چاق و لاغر و مامور سوم 1369
این سریال روایتگر زندگی ۴ پادشاه قاجار در مدت ۷۰ سال حکومت بر ایران است،
كربلايي زال (كل زال)، در پيرانه سر به هنگام كوچ ايل تصميم مي گيرد در غاري منتظر بازگشت ايل بماند. او براي پيرزني به نام دالو سنگين ماه، كه قصد خودكشي دارد، به بازگويي دلاوري هاي خود در جواني مي پردازد. دالو سنگين ماه در مي يابد كه كربلاي زال همان مرد ايلياتي است كه در جواني دلباخته ي او بوده و بر سر او با پسر عباس قلي كش مكشي داشته است. وقتي ايل بازمي گردد با جسد كربلايي زال رو به رو مي شوند.
گالان يكه تاز تركمن صحرا، مريد پيرمردي به نام مطلوب قلي است. اين شيفتگي بين او و همسرش مارال اختلاف ايجاد مي كند و كار به جدايي مي كشد. گالان با تنها پسرش «باردرم» تنها مي ماند. از سوي ديگر شخص بانفوذي، معروف به «آقا»، گالان را مجبور مي كند كه در مسابقه اسبدواني از برنده شدن صرف نظر كند. در طول مسابقه بر اثر يك حادثه ناگهاني گالان از اسب فرو مي افتد و بشدت آسيب مي بيند و پزشك معالجش او را از ادامه سواركاري منع مي كند. اين حادثه گالان را به سوي اعتياد مي كشاند و در موقعيت نكبت باري قرار مي دهد. مارال كه به دليل اعتياد، گالان را فاقد صلاحيت سرپرستي پسرش مي داند، از دادگاه تقاضا مي كند پسرش را به او بسپارند. اين واقعه در گالان تحولي ايجاد مي كند و تصميم مي گيرد ترك اعتياد كند. قاضي كه به شخصيت گالان علاقه مند شده، به او كمك مي كند تا بار ديگر در مسابقه اسبدواني شركت كند. در آخرين مسابقه، گالان بار ديگر يكه تاز ميدان مي شود، «آقا» را شكست مي دهد و خودش هم جان بر سر اين مبارزه مي گذارد.
احمد كه با همسرش متاركه كرده، پس از سال ها دوري از وطن باز مي گردد تا از تنها پسرش علي ديدار كند. همسر سابقش پروانه كه با جوان نا اهلي به نام كريم ازدواج كرده و در كارخانه اي مشغول به كار است از بيم اينكه احمد، علي را با خود ببرد مخالف ملاقات احمد و علي است. احمد براي يافتن علي به شمال كشور مي رود، اما مرد متمكني كه علي را تحت تكفل خود دارد به احمد مي گويد كه علي در دريا غرق شده است. كريم به زندان مي افتد و پروانه را طلاق مي دهد. پروانه و احمد كه از نو به هم علاقه مند شده اند به هم نزديك مي شوند. از طرف ديگر كريم به دروغ به پسرش مي گويد كه فرزند واقعي او نيست و پدر واقعي اش احمد است. احمد با پروانه و پسري كه از ازدواج كريم و پروانه به جا مانده زندگي را آغاز مي كند.
رحمان با پولي كه از مردم به بهانه تهيه مسكن به دست آورده مي گريزد و در مسافرخانه اي پناه مي گيرد كه توسط دو دوست «غلام» و «عبدالله» اداره مي شود. طي حادثه اي ظاهراً رحمان به قتل مي رسد. مظنونين اصلي در اين حادثه عبدالله و غلام هستند اما آن دو كه گناهي مرتكب نشده اند، ناچار مي گريزند. ده سال بعد وقتي به شهر خود بازمي گردند در مي يابند كه رحمان در واقع براثر سكته قلبي درگذشته و قتلي در بين نبوده است. سرانجام براثر پيگيري هايشان پول هاي ربوده شده كه در جنگل پنهان شده به دست مي آيد.
اخترشناس كهن سالي پس از تشخيص دادن تاريخ كسوف سه نوه اش رشيد، جمشيد و خورشيد را به سرزمين عسلي مي فرستد تا طلسم غول سنگي را كه آسايش اهالي را سلب كرده است، بشكنند. كوچك ترين برادر به نام خورشيد شجاعانه با كوه غول سنگي به مبارزه بر مي خيزد و به كمك دختر عمويش ترمه و كودكان پر نشاط سرزمين عسلي و راهنمايي هاي خردمندانه پدربزرگش نشاط و شادماني را به سرزمين اجدادي خود باز مي گرداند.
دكتر رضا كمالي با آزار و تنبيه فرزندش، سينا، مي خواهد از او دانش آموز ممتازي بسازد. روزي سينا از ترس پدر به درون ماشين لباسشويي مرموز خانه پناه مي برد. كسي توضيح كمالي را كه چه بر سر فرزندش آمده باور نمي كند و او را در بيمارستان بستري مي كنند، اما او مي گريزد و در موقع فرار به درون ماشين لباسشويي بيمارستان مي افتد. در آنجا دادگاهي برپا مي شود كه اعضا و ناظران آن همكلاسي هاي دوره ي كودكي او هستند. آنها دكتر كمالي را به اين جرم كه فرزندش را تنبيه مي كرده به دوره ي نوجواني بازمي گردانند و شرط بازگشت او را به زمان حال آوردن معدل بيست و خوردن بيست و پنج پس گردني تعيين مي كنند. كمالي كوچك كه از حوادث آينده مطلع است با فداركاري جان عده اي از جمله همسر آينده اش را نجات مي دهد و به دليل انسانيت، قبل از موعد مقرر، به زندگي در كنار همسر و فرزندش بازگردانده مي شود.