همین اول کاری باید اعتراف کنم؛ هفت سال مستمر خبرنگار حوزه اجتماعی بودن، اصلا کار آسانی نیست. آدم از جنس فولاد هم که باشد، هرچقدر هم که عاشق و سرسپرده شغلش باشد، خیلی جاها کم میآورد و از پا میافتد و دلش یک جهان امنی را میخواهد تا در آغوشش پناه بگیرد؛ دنیایی که در آن آنقدر قدرت داشته باشد تا بتواند فرجام خوشی برای همه سوژههای گزارشهایش رقم بزند؛ یکی مثل سمیه 15ساله که به جرم قتل منتظر تقدیر چشمبهدر زندان دوخته، یا مثلا آرمان که شیشه عقلش را یکباره ربود و باعث شد روی پدر و مادرش چاقو بکشد. مادر مرد. پدر دیگر آن مرد سابق نشد و آرمان به حکم قاضی تا آخر عمر ساکن بخش کرونیک بیمارستان روانی شد، یا مثلا ملیکای پنجساله که زیر شکنجههای محمدجواد 40ساله تاب نیاورد و جان باخت، یا مثلا میلاد آروی که آتش وحشی سانچی، امان دیدن اولین فرزندش را نداد.