برچسب زینب گلستانی

سه داستان کوچک مادرانه

با آن جثه کوچک و موهای لَخت و چهره سبزه وارد حیاط خانه می‌شود و می‌گوید: «پَ هنوز نرفتین! مگه نشنیدین گفتن مردم باید شهر رو تخلیه تا یه وقت خدای نکرده اسیر نشن؟» مادر با چشم‌غره‌ای می‌گوید: «منتظر تو بودیم! آماده شو تا بریم!»

هم‌یار زبان فارسی

هر از چند گاهی با خواهرزاده‌ام به کافی شاپ می‌رویم و به قول خودش خوش می‌گذرانیم. گفتم: «لطفا یه شکلات داغ و یه قهوه.» در حالی که یادداشت می‌کرد گفت: «یه هات چاکلت…»

شکلات‌های رنگارنگ گرگیعان

جنگ تمام شده بود. اما پدر هنوز در آبادان بود و ما در شهرکی نزدیک ماهشهر زندگی می‌کردیم. یادم می‌آید ماه رمضان بود، من و خواهرم هم دوست داشتیم مثل بزرگ‌ترها روزه بگیریم.