برچسب رضا ناجی

فرار از جهنم 1375

سيامك كه در آرزوي رفتن به خارج است تنها موفق به پيدا كردن كاري در يك سفارتخانه در تهران مي شود كه وقتي ازدواج مي كند به دليل مخالفت همسرش با شغل او، به رانندگي در آژانس مي پردازد. روزي سيامك با يك تلفن از طرف آقاي هانتن به فرودگاه مي رود و يك مسافر خارجي به نام آقاي مك لور را نزد آقاي هانتن مي برد. هانتن در محل ديگري يك ماشين با مداركي كه مك لور خواسته است در اختيارش مي گذارد مك لور از وجود يك ميكروفون در داخل ماشين مطلع مي شود و هانتن را به قتل مي رساند و بعد با سيامك تماس مي گيرد و با مطمئن شدن از سيامك در مقابل دستمزد بالائي از او مي خواهد كه براي ديدن مناظر به اروميه بروند، در صورتي كه قصد دارد با كمك عوامل سرسپرده ي داخلي مأموريت سري خود را انجام دهد. در بين راه طاهره بوسيله روزنامه اي از جاسوس و قاتل بودن مك لور مطلع مي شود و موضوع را با سيامك در ميان مي گذارد اما مك لور با اسلحه آنها را تهديد مي كند تا به عواملش مي رسد و آنجا با درگيري كه پيش مي آيد طاهره زخمي مي شود و سيامك فرار مي كند، اما او را مي يابند و با خود به محل پايگاه مخفي خود مي برند تا اين كه پليس مطلع مي شود و با مأموران زيادي از طريق آسمان و زمين به منطقه مي روند و بعد از درگيري طولاني، محل پايگاه را منهدم مي كنند و مك لور و عوامل داخلي اش را به هلاكت مي رسانند و سيامك را نيز نجات مي دهند.

یک سطر واقعیت 1390

فیلم سینمایی «یک سطر واقعیت» درباره‌ کسری و فروغ است. این دو زوجی هستند که فعالیت‌های آنها در زمینه فرهنگی و مطبوعاتی است و برای ادامه کارشان با مشکلات متعددی مواجه هستند که یکی از بزرگترین آنها مشکلات مالی است...

باد در علفزار می پیچد 1386

شوكا دختر جواني است كه به علت فقر خانواده مجبور مي شود به ازدواج با پسر عقب افتاده اي تن دهد تا كمي از بار مشكلات خانواده كم شود، اما جليل شاگرد خياط دل در گرو شوكا دارد و اين موضوع اتفاقاتي را به وجود مي آورد.

پا تو کفش من نکن 1395

«پا تو کفش من نکن» داستان دو زوج است که در روز قبل از عید غدیر به محضر می‌روند تا عقد کنند اما نام‌هایشان به‌اشتباه در شناسنامه یکدیگر درج می‌شود.

نهنگ عنبر 1393

ارژنگ صنوبر (رضا عطاران)، مردی ۵۰ ساله، در زندگی خود دچار تجربه‌های متفاوت و سخت عاشقانه‌ای می‌شود و فیلم بازگوکننده آن ماجراهاست. او که از کودکی رؤیا (مهناز افشار) را دوست داشته، به دلایلی نمی‌تواند با او ازدواج کند و رؤیا با توجه به محدودیت‌های اجتماعی دههٔ شصت، به همراه خانواده‌اش راهی آمریکا می‌شود. ارژنگ که هرگز رؤیا را فراموش نکرده، دست به کارهای عجیب و غریبی می‌زند و در مقاطع مختلفی باز با رؤیا روبه‌رو می‌شود. اما هر بار ناکام می‌ماند. او که حالا در دههٔ پنجم زندگیش ثروتمند شده، دردمندانه و مصرانه از رؤیا می‌خواهد که در ایران بماند و با او زندگی کند. سکانس پایانی فیلم به تصمیم رؤیا می‌پردازد.در آخر ارژنگ رویا را راهی آمریکا میکند اما رویا دوباره برمیگردد.

من و زیبا 1390

در شبي سرد و باراني، پيش از آنكه موسي به خانه برسد، همسرش راحله بر اثر درد زايمان جان مي سپارد. موسي در تمام عمر فكر مي كند كه باعث مرگ راحله شده است. او تمام وجود و عشق خود را پاي جعفر، تنها يادگار راحله مي ريزد.

مامان بهروز منو زد 1390

بهروز كودكي 11 ساله است كه در كلاس پنجم درس مي خواند و در خانواده اي فقير در همدان زندگي مي كند كه پدرش بناست و مادرش در خانه كار مي كند. بهروز در حسرت داشتن دوچرخه است كه صبح ها زودتر به مدرسه برسد ولي خانواده اش توانايي خريد آن را ندارند. بهروز به قدري شيطنت و مردم آزاري مي كند كه پدرش هميشه از دستش شاكي است و حتي يك بار به خاطر دردسرهايي كه درست مي كند او را در انباري زنداني مي كند ولي رفتار بهروز تغيير نمي كند. شيطنت هاي بهروز دست خودش نيست و بيشتر به دليل بي برنامگي و عدم اعتماد به نفسي كه دارد، حساس است و مي خواهد خودي نشان دهد. بهروز عاشق فوتبال و دروازه باني است و لقب «بهروز مسي» را به خودش داده. او تنها يك دوست صميمي دارد به نام جواد، كه هر از گاهي، ترك دوچرخه او به مدرسه مي رود كه او هم چندان دل خوشي از بهروز ندارد. قرار است مسابقات فوتبال دبستان ها برگزار شود كه جواد براي خلاصي از دست بهروز به او مي گويد جايزه اش دوچرخه است! نيما نكيسا به دليل خاطرات خوبي كه از دوران تحصيلش در همين مدرسه داشته، قرار است بيايد و در همين مدرسه به بچه ها آموزش فوتبال بدهد. او از نوع پرش هاي بهروز راضي است ولي از اخلاقش با ديگران و كنار نيامدن با بچه ها ناراضي است و به همين دليل شرط پذيرفتن بهروز در فوتبال را داشتن سه نكته مقرر مي كند: رضايت مدير و ناظم، كنار آمدن با بچه ها و اثبات لياقت در فوتبال و تمرين بدني. بهروز در كلاس و دروازه باني رقيب سرسختي به نام حميد دارد. يك روز با ديدن حميد و جواد در خيابان، متوجه مي شود كه...