برچسب سیاوش طهمورث

چشمهایش 1378

دو زنداني به نام محمد و منصور بعد از تحمل سال ها حبس به خانه برمي گردند اما دختري كه منصور قصد ازدواج با او را داشت، ازدواج كرده و محمد هم دختر كوچكش حالا 20 ساله شده. منصور به خانه خواهرش مي رود و باخبر مي شود كه پدرش وصيت كرده تا زورخانه قديمي او را راه اندازي كند. اما محمد و منصور هر دو مي خواهند از فردي به نام رحيم كه مسبب به زندان افتادن آن هاست انتقام بگيرند. محمد حمل يك بار قاچاق را از طرف رحيم قبول مي كند، اما با پيش آمدن درگيري محمد، همه ي جنس ها به سرقت مي رود. رحيم از موضوع باخبر شده و به سراغ محمد مي رود. وقتي محمد خانواده اش را در خطر مي بيند به سراغ رحيم مي رود كه دام براي او گسترده است و منصور هم براي كمك به محمد وارد درگيري آن دو مي شود. بالاخره منصور و رحيم هدف گلوله قرار مي گيرند و محمد تير خلاص را به رحيم مي زند و فرار مي كند.

کیمیا و خاک 1387

«کیمیا و خاک» فضای ملتهب آبان سال 1357 سرنوشت 5 گروهی را که می‌خواهند با آخرین پرواز از ایران خارج شوند را روایت می‌کند. در این میان یکی از مأموران اصلی ساواک در پی یافتن مدرکی است که هویت مخالفان را فاش می‌سازد.

فراری 1381

عسل دختر سيزده ساله اي كه در شهرستان زندگي مي كند، همراه با رضا پسر هم‌سن و سالش كه به او علاقه‌مند است، به تهران مي گريزد. مريم مادر عسل كه معلم است براي يافتن عسل راهي تهران مي شود و با كمك دوستش كه مهماندار هواپيماست در جست‌وجوي اوست. مريم كه رد رضا را پيدا كرده، وقتي به محل كارش مي رود مي فهمد كه رضا درگير كارهاي قاچاق و فعلاً متواري است و بر سر پول هم با صاحب‌كارش مصيب مشكل دارد. مصيب در قبال پول رضا قول مي دهد كه او و عسل را راهي تركيه كند. از سويي مريم از طريق مجيد يكي از دوستان رضا مخفي گاه مصيب را پيدا مي كند. رضا پي مي برد كه مصيب نه تنها پول او را نمي دهد بلكه مورد ضرب و شتم عوامل او هم قرار مي گيرد. زني كاسب، عسل را گول مي زند و او را با خود به خانه اش مي برد تا با گروهي از دختران روانه كشورهاي عربي شوند. عسل كه پي به نيت آنها برده، مي گريزد و درمي يابد كه مادرش براي يافتن او به تهران آمده و سعي مي كند پيدايش كند. مريم كه به محل اقامت مصيب رفته در خطر كشته شدن است اما پليس سر مي رسد و او نجات پيدا مي كند. سرانجام عسل با مادرش راهي شهرشان مي شود.

این ترانه عاشقانه نیست 1384

علیرضا و الهام دختر و مرد جوانی که هر دو مبتلی به بیماری سرطان هستند، در یک کلینیک ویژه ی بیماران خاصی بستری هستند، آن دو یکدیگر را می یابند، از خود، خانواده، گذشته و آرزوهایشان با هم صحبت می کنند، آرزوهایی که دیگر برایشان دست نیافتنی است... و یک روز، آن دو به تصمیم غیرمنتظره اما هیجان انگیزی می رسند که آنها را از دایره ی بسته شان، انتظار برای پایان زندگی، رها می کند... آن دو می پذیرند. که هریک آرزوهای دیگری را که انجامشان، به دلایل مختلف ممکن نبوده، برآورده سازد که ماجراهای غیرقابل پیشبینی را موجب می شود.