه و تلاش آن‌ها برای رسیدن به گنج در بحبوحه جنگ منجر به خلق صحنه‌های کمیک می‌شود. اسد به همراه عماد و منوچهر به دنبال این گنج می‌رود و در این راه با دختری کرد به نام کژال و همچنین گروهش آشنا می‌شود. جابر در تعقیب اسد و عماد خود را به جبهه می‌رساند و آنها را پیدا می‌کند و برای پیدا کردن گنج با آنها همراه می‌شود. زمانی که به گنج می‌رسند ارتش عراق به آن منطقه پیشروی کرده‌است و اسد و عماد و جابر به همراه کژال و گروهش به جنگ با ارتش عراق می‌روند و همگی شهید می‌شوند، به غیر از عماد که جانباز می‌شود، و در نهایت منوچهر به آن گنج می‌رسد که برای پیدا کردن چوب در باتلاق گیر می‌کند و آن گنج دست نخورده باقی می‌ماند