شعرهای نو بسیار وزین و خوش آهنگ _ شعر سپید _ الشعر
چه گناهی چه حرامی چه کسی گفته که دل…!
باید ازروی قوانین تو محرم بشود…!
چه گناهی چه حرامی چه کسی گفته که دل…!
باید ازروی قوانین تو محرم بشود…!
عجیب است، اما
ﭘﯿﺶ ﻣﻦ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﻧﺎﺩﯾﺪﻩ ﺧﺮﯾﺪﺍﺭ ﺗﻮ ﺍﻡ
ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻧﺎﺯ ﻧﮑﻦ ﺗﺸﻨﻪ ﯼ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺗﻮ ﺍﻡ
.
ﮔﺮ ﭼﻪ ﺧﺎﻟﻖ ﺯ ﺟﻬﺎﻥ ﻣﺜﻞ ﺗﻮ ﺍﻭﺭﺩﻩ ﭘﺪﯾﺪ
ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺧﻠﻖ ﺗﻮ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﭘﺪﯾﺪﺍﺭ ﺗﻮ ﺍﻡ
..
ﺗﻮ ﺑﺮﻗﺺ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺍﯾﻦ ﻣﯽ ﺧﻮﺷﯿﻢ ﮐﻢ ﻧﺸﻮﺩ
ﺗﺎ ﺳﺤﺮ ﺷﻌﺮ ﺑﺨﻮﺍﻥ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺷﻨﯿﺪﺍﺭ ﺗﻮ ﺍﻡ
.
ﻗﺴﻤﺖ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻧﺎﺯ ﺗﻮ ﺳﻬﻤﯽ ﺑﺨﺮﻡ
ﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﮐﺮﺩﺍﺭ ﺗﻮ ﺍﻡ
.
ﭘﺸﺖ ﺍﯾﻦ ﻟﺸﮑﺮ ﺑﯽ ﺭﺣﻢ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻧﮕﺮﯾﺰ
ﮐﻪ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﮐﻪ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﺗﻮ ﺍﻡ
.
ﺳﺎﻋﺖ ﺍﺯ ﻭﻗﺖ ﻏﺰﻝ ﮔﻔﺘﻨﻢ ﺍﻣﺪ ﺑﻪ ﺧﺮﻭﺵ
ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﻭﻟﯽ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺗﻮ ﺍﻡ
مي روم دنبال خود از خويش تا جايى كه نيست
مي روم با كفش ها دنبال پا هايى كه نيست
آبادي ميخانه ز مي خوردن ماست
خون دو هزار توبه بر گردن ماست
سلام..
رفيقِ با وفاي مڹ…
سخاوتت را دوست دارم…
مثڸ آفتاب مي ماني،
گرمي،
مهرباني،
با گذشتي…
دور ايستاده اي،
امّا محبتت گرمم مي ڪند…
از اينجا ڪه مڹ”قنوت”بسته ام
تا آنجا ڪه تو به مهرباني “قيام” ڪرده اي
يڪ “سلام” فاصله است…
سلام مي ڪنم و
سلامتي و سربلندي برايت مي طلبم
و سايہ خشنودي خدا…
تو هم برايم دعا ڪڹ،
ڪه دلماڹ هردو
نيازمند اجابت هاي قشنگ خداست…
حالا به زندگي لبخند بزڹ،
رفيق بي رياي مڹ…
گفتم که با فراق مدارا کنم، نشد
یک روز را بدون تو فردا کنم، نشد
ای خدا یار من آنجاست ، حواست باشد
او نشان کرده ی اینجاست ، حواست باشد
یار من مویِ سرش ، قیمت صد فرهاد است
قصه اش قصه ی فرداست ، حواست باشد
گرچه بدجــور شکسته است دل تنگ مرا
همچنان شاه غزل هاست ، حواست باشد
او نگاهم نکند ، یا نخرد حرف مرا…
هرچه هست بیــنِ خود مـــاست ،حواست باشد
همه ی دلخوشی و زندگی ام ،بودن اوست
برود، آخردنیاست! حواست باشد
نگذاری احدی تیشه برویش بزند !
شیشه ی عمر من آنجاست، حواست باشد….