دریاقلی! رکاب بزن، یا علی بگو
هر کجای ایران باشی یا حتی ایرانی باشی در هر گوشه دنیا، فرقی نمیکند. شبهای پاییزی آبان که میشود، اگر خوب گوش کنی ، صدای نفسنفسزدنش را میشنوی.
هر کجای ایران باشی یا حتی ایرانی باشی در هر گوشه دنیا، فرقی نمیکند. شبهای پاییزی آبان که میشود، اگر خوب گوش کنی ، صدای نفسنفسزدنش را میشنوی.
با آن جثه کوچک و موهای لَخت و چهره سبزه وارد حیاط خانه میشود و میگوید: «پَ هنوز نرفتین! مگه نشنیدین گفتن مردم باید شهر رو تخلیه تا یه وقت خدای نکرده اسیر نشن؟» مادر با چشمغرهای میگوید: «منتظر تو بودیم! آماده شو تا بریم!»
هر از چند گاهی با خواهرزادهام به کافی شاپ میرویم و به قول خودش خوش میگذرانیم. گفتم: «لطفا یه شکلات داغ و یه قهوه.» در حالی که یادداشت میکرد گفت: «یه هات چاکلت…»
– گروهان آماده
هر کس یواشکی گوشهای از آسمان را نشانه میگیرد.
جنگ تمام شده بود. اما پدر هنوز در آبادان بود و ما در شهرکی نزدیک ماهشهر زندگی میکردیم. یادم میآید ماه رمضان بود، من و خواهرم هم دوست داشتیم مثل بزرگترها روزه بگیریم.
مادربزرگم گفته بود هر وقت دلت از همهجا گرفت و فکر کردی دنیا به آخر رسیده، برو میدان نقشجهان پیش درشکهها و به درشکهچی بگو من میخواهم با اسب سپید آرزوها پرواز کنم.